روز اول
بهتر بود موهامو اتو نکشم. اونجوری که می خواستم نمی شد. مثل غذا که اونجور که می خواستم نشد. فقط ده دقیقه حواسم نبود و به اصرار بهراد کنارش خوابیده بودم و در نتیجه غذای ظهر جمعه که با هزار آب و تاب قولشو به بهراد داده بودم هم ته گرفت و سوخت. گوشت های غذا سالم مونده بود، اما با آبی که سرِ قابلمه ریخته بودم، تمام مزه سوختگی به کل غذا سرایت کرده بود و من با دستهای خودم، سوختگی رو مثل ویروس کرونا، به تمام غذا سرایت داده بودم. امروز بهتر بود به آیناز هم شیر ندم. فکر کنم شیری که انقدر خشم توش بود، حتما باعث عصبانی تر شدن و به هم ریختگی حال آیناز هم می شدو این بازی خشم، حالا حالاها تموم نمی شد. صدای بازی کردن بابا، با آیناز می اومد، صدایی که سالها در فکرم آرزوشو کشیده بودم و فکر می کردم خیلی باید جذاب باشه، اما نبود. اصلا بعد از به دنیا اومدن آیناز، هیچی به جذابی و قشنگی ای که در تصوراتم چیده بودم نبود. و از اون سخت تر این بود که این اعتراف من رو با تمام زنهای دور و برم متمایز می کردو باعث می شد فکر کنم یک چیزی در وجود من خرابه. دلم نمی خواست مثل یک موجود غیر عادی بهم نگاه بشه. دلم نمی خواست ده سال دیگه، همه این حس رو بهم بدن که من مادر خوبی نبودم. حال خودمو نمی فهمیدم. هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم. حالم داشت از زندگی، از خودم، صورتم، پوستم، وسایل خونه ام، مزه غذا، لباسهام و هر چی که روزی ذوقشونو داشتم به هم می خورد.
رفتم روی تراس، تا شاید هوای اسفند، حالمو عوض کنه. هوای اسفند ایران که باشی معجزه می کنه، ولی وقتی تو خاک خودت نباشی، می شه یک چماق، یک حسرت، یک مزه ناسازگار وسطِ یک سالاد خوشمزه! هوای اسفند اینجا، یعنی کار بیشتر، یعنی آغازبهار، یعنی پایان تعطیلات کریسمس و شروع فصلی جدید برای کار بیشتر! یعنی پایان فصل خرید و حراج و دورهمی و مهمونی! و من تازه دنیال خرید عید و هدیه دادن و هدیه گرفتن بودم. چشمم به مرد همسایه افتاد که با همون لباس ورزشی آبی و زردش، داشت با جدیت می دوید. حسادت مهمون تازه خونه ام نبود، رفیق همیشگی ام شده بود. جزئی از خونه ام، قسمتی از وجودم. حالا به او هم حسادت می کردم. حرکت کردن برام شده بود نیازی که حالال اگه وقتشو هم داشتم، دیگه بدنم یاریم نمی کرد. دلم می خواست فقط به همه آدمهایی که دارن آرزوهاشونو زندگی می کنند، نگاه کنم و گریه کنم! مثل یک بچه ناتوان، مثل همین آیناز که حاضر نبود بخزه و اسباب بازی شو اونم فقط از پنجاه سانتی متر اونور تر برداره. فقط دلم می خواست گریه کنم، ناله کنم و غر بزنم. همون چیزهایی که دشمنان جذابیت زن بودن! همون صفت هایی که مامانم وقتی آیناز دوماهه شده بود و داشت برمی گشت، بهم هشدار داده بود که انجام ندم. اون روزها هنوز فکر می کردم می شه، باور داشتم که دیر یا زود سوار زندگی می شم و بدون غر و ناله آیناز رو بزرگ می کنم و بعد هم درسمو ادامه می دم و بعد هم می شم خانم دکتر وکار پیدا می کنم و آیناز رو می ذارم مهد کودک و همه چی به خوبی پیش خواهد رفت. اما نمی دونستم وسط های این نقشه به ظاهر زیبا، بی خوابی، بذغذایی، مریضی های آینازو اضظراب های بزرگ کردن یه بچه نوزاد و خستگی انقدر زیاد می شه که از من و آروزها م وتوانم هیچی نخواهد موند. چندین بار پادکست های انگیزشی و گوش دادن به فایل های انگیزه بخش کمکم کرد و وادارم کرد حرکت کنم اما حتی این موج های انرژی هم دامنه چندانی نداشتم و خیلی زود در وجودم دمپ شدن و باز موج های خستگی وکارهای روزمره، در وجودم به حال تعادل رسیدند. حالا من مونده بودم، بدنی خسته، ذهنی ناآروم، بچه ای که نیاز به مراقبت هر روزه داشت، شوهری که باید بیشتر از همیشه کار می کرد تا بار مالی کار نکردن من رو هم جبران کنه، خانواده ای که فکر می کردن با اومدنشون از ایران کنارم، میتونن کمک کنند و جلسه با رئیسم که لحظه به لحظه داشت زمانش نزدیکتر می شدو من برای جلسه هیچ کاری نکرده بودم.
عادت عجیبی داشتم! نوشتن همه چیزو فکر کردن در حین نوشتم! من بدون کاغذ و خودکار و نوشتن و کشیدن نقشه، هیچ کار ازم بر نمی اومد! حتی کارهایی روزانه. فکرم درست کار نمی کردن! همیشه خیلی زود به هم می ریخت و من باید می نشستم و مثل یک کمد لباس، ذهنمو و آشوبهاشو دسته بندی می کردم، همه چیز رو دوباره به ترتیب می چیدم، لباسهای اضافی رو دور می ریختم و بعد تازه می شد بفهمم می خوام چی کار کنم. آیناز که اومد، دیگه وقتی برای این کار نبود. مغز من هر روز آشوب و آشوب تر می شد.
افکارم مثل خوره های سمی به جونم افتاده بودند و تعادلم هر لحظه بیشتر به هم می خورد. حس می کردم دارم روی یک طناب نازک راه می رم و حفظ تعادلم به صدم های ثانیه وابسته شده و کوچکترین اشتباه، باعث می شه دوباره بیفتم و دوباره خواهش کنم یکی بیاد دستمو بگیره بلند شدم و باز قول بدهم که حتما ایندفعه دیگه مواظبم که نیفتم. نمی شد! و این اعترافات روزمره ام به “نشدن”، ضعیف ترم می کرد.
از صدای زنگ تلفن حالم به هم می خوردم اما مثل یک بیمار دیابتی که علاقه اش به شیرینی بیشتر می شه، منم به شنیدن صدای دوستهام، درددل کردن براشون و شنیدن جمله “حق داری” از دهان آنها، معتاد شده بودم. انگار شنیدن این جمله فقط از دیگران بود که آرامم می کرد. من نمی تونستم این جمله رو به خودم بگم. نمی تونستم به خودم حق بدم که زندگی ام منفجر شده و حالا من باید خانه جدیدی بسازم و زندگی جدیدی رو سازماندهی کنم. نه توان پذیرش داشتم، نه حوصله سازماندهی.
هنوز فقط دوسال از کارمند شدنم، سه سال از ازدواجم، چهار سال از مهاجرتم و پنج سال از درمان سرطانم گذشته بود و من دیگر طاقت سازماندهی یک زندگی جدید این بار با بچه را نداشتم. حجم تغییر در این برحه از زندگی ام به حدی زیاد بود که حس می کردم حتی هویتم هم دستخوش تغییر شده، چه برسد به…
دو روز بعد:
قدیم ترها، فقط یک تقویم ذهنی دشتم. سالِ توی شمسی. تاریخی کلیدی که از یک ماه قبلش عملکرد سال قبلم و آرزوهای سال بعدم را بررسی و یادداشت می کردم. برایم انقدر مهم بود، که ماه اسفند، برایم ماه کوچه گردی، پیاده روی، کافه نشینی، فکر، ایده پردازی و با خود خلوت کردن بود. اما بعد از مهاجرت، تعداد این تقویم ها در مغزم بیشتر شد. حالا سال نوی میلادی، سالروز تولدم، سالروز مهاجرتم به برلین، سالگرد ازدواج کردنم، سالگرد وارد دانشگاه شدنم هم به آن تک تاریخ اضافه شد و من هر سال، در این تاریخ های طلایی خودم را با خودم در سالهای قبل مقایسه می کردم و موتور امید وانگیزه ام را روشن می کردم تا در سربالایی های سخت زندگی کم نیاورم. در بین ایهمه مناسبت مهم، هیچوقت فکر نمی کردم که فشینگ هم بشود یک تاریخ طلایی! فشینگِ آلمانی، یا همان کارناوال انگلیسی یا همان بالماسکه فرانسوی… چه می دانم! سه شنبه آخر ماه فوریه. این پنجمین فشینگی است که در این شهرم. اولین بارش را یادم نمی رود. یک هفته بود که وارد برلیم شده بودم و ترس کوچه های ناشناس داشت از درون مرا می جوید. خوب یادم می آید که نمی خواستم جلوی بقیه دانشجوهای مهاجر کم بیاورم و کسی متوجه ترسو بودنم بشود. همه با اسمارت فون هایشان آدرس را راحت پیدا می کردند، با گوگل مپ از خیلی پیش تر آشنا بودند، خودشان برای آمدنشان نقشه کشیده بودند و اپلای کرده بودند و در نتیجه خیلی آماده تر از من به میدان مسابقه آمده بودند. اما حالا بین دریای ترسهایم، گیر همین ترس پیدا کردن آدرس هم شده بودم.
آن روز قرار بود صدف دنبالم بیاید، مرخصی گرفته بود که ساعت 12 ظهر، مرکز شهر باشد تا مراسم فشینگ را ببیند. قرار بود من هم از خوابگاهم به او بپیوندم. این اولین باری بود که قرار بود در شهر راه بروم و به سمت مقصدی پیاده بروم. در دنیای مدرن امروزی، خیلی مسخره بود که کسی از کوچه های یک شهر غریب واهمه داشته باشد، امام من داشتم. بوی نا آشنای کوچه ها، لباسهای نامتعارف مردم در آن روز، هوای سردِ در قسمت های سایه و مردمی که عادت نداشتند به همدیگر نگاه کنند، بدجور آزاری می داد. آن روز به مرکز شهر رسیدم، صدف و شوهرش را هم دیدم، عکس هم گرفتیم، در اینستاگرام هم گذاشتم که بگویم بفرمائید، هنوز هیچی نشده، در جشن هم شرکت کرده ام. نفوذ سردی هوا و پوست مرغی شدن دستهایم از زیر پالتو هنوز یادم است. دوست نداشتم اعتراف کنم که لباس مناسب این هوای سرد را ندارم و قرار هم نیست که بخرم. سخت اصرار داشتم که بگویم هوا گرم است و پالتویم برای این هوا مناسب است. آن روز از شدت هوای سرد، طبق عادت بچگی ام، دستشویی ام گرفت. ساعت یک صدف رفت . حین رفتن، سرش را برگرداند و گفت آدرس را بلدی دیگر؟ از همان راهی که آمده ای یرگرد. غرور لعنتی ام دستهایش را جلوی دهنم گرفته بود تامبادا صدایم در بیاید و بگویم، آدرس را نمی دانم. تا به غرروم غلبه کنم صدف رفته بود ومن هم در میان جمعیت شلوغ مردم تک و تنها مانده بودم در حالیکه فشار مثانه ام بدجور داشت دمار از روزگارم در می آورد. پاهایم را به همدیگر فشار دادم تا دستشویی نکنم. غرورم رفته بود آن گوشه نشسته بود و انگار نه انگار که مسبب همه این اتفاقات است. دلهره بدی به جانم افتاده بود. حالا اگر خوابگاهم را پیدا نمی کردم چه؟
سال بعد فشینگ را در حالی جشن می گرفتیم که من دانشجوی دانشگاه برلین شده بودم. پارسال دوهفته بعداز فشنینگ بود که در اولین دیدارم با پروفسورم، عکسهای روز فشینگ تیمش را به من نشان داده بود که همگی در نقش حیوان های مختلف ظاهر شده بودند و بعد هم در مستی آن شب، عکسهای عجیبی انداخته بودند. چقدر آن روز دیدن یک پروفسور در آن هیئت برایم سخت و غیر قابل قبول بود. هنوز تصویرم از پروفسور، تصویری از ایران بود و حالا مردی روبرویم ایستاده بود که من باید در جنگل حیوانات، اورا در لباس گورخر تشخیص می دادم و در خنده های بلندش، با او همکاری می کردم. آن سال خوشحال بودم که من هم بعنوان عضوی از تیم قرار است در فشنینگی که در دانشگده ما برگزار می شود نقش داشته باشم. اما عصر آن روز فهمیدم که نقشی که می توانم داشته باشم، تنها محدود است به گذاشتن یک کلا مسخره روی سرم و کنار بهراد بایستم و ادای آدمهای آلمانی شاد را در بیاورم، در حالیکه حتی نمی دانستم برای چه در آن جشن مسخره شرکت کرده ام. آن روز بهراد را به زور به دانشگده مان دعوت کردم تا تنها نمانم. می دانستم که همه اعضای گروه، کنار هم می ایستند، می خندند، شوخی می کنند و من از زبان برلینی آنها هیچ نخواهم فهمید. شانه هایم تحمل بار آن حجم تنهایی را وسط صدای خنده بلند دیگران نداشت. سهم من از فشینگ آن سال، شد یک ساعت در جمع ایستادن و تنهایی را وسط تن ها لمس کردن. خوب بود که دستان بهراد روی شانه هایم بود.
سال سوم، به عقد بهراد در آمده بودم. بهراد مثل مردهای ایرانی معمول بود. باید تکانش می دادن، استارش را می زدی، آن وقت تا مشهد برایت می آمد. اما به این راحتی استارش زده نمی شد. آن سال ، فکر می کردم، دیگر بعد از سه سال زندگی در این شهر، ما هم باید درآداب و رسوم اینها شرکت کنیم، با شادیهای اینها شاد شویم و در غم هایشان غمگین شویم. اصرار داشتم در سی و پنج سالگی، تغییر عادت بدهم و کم کم آلمانی بشوم. می خواستم خودم را درفرهنگ اینها ذوب کنم. می خواستم جزئی از جایی شوم که در آن زندگی می کنم. فکر می کردم با ادای شادی در آوردن، می شود شاد شد و باحضور در مراسم اینها، می شود آلمانی شد و با مردم ارتباط برقرار کرد. بهراد حاضر نبود از جایش بلند شود به کارناوال بیاید. برایش معنای خاصی نداشت، اما برای من داشت. با اصرار من آمد اما در تمام روز، اصرارهای من برای انجام کوچکترین کاری لازم بود! دلش نمی خواست! به همین راحتی. او نمی خواست و تکلیفش با خودش معلوم بود. مثل من نبود که هر روز زندگی، دنبال تجربه ای نو بودم تا بلکه بالاخره کسی شوم که دوستش دارم و با آن راحتم.آن سال هم فشنیگ مثل دو سال قبلش خوش نگذشت. سال سوم دیکر از خیرِ لباس محلی گذشته بودم، حتی از آن کلاه مزخرف مسخره هم خبری نبود.
سال چهارم، حتی به خودم زحمت ندادم به بهراد بگویم روز فشینگ است، او هم چیزی نگفت. انگار راحت شده بود که خانه به رنگ تعادل رسیده بود و دیگر بحثی هم در کار نبود. روز فشینگ هم مثل روزهای معمول زندگی پای تلویزیون و دیدن فیلم و خوردن چای و شکستن تخمه گذشت. ایران در آلمان زاده شده بود. امسال آیناز در بغلم بود. بهراد مأموریت بود.بدم نمی آمد حالا که بهراد نیست، بی هیچ اصراری، تن سبکبال خودم را بردارم و آیناز را در کالسکه بگذارم وبروم. اما این کرونای لعنتی پایش به برلین هم باز شده بود.. بهراد حتی در سفر هم کوتاه نمی آمدو پیامهای لازم جهت پیشگیری را برایم می فرستاد. اصرار داشت در خانه بمانم. او نمی دانست که من دیگر خودم به کسی تبدیل شده بودم که فقط می خواست در خانه بماند.
روز سوم: ققنوس وجود
من مطمئنم که وقتی قرار بود از آن دنیای عدم، به این دنیای وجود بیایم، فرشته ای، مسئولی، کسی تعدادی پیاز لاله در من ودیعه گذاشته است که با آن پا به کره زمین بگذارم. این پیازها، اسفند هر سال شروع به بارور شدن می کنند، لاله های رنگین می زایند و من نیز با آنها به خورشید زل می زنم و به عشق زندگی زیر آسمان آبی درخشان با ابرهای سفید، میل به زندگی پیدا می کنم. بعد از زمستان هایی سخت، هر سال با پیازهای لاله درونم، هم آهنگ می شوم، می نوازیم و می رقصیم و پا به دنیا می گذاریم و از بودن مان شاد می شویم.
امروز حالم خوب است، از آن حالهای خوب که شاید کمی بیشتر از یک ساعت دوام داشته باشد و به کوچکترین بهانه ای هم نابود نشود. از آن حالهایی که با دست ، فکر، مغز وقلب خودم ساختمش و نیرویی قوی لازم است تا خرابش کند. از آن حالهایی که هدیه خودم به خودم است و هر کسی نمی تواند از در وارد شود و آن را مال خود کند یا با خودش ببرد. امروز نقطه طلایی تعادلم را پیدا کرده ام. جایی آن زیرها قایمش کرده ام. دوست دارم با یک ماسک حال معمولی، بپوشانمش تا از هر گزندی دور نگهش دارم تا بلکه در آرامش رشد کند، ماندنی شود و آنگاه میوه جدیدم را بردارم به همه نشان دهم. الان زود است. درست مثل جوانه گندم که در اوایل اسفند آب می کنی، جوانه می زند و تو در پارچه ای تمیز آن را می پوشانی که مبادا ضربه ای بخورد، زیادی گرمش شود، زیادی سردش شود، تشنه شود… تو با تمام وجود مراقبش هستی تا اورا به شب عید برسانی، به سفره هفت سین که با هزاران امید به فردایی بهتر می خواهی آن را بچینی تا آن سفره هم تورا از گزندهای سال بعد دورنگه دارد و برکت بر سرت ببارد.
امروز حالم خوب است. حال خوبم را بعد از هفده ماه دارم زیارت می کنم. بارها به پابوسش رفتم، اما راهم نداد. امروز بالاخره رؤیتش کردم. حال خوب خودم را… نمی دانم آن را هدیه نسیم اسفند یا به زبان خودمان هدیه روزهای آغازین ماه مارچ بدانم یا هدیه ی کتاب صوتی که هلن برایم فرستاد؟ نمی دانم آن را نتیجه بهتر شدن آلرژی پسرم بدانم یا نتیجه بهتر خوابیدن او. بهتر خوابیدنش مثل استامینوفن می ماند، خیلی دردها را یکدفعه با هم خوب می کند. هم حال خودش را و هم حال من را که تشنه ساعتی تنهایی و سکوت و خلوتم. ولی از همه اینها بگذریم، فکر کنم حال خوبم را باید هدیه برنامه ریزی هجده ماه آینده ام بدانم. بالاخره تصمیمم را گرفتم. در غارم که نشسته ام حالم خوب بود، اما می دانم خوبِ ماندگاری نبود. می دانم یک خودِ پرحسرت، پر عقده، بخیل و حسود در حال شکل گیری بود. خودی که به خاطر ترس هایش خودش را در غارش زندانی کرده، دور خودش را پر از خوردنی و آشامیدنی و لوازم سرگرمی کرده و غرق در لذت است. اما من می دانم که تهِ لذت بردن و سرگرم بودنش، دوسال است. دوسال دیگر از این غارزنی بیرون خواهد آمد که چشم دیدن موفقیت هیچیک از هم دوره ای هایش را نخواهد داشت و از آن بدتر اینکه شجاعت اعتراف به این بخالتش را هم نخواهد داشت. زنی غرغرو، نق نقو و آدم گریز به دنیا خواهد آمد که با قدرتی وصف نکردنی می تواند از هر رفتار کسی ایرادی بگیرد و هرکس را به بدترین شکل بکوباند. من می دانم که نهایت این دوسال تنهایی و لذت لحظه ای بردن، جز حسرت، شکست و غمِ نتوانستن چیزی نخواهد بود. دلم برای خودی که قرار است ساخته شود می سوزد. تصمیم ام را گرفته ام. کفشهای کوهم را از گنجه در آورده ام. لباس های گرم، لباس های زیرنخی، جوراب های تمیز… هرچیز که برای یک سفر طولانی با هوا و موقعیتی غیر قابل پیش بینی لازم است را آماده کرده ام. من حاضرم برای عظیمت به جایی که آرزویش را داشته ام، اما ترسهایم به من با وعده دادن روزهای آرام شیرین، متوقفم کرده اند. من می خواهم حرکت کنم. تحقیقات تز درکترایم را از سر بگیرم، هرچند آرام و تدریجی اما راه بیفتم. می دانم در آن غار خوشی و لذت بیشتر است! سختی را به جانم می خرم تا برای بیست سال آینده زندگی، آدمِ بهتری باشم. این بار برنامه ریزی ام را واقع بینانه تر انجام داده ام. با خودم می گویم یعنی می شود این بار شکست نخورم؟ قرار است زندگی را به دو بخش مادری و تحصیلی تقسیم کنم. باید ببینیم چه می شود. من فعلا همسفر روزانه خودم شده ام. مقصد را نمی دانم اما راه افتاده ام.
روز چهارم: افسردگی بعد از زایمان
آمده بودم چالش هزار کلمه نوشتن درروزم را انجام دهم که نفهمیدم چطور شد که خودکار رفت و رفت و باز از درس خواندن جا ماندم. با خودم عهد کرده بودم وقتی آیناز خوابید، همه چیز را تعطیل کنم و بنشینم سر تحقیقم. قرار بود چالش نیم ساعت طول بکشد، اما نوشتن برای من چالش نیست، تنفس است. نفس کشیدنی که نمی توانم آن را رها کنم. لحظه ای که نمی توانم آن را بشمارم. مثل معتادی می شوم که جلویش بساط را پهن کرده اند، نمی تواند از پیای بساط بلند شود. من با نوشتن است که زنده ام، که نفس می کشم که امید به زندگی دارم. هشت ماه است که آن را به کل کنار گذاشته ام، به عمر دخترم. نمی شد. از خودم، از سبک نوشتنم، از روزنگاری های تکراری ام حالم به هم می خورد. فکر می کردم بنویسم که چه؟ که چه کسی بخواند؟ که حال تکراری یک مادر که برای کسی جذاب نیست را چرا بنویسم؟ چرا بنویسم که زیر بار روزمرگی دارم خفه می شوم. چرا در دنیای که همه به من زنگ می زنند و از دوران شیرین مادری ام می پرسند، کامشان را با خرمالویی گس کنم وبگویم، آن طورها که می گویید هم شیرین نیست! گس است! باید کمی برسد تا شیرین شود. نمی توانم بهشتی را که همه زنان سعی کرده اند آن را بسازند و نمایشش می دهند را با یک جمله منهدم کنم. نمی توانم آبروی خودم را ببرم و به همه بگویم که مثل جوجه اردکی زشت قرار است انگشت نمای دنیای زیبای مادران باشم. مادری زیبا بود، قشنگ بود اما نه برای کسی که دنیای زیباتری برای خودش ساخته بود.
من چه می دانم دنیای قبل از مادری هر زنی چه شکلی بوده و با دنیای مادری، از چه دنیایی خداحافظی می کند. من چه می دانم دردِ ترکِ آن دنیای قبل از مادری، برای هر زنی چقدر درددناک است. حالا من مانده ام و ترس اعتراف. ترس اعتراف به دوست نداشتن چیزی که همه برایش سر و دست می شکنند. انگار که روز جمعه شده باشد، به رستوران نایب رفته باشی، کلی در صف ایتساده باشی که باقالی پلو با ماهیچه ات را بیاورند و تو بگویی، راستش من این غذارو دوست ندارم!
دلم برای دنیای قبل از مادری ام تنگ شده است. دنیایی که خیلی سخت آن را با دست های خودم ساختم. خرابه وجودم را سه سال طول کشید تا بسازم، تا دانه دانه آجرهای خورد شده در زلزله را خارج کنم. خرابه ها را دور بریزم، خاطرت کهنه ام را بسوزانم. و بعد طرح جدیدی برای زندگی ام بکشم. معمار وجود خودم شده بودم. یک معمار بدون سوادِ آکادمیک. خودم کتابها، سخنرانی ها، جزوه ها و فایل های آموزشی را پیدا می می کردم، خودم را واجور می کردم، سرزمینم را می شناختم، منابعش را، جغرافیایش را، تاریخش را و بعد برای آن سرزمینی که نه چاه نفت داشت، نه منابع غنی اورانیوم و نه منابع مس و طلا، طرحی نو کشیدم. برنامه ده ساله اول. بودجه تأمین کردم، فکر کردم، اسپانسر پیدا کردم تا شروع کنم به ساختن.
داشت سوئیسی می شد برای خودش که باز همه چیز به هم ریخت. نقشه هایم تکمیل نشده بود که مادر شدن هم به این ملغمه در خال ساخت وجودم اضافه شد. طرح ها نیمه کاره ماند. مثل سرزمین موعودی که قرار بود هیتلر در برلین بنا کند. ستون های باعظمتش باقی ماند تا مثل تیری هر روز در جانش فرور رود که قرار بود چه بشود و چه شد. حالا من مانده ام با اتفاقی جدید. مادری، اتفاقی که برای همه عادی است، یک آروز است، یک افتخار که با اعلام آن سری بالا می گیرند و بادی به غبغب می اندازند و دست های طلا پوشیده شان را روی هم می گذارند. اما من باید آن ستونهای عظیم را ببینم، سرزمینی که قرار بود ساخته شود را مجسم کنم و بعد من هم دستهای را روی هم بگذارم، انگشتر تک نگین هدیه مادر شدنم را نشانشان دهم و خوشحال بگویم، بله هشته ماهشه دخترم.
روز پنجم- تضاد
بابا تلفن را بر نمی دارد. دلم نمی خواهد به صدف هم زنگ بزنم. انگار یک لج انبار شده، گوشه ای از دلم شکل گرفته که جلوی هر محبت کردن یا ارتباط برقرار کردنی را می گیرد. این کلمه ” انگیزه” هم از آن کلماتی شد که به این راحتی از ذهنم پاک نخواهد شد. همین ده روز پیش بود، سه روز بعد از آمدن بابا به برلین. هردو برای صبحانه به اینجا آمده بودند تا خبر برنامه ریزی سفرشان را به من هم بگویند. من وصدف روز قبلش هماهنگی های لازم را کرده بودیم و قرار بود غیر از آخر هفته ی دو هفته دیگر، هر آخر هفته ای که می خواهند برنامه سفر دسته جمعی با بابا را بریزند. صدف آمده بود تا خبر سفر به کرواسی دقیقا برای دو هفته دیگر که ما نمی توانستیم برویم، را به من خبر بدهد. باور نمی کردم که اینکار را کرده باشد. خانه ی بزرگی را اجاره کرده بود. دقیقا در همان شهر و همان زمانی که من نمی خواستم و نمی توانستم بروم. بعد هم دستش را روی مبل انداخت و کج نشست و با همان نگاه مورب از بالا به پائینش گفت، بالاخره خونه هست، پولش هم پرداخت شده، اگر انگیزه کافی داشته باشین، می تونین جور کنین و بیاین! درسته که اون روز داغ کردم و با رفتارم کاری کردم که بلند شود و برود. به او فهماندم که عملا طوری برنامه ریزی کرده که ما نرویم و بعد هم جلوی بابا بگوید که انگیزه کافی برای در جمع بودن و کنار بابا داشتن را نداشته ایم. ولی حس می کنم که راست می گفت. چرا باید می رفتیم؟ چرا باید هزینه سفری را می پرداختیم که نه وقتش مناسب بود، نه همسفرانش هم قصه و هماهنگ ما؟ چرا باید به شهری ساحلی و تابستانی، وسط زمستان سفر می کردیم. اصلا چرا باید به جای کوکتل های میوه ای تابستانی، چای در فلاکس، قهوه آماده وشیرینی های خانگی می خوردیم؟ چرا باید مثل هیچکس نمی بودیم؟ چرا باید وسط اروپا، ایرانی هم نه، اسلامی آن هم اسلام ناب محمدی زندگی می کردیم؟ چه کسی گفته بود که همه ما باید مثل هم فکر کنیم، مثل هم سفر کنیم و مثل هم رفتار کنیم؟ چه کسی گفته بود که هرچه بابا می گفت درست بود؟ صدف که تکلیفش را با خودش و همه ما معلوم کرده بود. گفته بود هرچه بابا بگوید همان است. توان بالایی در ظاهر سازی هم داشت. یک شبه شده بود کسی که پایش را نه در آب دریا، نه در آب استخرو نه در هیچ برکه ای نخواهد گذاشت، گوشت گاو و مرغ و بوقلمون رستوران ها را هم نخواهد خورد؛ کج و معوجی ناخن هایش در آفتاب برق می زد، اثرات کندن ناخن های کاشته شده اش بود. در این دوهفته نمازخوان هم شده بود. او شده بود کسی که بابا می پسندد. پشت سرش داد می زد، شکوه می کرد، عصبی می شد، ناسزا می گفت اما در ساختن ظاهر مهندسی بود که حتی ایالت متحده امریکا هم به خودش نداده بود. برج سازی بود در ظاهر سازی برای خودش. من هم شده بودم آتش بیار معرکه. جایی در برزخ ایستاده بودم. جایی در مرز تضادهایم، آنجا که نه شجاعت خود بودن را داشتم ونه تحمل حس|ِ حقارتِ یکی دیگر شدن را. مرزی باریک بود که در این سی و اندی سال یادش گرفته بودم. جایی بین اعتراف نکردن به آنچه هستم و نگفتن آنچه دوست دارم و فاصله گرفتن از همه برای تحمل این درد بزرگ. شاید جایی در درونم خوشحالم که همسفرشان نشده ام. شاید من هم شده بودم مهندسی هر چند تازه کار در ظاهر سازی! شده بودم همان کسی که از شدنش می ترسیدم! این صدای خودم بود که می شنیدم: حیف شد بابایی که باتون نیومدما! خدا کنه خیلی بهتون خوش بگذره! جاتون خیلی پیشم خالیه.
همه ما روزی چیزی می شویم که از آن می ترسیم! شاید نه به طور کامل، اما تا جایی که بشود به آن خودِ واقعی که نمی خواهیمش اما همان را یاد گرفته ایم، نزدیک و نزدیکتر خواهیم شد.
لباسها را که پهن می کنم، رد پای بهراد را در لباس های آیناز هم می بینم. او نه تنها دکمه پیراهن های خودش را باز نمی کند و لباس هایش را به از رویِ صحیح در ماشین لباسشویی نمی اندازد، لباسهای آیناز را هم همانطور برعکس، با دکمه های بسته در ماشین می اندازد. حالا در این باد زمستانی، باید دستم را در آستین لباس های آیناز کنم و انها را برعکس کنم و دکمه تمام پیراهن های بهراد را باز کنم تا وقتی خشک می شوند و می خواهم انها را اطو و بعد آویزان کنم، در گیر دکمه باز گردن نشوم. کار راحتی است نه؟ اما همین کاررا هم بعد از سه سال زندگی مشترک نتوانستم در بهراد تغییر دهم. بعد از آنهمه تذکر و به قول خودش غرغر و نق نق باز هم پیراهن هایش را با دکمه های بسته از سرش در می آورد و همان جور کج و معوج، با یک آستین تو، یک آستین بیرون در جعبه لباس های کثیف می اندازد. شاید در سرش کرده اند که مسئول لباسشوویی منم، او هم با تمام قوا از کارمندش دارد کار می کشد.
روز ششم: غیبت و خود سرزنش گری
می شد وضعیت دیشب را دوباره تکرار کنم. می شد به سرزنش خودم بپردازم، به خاطر اشتباهی که کرده بودم خودم را نبخشم، عصبانی شود، دندان هایم را به هم فشار دهم و بعد هم آیناز پا به پای من و حتی بیشتر از من ناآرامی کند و با تن و روحی زخمی منتظر بهراد شوم و شب را با گریه و درددل و شنیدن جمله می دونم خیلی سخته عزیزم به پایان برسانم. اما زندگی و روزها و لحظه هایش همیشه یک جور نمی ماند. پریروز عبارتی زیبا در کتاب صوتی شیرسیاه شنیدم که امروز به ذهنم خطور کرد. انگار اثرش را در ذهنم گذاشته بود. داشت در کتاب قصه موفق شدن زنی را می گفت و دلیل موفقیت اورا این می دانست که او دست از خودسرزنشگری، محکوم کردن و شکنجه درونی خود، مقایسه و آزارخود برداشته بود و اینطور وقتی برای انجام هرکاری پیدا کرده بود. پریروز این جمله تکان سنگینی به من داد اما اثرش امروز در زندگی ام معلوم شد. درست لحظه ای که می خواستم خودم را به خاطر حرفهایم با هلن پشت سرِ آرزو محکوم کنم. درست روزی که از خودم راضی نبودم و خودم را در حال دست و پا زدن در دامی می دیدم که هلن برایم پهن کرده بودو منِ شکمو هم به عشق پنیر خوشمزه به تله افتاده بودم. می خواستم تمام روزم را به دوره کردن حرفهایم و نشخوار گفتگوی طولانی مان با هلن بگذرانم و سناریوهای مختلف را بررسی کنم که اگر حرفهایمان به گوش آرزو برسد چه؟ می خواستم تمام وجودم را زخمی کنم که چرا برخلاف عقاید و خط قرمزهایم باز در برابر طعم وسوسه انگیز غیبت نتوانسته بودم بایستم و باز آن را چشیده بودم و از بهشت آرامش بیرون رانده شده بودم. اصلا چه فرق می کرد که آرزو چطور آدمی باشد یاز از نظر هلن چطور آدمی باشد. شاید این دام را خود آرزو پهن کرده بود تا آزمایشم کند. داشت این نشخوارهای ذهنی دیوانه ام می کرد که یاد جمله کتاب افتادم و آن را با جمله ای که از هلی در پادکستش شنیده بودم ترکیب کردم: که فقط چیزهایی که در کنترل تو هست را کنترل کن! بعد دیدم بازی تمام شده است! من برگشته ام و حرفهایی را زده ام که دوست نداشته ام! اما بازی تمام شده و من باخته ام. یک راه این بودکه تمام شب را برای خودم، آیناز و بهراد سیاه کنم. اما اگر می خواستم مثل شخصیت آن کتاب، موفق باشم، بهتر بود به این فکر کنم که در عوض، بعد از این ناهار و گفتگوی دونفره با هلن، راه جدیدی روبروی خودم باز دیدم. باید برنامه ای که برای دکترایم ریخته بودم را تغییر می دادم. باید ساعات مطالعه را بالا می بردم. من هم می خوانستم به این فکر کنم که ساعاتی در روز آیناز را به تاگس موتار یا مهد بسپارم و مطالعاتم را بیشتر کنم. می توانستم بارها با مزه مزه کردن عنوان خانم دکتر در دوسال دیگرو امکانم کار کردن، وارد اجتماع شدن، ماشین خریدن، زندگی چرخاندن، آلمانی خوب حرف زدن، به خودم انگیزه بدهم و مسیر را دلپذیرتر. کاری که هلن هم داشت انجام می دادو او داشت می جنگید، خودش را مقابل من، بهتر از چیزی که بود نشان می داد تا لااقل به خودش ثابت شود که خیلی موفق است، که انگیزه و انرژی بگیرد. سعی می کرد با خودش تکرار کند که بزودی پسرش به مهد می رود و او وارد بازار کار می شود و بعد زندگی روی خوشش را به او نشان می دهند.
من هم باید عجله کنم. برنامه ام نیاز به اصلاح دارد! می خواهم ساعاتی از روز را به خودم سکوت هدیه بدهم. این هدیه را به مراتب از داشتن کفشها و کیف ها و لباسها و پالتوهای بیشتر دوست دارم.
روز هفتم: به دنبال خوشبختی! هرچی ریسیده بودم پنبه شد!
با ذوق فراوون اومدم توی اتاقی انباری که یک میز کوچک هم در آن گذاشته ایم. میزی که فقط جای یک نفر آدم است که پشتش بنشیند، سمت راست آن آدم قفسه کفشها و کیف های همان آدم است که در پنج طبقه بصورت منظم قرار گرفته اند. از گوشه سمت راست کمی متمایل به جلو هم قفسه ای پنج طبقه است که از وسایل پیک نیک گرفته تا خواروبار و روغن و چای و قند و شکر در آن قرار گرفته. سمت چپ هم که با ماشین لباسشویی، آبگرمکن و یخچال تزئین شده تا آن یک نفر مطمئن باشد که اگر کسی با هیچکدام اینها کار نداشته باشد، می تواند بنشیند، هیچ تکان اضافه ای نخورد، درس بخواند یا چندخطی برای خودش بنویسد! اما حالا که کسی با این اتاق کوچک کار نداشت و آیناز هم تازه خوابانده بودم، صدای گریه زار گونه آیناز، مثل دیدن یک سوسک هم مرا شکه کرد و هم ترساند! هیچ! تمام شد! امروز هم تمام شد! و دوباره همان صدای تکراری همیشگی گریه، جیغ، خنده و …. امروز خیلی بیشرمانه با خودم حرف زدم، خجالت را گذاشتم کنار و یک هو با صدای بلند پرسیدم پس آن خنده هایی که قرار بود همه خستگی یک مادر را در بیارود کجایند؟ آن حس شیرینی که قرار است با تمام حس های دوست نداشتنی و دردناک مفید نبودن، یکنواخت بودن، از سرو شکل افتادن، دردهای مزمن کمرو زانود درد، ترس از دست دادن دندانها و …. مقابله کند و دنیا را با بچه به دنیای بهتری تبدیل کند کجاست؟ آن لحظه نابی که قرار است با غم ورزش نکردن، کلاس نرفتن، کار هنری انجام ندادن، خوب نخوابیدن، آرایش نکردن، عطر نزدن، تنها بیرون نرفتن، کتاب نخواندن، کافه ننشتن، با دوستان در آرامش گپ نزدن، تلفن در آرامش نزدن مقابله کند کجاست؟
دوباره جواب ها تکراری است، درست مثل رئیس جمهور ایران، رهبر ایران یا هر کشور دیگری که همیشه خوشبختی را کمی آن طرف تر، کمی دورتر و فقط کمی دیرتر وعده می دهد. اما من مخالفتم. خوشبختی اگر قرار باشد بیاید، در طرز فکر و زندگی آدم رسوخ می کند و در تمام روزمرگی های آدم حضور می زند، صدایش همه چا می پیچد. خوشبختی و رضایت را نمی شود جایی در بانک مثلا ذخیره کرد تا روزی سراغش رفت. خوشبختی جاری است، همیشگی است، جلویش را مثل بوی خوش عطر یک زن، نمی توان گرفت. خوشبختی اگر در طرز فکر ادم خانه کرده باشد، دیگر نمی رود، خودرا می زایاند، بارور می شود، تشکیل خانواده می دهد.
اما در طرز فکر من نیامده بود. من همیشه دنبال خوشبختی جای دیگری بودم. دوسه روزی شعاری زندگی می کردم و با همین شعارها نفسم چاق می شد. چندروزی به داشته هایم با نگاه بهتر نگاه می کردم و برای خودم تکرار می کردم که اگر روزی سلامتی است نباشد، بچه ات نباشد، شوهرت، خانه ات، پدرت، مادرت، خواهرت، همین هوا اصلا، تو برای تک تک شان ساعتها اشک می ریزی پس قدرشان را بدان. اما این مسکن بیش از سه روز دوام نمی اورد. نیاز به عمل جراحی بود. عملی که بیاید و موشکافی ام کند که ببیند اشکال کار از کجا بود؟ از اینکه می خواستم ادای همه را در بیاورم و پایم را در جاده خوشبختی دیگران بگذارم به این خیال که من هم خوشبخت می شوم؟یا از اینکه به جای اینکه خودم را زندگی کنم، بشناسم و بعد مسیر خودم را بسازم، داشتم جاده ناتمام زندگی پدرم را بازسازی می کردم؟ من خوشبخت نبودم، چون معلوم نبود دقیقا چه می خواهم.
من دلم سفر می خواست، کوله باری سبک، من دلم خانه و سکون نمی خواست، تعهد و مادری و پیری به پای بچه ای که قرار است یک روزی، همان ” یک روزی” که حتی خود من هم ممکن است نباشم، به دادم برسد. من نمی خواستم مادر شوم و تمام لحظات سی و هشت سالگی تا چهل سالگی ام، یعنی سالهایی که تمام عمرم را برای رسیدن بهشان سگ دو زده بودم که تا قبل از چهل سالگی مهاجرت کرده باشم، کار داشته باشم، درس خوانده باشم، سفر کرده باشم، دنیا را دیده باشم، تبدیل بشود به با صدای جیغ بچه بیدارشدن، غذا دادن، عوض کردن، آب دادن، بازی کردن، خواباندن و باز تکرار و تکرار! این رویای من نبود و من هر لحظه بیشتر از خودم خجالت می کشیدم و روان شدن دانه های عرق را از بین دو سینه ام تا شکمم و روی ستون فقراتم حس می کردم. آیا این من بودم؟ منی که همه می گفتند تو عاشق پرورش دادنی، پس بهترین مادر دنیا می شوی! خیلی ترسناک است وقتی واقعیت با تصویری که چه خودت چه دیگران از تو ساخته اند فرق زیادی دارد! مثل برخورد آب جوش با استکان سرد می خورد! ترک می خورد! می فهمی؟ ترک می خورد! ترک می خوری!
روز هشتم: من اگر دختر دار شوم، اسمش را کرونا خواهم گذاشت
وقتی کرونا آمد بیشتر فهمیدم که چقدر از سبک زندگی پیش از کرونایم بیزار بوده ام. بعد از بیست وهشت روز قرنطینه، دلم نه برای مرکز خرید تنگ شده بود، نه باغ حیوانات، نه خرید، نه مهمانی، نه برای دوستان! اصلا دلم برای هیچ چیز تنگ نشده بود. واقعه مسری بود! از اتفاقات زمان کرونا که اتفاقا قابل پیش بینی هم نبود، تماس نگرفتن تلفتی آدمها با آدمها بود! انگار همه ادمها به این حقیقت دست یافته بودند که دل شان برای همدیگر تنگ نمی شود! که انگار زیاد هم حوصله همدیگر را نداشته اند ولی به خاطر اسارت در ظرفی به نام مراوادات یا بهتر بگویم، معاملات اجتماعی باید از حال همدگیر جویا می شدند تا شاید روزی “همان یک روزی معروف” که پایشان به سنگ ور می آید یکی باشد که بیاید وکمک شان کند. اما حالا همان یک روزی رسیده بود. پای همه به سنگ خورده بود و چه سنگی سنگین تر از سنگ تنهایی، سنگ انزوا! قبل از کرونا اینطور می گفتند! بزرگترین ترس آدمها در دروان پیش از کرونا، ترس از تنهایی بود! همه به خاطر ترس از خراب شدن سنگ تنهایی روی زندگی شان، به هر معامله اجتماعی تن می دادند! به پذیرش مطلق رسیده بودند! اما حالا چه؟ هیچکس به درد هیچکس که نخورد! اتفاقا این “نبودن همه” برای همه بهترین درمان بود! عجیب بود! بشر فکر نمی کرد که روزی برسد که نبودنش برای همه چیز بهتر باشد! برای طبیعت، برای محیط زیست، برای حیوانات، برای آبزیان، پرندگان و از همه مهمتر برای آدمهای اطراف!
سکوت آدمهای دورم به من این پیام را می داد که گویا حال همه بهتر است. روزهای اول شلوغ تر بود! ترس از تنهایی سایه اش را روی آدمها انداخته بود. آدمها دچار هراس شده بودند. بعد قرنطینه خودخواسته طولانی تر شد! صدای آدمها آرام تر شد و به همان اندازه صدای نسیم، حرکت برگ درختها، گنجشکها، چمن ها، شاخه ها، چلچله ها و جیرجیرک ها بیشتر شد. صدای آدمها کم کم رو به فراموشی رفت! آدمها مسخ حضور همراهان همیشگی شان، اعضای خانواده درجه یک شان که اتفاقابه خاطر تکراری شدن شان، اهمیت شان را از دست داده بودند، به مزه کردن طعم گس با هم بودن پرداختند. چاره ای نبود. باید صلح پایدار را می آموختند. درک متقابل، همزیستی مسالمت آمیز و گرنه خانه ها هم به مرکز جنگ خانگی تبدیل می شد که به منزله جنگ در اردوی داخلی بود و شکست در برابر دشمن خارجی که اتفاق اسم قشنگی داشت! کرونا! من دوست داشتم اسم دخترم را اگر به دنیا می آوردم کرونا می گذاشتم. اسم قشنگی است.
من را به یاد صلح، آرامش، درک زیبایی سکوت، احترام متقابل به همنوع، خانه، آسمان و محیط زندگی ام می اندازد. اسم زیبایی است. بوی یک پرتقال تازه کنده شده از درخت می دهد، نه! بوی نان خانگی می دهد! همین بوی پخت نان ها تازه که در دوران قرنطینه خیلی در خانه ها پیچید! کرونا بوی استقلال و خداحافظی با فرهنگ مصرف می دهد. بوی یکی شدن با خود، دوست شدن با زمان، رفاقت با هنر، همدستی با خلاقیت! کرونا هر کس را به شکلی خلاق تر کرد، یکی را برای گرم تر کردن فضای خانه، یکی را برای کشف بازیهای جدید با بچه هایی که حالا بیشتر از هر زمان دیگری در خانه بودند، یکی را برای ترو تازه نگه داشتن رابطه عاشقانه ای که در آن بوسه و آغوش و همخوابگی ممنوع بود ولی رابطه باید گرم و زنده می ماند. یکی را برای برنامه ریزی برای بهتر زیستن و بهتر تا کردن با تنهایی فردی، برای قبول اینکه خودش هم دوست داشتنی است! یکی به پوستش بیشتر رسید، یکی به موهایش، یکی به هیکلش، یکی به افکارش، یکی به نگرشش! یکی بیشتر کتاب خواند، یکی بیشتر فیلم دید، یکی بیشتر عکس دید و خاطره بازی کرد، یکی بیشتر غذا پخت، کیک و شیرینی پخت، یکی بیشتر استراحت کرد، یکی به یوگا پناه برد، یکی به تعمیر وسایل خانه، یکی با خدا آشتی کرد، یکی به تمیز کردن همه چیز پناه برد، یکی به مرتب کردن کمدها و دورریختن وسایل اضافی و فنگ شویی! یکی به ترک شنیدن اعتیاد گونه اخبار منفی، یکی به سرویس دهی بی منت و مزد به خلق خدا، یکی به اینستاگرام، یکی به تولید محتوا! خلاصه که به تعداد آدمهای روی زمین راه بود برای نزدیک شدن به خود و بعد هم به خدا!
من اگر دختر دار شوم، اسمش را کرونا خواهم گذاشت.
روز نهم: برایم جا نیست! جا باز می کنم! حمام اتاق جدید من
می آید، به زور هم می آید ولی به دنبال بهانه ای است که برود. حتی برای ساختن بهانه هایش دروغ های مصلحتی هم می گوید. دیده ام که می گویم! از خودم که در نمی آورم.
روزهای سختی است. خانه کوچک مان را به سه قسمت تقسیم کرده ایم. اگر خودم را هم می شمردم باید بر چهار تقسیم می کردیم. اما من به نشمردن خودم عادت کرده ام. دیگران هم عادت کرده اند! پس دیگر بحثی نیست. آیناز که اتاق خودش را دارد. زمانی اتاق کار من بود، حالا دیگر نیست. میز تحریرم هنوز آنجاست، یادآوری دورانی که پشتش می نشسم و نفس می گشیدم و می نوشتم و درس می خواندم. چای و میوه ام را هم پشت همان میز می خوردم. تلفن می زدم، نقاشی می کشیدم. اصلا اول میز بود که من هم حس زندگی می کردم. تا می گفتند بنویس، راجع میز تحریرم می نوشتم. اما حالا فقط هر شنبه، خاکش را تمیز می کنم. لیوان های آب و عرق نعنا آیناز را برمی دارم،گاهی هم پشتش می نشینم و لباسهای آیناز را تا می کنم.
روزهایی که بابا می آید، حال که اتفاقا با آشپزخانه یکی است، مال بابا می شود. در را که می بندم، بازهم صدای خرناسه هایش می آید. خوابش سنگین است ولی وقتی خواب است دلم نمی آید وارد محدوده اش شوم. سربه هوا بودنم موقع کار و پر سرو صدا کار کردنم معروف شده است، می ترسم چیزی بیندازم واز خواب بپرد. تکلیف ساعت 2 تا 5 عصر هم این طور معلوم می شود.
نیمه دیگر خانه هم محل فرماندهی بهراد است. کرونا که مهمانمان شد، مرزبندی های ذهنی و بعد هم مکانی مان را تغییر داد. صدای دینگ دینگ اسکایپ که می آید، حواسمان هست که دیگر صدایمان در نیاید. جلسه همیشه مهمتر از همه چیز است. این را آویزه گوشمان کرده ایم و مثل یک آی سی برنامه ریزی شده، همگی خفه می شویم. صدای خرناسه پدر، صدای گریه آیناز و صدای قل قل چای استثنا هستند. قوانین سفت و سختی شان بیشتر مشمول من می شود.
از خانه مان فقط یک حمام باقی مانده است. قانون حمام های بزرگ در معماری خانه های اروپایی حالا به مزیت بزرگ تبدیل شده است. ما که هیچوقت حتی در دروان پیش از کرونا، لیوان های نوشیدنی درست نکردیم، وان را پر از عطر رز و کف همی بودار نکردیم، شمع هم که وقت نشد روشن کنیم، از بزرگی اش استفاده که نکردیم، اما حالا از زمین گرمش برای خوابیدن در ایام کرونا و از سکوتش برای آرامش استفاده می کنم. از هیچی بهتر است. از سهمم راضی ام.
روز دهم: خانوم بزرگ ابرانسان نبود، ولی انسان دلچسب و چاره اندیشی بود
بچه که بودم سه تا خدا داشتم. یکی خدای بزرگ و مهربون که غیر از اون یه دوره ای هیچکسی نبود! یک خدای یه کم کوچکتر، که مامان صداش می کردم و حرفش از خدا بیشتر برو داشت و مهر وخشمش هم ملموس تر بود و البته آبنبات و چوب تنبیهش هم دیدنی تر بود. خدای سوم هم “خانوم بزرگ” بود! جدِ مشترک مادری و پدری! مادرو پدرم پسرخاله و دخترخاله بودند، مادربزرگ هایم خواهر بودند، و درنتیجه مادر مادربزرگهام، همین جد بزرگوارِ ما، از طرف مادری و پدری مشترک بود. خانوم بزرگ واقعا خانومِ بزرگی بود، قدبلند و کم هم فربه! باتدبیر، قوی هیکل، با دیسیپلین، فهمیده و در یک کلام کاردرست! موهای ابریشمی بلند و صافی داشت که از وسط آنها را بازو مثل کرم شکلاتی روی شانه هایش ریخته بود. یک شانه قرمزرنگ داشت که همیشه زیر تشکچه اش بود و هریک ساعت با طمأنینیه آن را زیر تشکچه برمی داشت و موهایش را شانه می زد. خانم بزرگ کم حرف بود و بیشترگوش می داد اما اگر حرفی می زد، کم از حرف خدا و پیغمبر نداشت. هر مخالف احتمالی که می پرسید: ” حالا که چی؟ مگه کی گفته؟” فقط یک جواب کافی بود: ” خانم بزرگ گفته!” و این جمله طلایی، سکانس پایانی تمام بحث های خانوادگی، جدل های میان فامیلی، نگرانی ها و اضطرابها و کینه ها و دشمنی ها بود.
خانم بزرگ چندین جمله معروف داشت. همدلی و درک انسانی عجیبی داشت. هروقت دلم می گرفت او زودتر از همه می فهمید. چشمها و حس ششم قوی ای داشت. فقط کافی بود یک نگاه زیرچشمی بهت بیندازد. تمام قد تورا اسکن می کرد، آنالیز می کرد، باگ را پیدا می کرد و بعد راه حل ارائه می داد. چند راه حل همیشگی و آماده داشت اما یکی راه حل اول و چاره سازش بود که برای تمام افراد، بزرگ و کوچک، زن و مرد، بیکار و شاغل، پولداری و بی پول و … کار می کرد. قرص استامینوفش بود. برای همه تجویز می کرد:
“وقتی ناراحتی به پائین دستت نگاه کن و وقتی خوشحالی به بالا دستت!”
خانوم بزرگ می گفت وقتی دلت می گیره، به آدمهایی نگاه کن که اوضاعشون از تو بدتره و خدارو شکر کن و وقتی خوشحالی به آدمهایی نگاه کن که موقعیتشون از تو بهتره تا هم به خودت مغرور نشی و هم برای زندگی بهتر تلاش کنی.
کاری به کار درست بودن این جمله از نظر روانشناسی، مذهبی، اجتماعی و یاحتی انسانی ندارم. خانوم بزرگ هشتاد سال پیش این عقیده را داشت و با همین یک جمله حال خودش و بقیه را خوب می کرد. این جمله زمان خانوم بزرگ خوب هم کار می کرد! چون دایره مقایسه خیلی کوچک بود! هم پائین دستی ها و هم بالا دستی هم محدود می شدند به یک فامیل، یک کوچه یا خیلی بزرگتر به یک محله که حرفها دهان به دهان در آنها می گشت! خبری از شبکه های خبری به این وسعت، رادیو و مجلات نبود. این اواخر وضعیت خیلی عجیب تر شد. تلفن همگانی شد و بعد هم موبایل و این دهه اخیر هم که هر شخصی که یک گوشی هوشمند داشت برای خودش شد یک خبرنگار، یک خبرساز، یک الگو، یک شاخ، یک اینفلوئنسر، یک شبکه! در دنیای امروز، از یک طرف روانشناسان می گویند خودت را با کسی مقایسه نکن، از طرف دیگر، دنیای مجازی سیراب اخبارو مقایسه ات می کند! از هر دری که بخواهی خبر هست، آدم ها با هر زمینه موفقیت و علاقه ای خودشان را عرضه می کنند. به بهترین شکل ممکن! طوری که انگار از آنها بهتر خدا نیافریده!
این روزها، تعداد روزهایی که از خودم بدم می آید خیلی بیشتر از قبل شده است. قدیم ترها وقتی احساس خوب بودن داشتم، چندروزی این حسم پایدار می ماند، اما این روزها به محض اینکه فکر می کنم استعداد خاصی دارم، حتما یک نفری در اینستاگرام هست که با صفحه اش و توانایی هایش در همان زمینه و خیلی قوی تر از من، مثل پتکی روی سرم فرود بیاید و بهم حالی کند: “آهای خیال نکن خیلی کسی هستیا! فقط کافیه بیای من و پیجمو ببینی!”
قدیم ترها فکر می کردم خوب می نویسم، اما الان شبکه های مجازی پر است از نوشته هایی که متأسفانه باید اعتراف کنم خیلی خیلی بهتر از من می نویسند. اگر حال روحی ام خوب نباشد، همین یک دلیل کافی است که از خودم، نوشته هایم و بعد هم “بودنم” خجالت بکشم و دست از نوشتن بردارم.
مادرم می گفت قدیم ترها که یک دسر خاص درست می کردم، لباسی می دوختم یا طراحی می کردم یا مثلا خانه ام را تزئین می کردم حس خوبی داشتم، از من می پرسیدند چطور این کار را کرده ام. ولی الان همه چیز خیلی بهترش در اینستاگرام هست و از آن بدتر اینکه دسترسی اش هم خیلی آسان تر است. این روزها، آدم های معمولی بدجور دارند خاک می خورند.
روزهایی فکر می کردم اطلاعات عمومی خوبی دارم، یا مثلا اطلاعات روانشناسی ام در حد زندگی امروزم کافی است، خوب آشپزی می کنم، اطلاعات علمی ام و درسی ام کافی است. ایدئولوژی شکل گرفته ای دارم؛ اما این روزها از خواب که بلند می شوم حس ناکافی بودن دارم، حس اینکه برای زندگی کافی نیستم! آدم های هم سن و سالم را می بینم که صدها برابر من می دانند، می نویسند، سفر می کنند، کتاب می خوانند، به چند زبان صحبت می کنند، ورزشکارند، کار هنری می کنند، فلسفه می دانند، روانشناسی بلدند، شعر می خوانند و می نویسند و ….. ابر انسان هایی که انگار بیست و چهار ساعت روزشان با مالِ من فرق دارد. انگار زمان من دچار تورم شده! واقعی نیست! حباب است و مال آنها درست و کامل! این ابرانسان های اینستاگرام گاهی کمکم می کنند، اطلاعات مفیدی به من می دهند ولی انگار اعتماد به نفسم را از ریشه سوزانده اند. در همه چیز حس کم بودن و ناکافی بودن دارم. انگار طناب داری گردن خودم انداخته ام و دارم آرام آرام خودم را خفه می کنم.
کاش خانوم بزرگ زنده بود! کاش شانه اش را از زیر تشکچه اش در می آورد، موهایش را شانه می زد، از آن نگاه های عمیق سرتاسری بهم می کرد، دردم را می فهمید و یک استامینوفن ام می داد! اگر خانوم بزرگ بود، شاید برای دوره امروز هم حرفی داشت و اگر می گفت، پس حتما درست می گفت! خانوم بزرگ الکی حرف نمی زد! بیشتر گوش می داد و کمتر حرف می زد! خانوم بزرگ ابرانسان نبود، ولی انسان دلچسب و چاره اندیشی بود.
روز یازدهم: خرزهره حسادت
وای که چقدر من حسودم! ای وای! این که باید خط آخر قصه می شد! یا نه! باید این را “نشان می دادم” به جای اینکه بگویم! اما قضیه از نشان دادن و این حرفها و انتظار تا پایان قصه گذشته! این جمله باید پایان قصه می بود اگر واقعا قرار بود قصه به همینجا ختم شود! اما این تازه اول قصه است! حسود بودنم درختی بود که هر چه به پایش سم می ریختم، خشک نمیشد. فوقش یک زمستان! اما سماجتی داشت به اندازه گلی ارکیده که در طاقچه پنجره ای رو به آفتاب نشسته باشد. هر کارش کنی، دوباره بهار بعد گل می دهد. کاش حسادت به زیبایی ارکیده بود. کاش جایش روی طاقچه پنجره بود. اما حسادت من گلهای خرزهره می دهد. زشت است، بدبواست و بدتر اینکه بویش را به همه جا می پراکند. حسادتم یک مادری دارد که اسمش مقایسه است. لامصب اگر این مادر نبود، این فرزند زشت هم به دنیا نمی آمد تا من را برای یک عمر اسیر خودش کند.
یکسال پیش بند کرده بودم به سمانه. گوشهایم در بین همه حرفها دنبال اسم سمانه می گشت. سمانه کجا رفت؟ سمانه با کی دوست شد؟ سمانه کجا رفت سرکار؟ سکتمخ بچه دار شد؟ سمانه با شوهرش خوبه؟ دعواش شده؟ سفر رفته؟ تا اینکه بالاخره خیالم راحت شد. دیگر ندیدمش! از همه جا پاکش کردم! دیگر نه از دوستهای بیشمارش خبر داشتم نه از سفرهای جور و واجورش! دیگر آن خنده های مزخرفش را که هر 32 و دو دندان سالمش بیرون می ریخت را نمی دیدم. آن کفشهای مارک دار ورزشی اش، آن اداهایش را در ورزشگاه، دیگر از شر استوری های در ماشینش در حال رانندگی و هواخوری راحت شدم. دیگر کسی نبود که مترش کنم و قدم را با او بسنجم. دکترایش را هم که گرفته بود، شامپاینش را هم باز کرده بود! تا جایی که جا داشت تحملش کرده بودم اما دیگر جا نداشتم. آخر قبل از سمانه هم نگار تمام جاها را اشغال کرده بود. نگار که در چهل سالگی اش سرطان گرفت، از دایره مسابقات حذف شد. آب خنکی روی صورتم پاشید از جنس آبهای آبشار دربند! آخ که چه کیفی داشت. هنوز لذتم کامل نشده بود که نمی دانم از کجا این سمانه سبز شد.
سمانه را هم از زندگی ام هرس کردم، پای سوزان باز شد. سوزان نتوانست جایگاه سمانه را پیدا کند اما بهر حال سوزنی بود که گاه و بیگاه خودم در ماتحت خودم فرو می کردم و دادم هوا می رفت. بیچاره نه زبان آلمانی اش خوب بود و نه دانشجو بود! نه درس می خواند، نه کار می کرد، نه رانندگی می کرد و خانه و ماشین خریده بود! هیچ! فقط اهل لباس وشیرینی پزی بود، هم خودش ، هم اهالی خانه اش. شانس آورده بودم کوتاه قد و کپل هم بود! اما خوشگل و تودل برو بود لامصب با اون ابروهای دلربا! همه چیز را جستجو می کرد. اهل سرچ بود و کلی دوست و رفیق داشت که از همه چیز خبردارش می کردند. رفاقت هایش روی مخم بود. اوضاع خطری نشده بود تا اینکه با فاصله چندهفته از هم بچه هایمان دنیا آمدند. او پسردار شد و من دختردار! رقابت مخفیانه و خاموشم با او شروع شد. خره وجودم کارش را شروع کرده بود. حالا شروع کرده بودم به شمردن ساعات آزاد سوزان، غذاهایی که بچه هاش می داد. وزن بچه ها، قد بچه ها، ادب بچه ها، میزان حرکت بچه ها، عکس بچه ها… کار از کار گذشته بود. دوباره کارخانه حسادت تعطیلاتش به خاطر کرونا را قطع کرده بود و کارگرها سرکار برگشته بودند و تا می توانستند از معادن استخراج می کردند و حسادتهای جور و واجور تولید می کردند. کارم داشت کم کم به صادرت حسادت می رسید. هر کس با من حرف می زد، نکته خاصی از حرفهایم می شنید که تا حالا به آن دقت نکرده بود. انگار درخت حسادت همه را داشتم آبیاری می کردم. به همه خوراک می دادم تا آن طور که می بینم ببینند و بشنوند. برای یک آدم حسود تنها بودن سخت ترین عذاب است. برای همین خودش، خودش را می زایاند. برای خودش رفیق و یار پیدا می کند تا همه باهم بنشینند سرسفره و با هم حسادت کنند. من که گفتم این اول قصه بود! شما باور نکردید! تقصیر من چیست! استاد قصه نویسم عذرمی خواهم. این حسادت لعنتی ام نگذاشت حتی اصول اولیه داستان نویسی را رعایت کنم! این حسادت مرا شرمنده خاص و عام کرد، حتی شما دوست عزیز!
روز دوازدهم: خودآزاری
روزهای کرونایی با همون سرعت ویروس کرونا می گذرند و آرزوهای من هم با سرعت مردن آدمها، تند تند می میرند!
یک چیزی مثل یک مایع داغ در حلق تا معده ام جاری است و هی بالا و پائین می رود. نوک انگشتهای دست و پایم یخ زده اند. گوشه پلک هایم می پرد. یک ساعتی است که بهراد و آیناز بیرون رفته اند تا من درس بخوانم. باز عهد شکنی کردم، گوشی موبایلم را برداشتم. یک پیام 12 دقیقه ای از آروز! یکی از نوشته هایم را نقد کرده است. نه نقدش را قبول دارم، نه سواد ادبیاتی اش را، نه عمق شخصیتش را! شعارهایش گوشهایم را کر کرده است. می دانم قرار است 14 دقیقه با ادبیات و جملات مثبت و ش های سوت دار، با صدایی نازک و دلربا برایم شعر بخواند و مجابم کند که نباید منفی فکر کنم، نباید مقایسه گر باشم، نباید به خاطر مقایسه با دیگران، اهدافم را گم کنم. کاش همه چیز به آسانی حرف زدن بود. کاش اینقدر که آدمها خوب می گفتند، خوب هم درمورد خودشان می گفتند. 14 دقیقه همانی بود که حدسش را می زدم. لااقل در همین یک نمونه به اندازه کافی باهوش هستم که پیش بینی خوبی داشته باشم. از نوشته منفی من، برای اثبات خوب بودن و مثبت بودن خودش استفاده کرده بود. بیلی درست کرده بود پراز خاکِ پر طراوت وجودش و آنها را روی من می ریخت. داشتم زیر خاک خفه می شدم. دلم می خواست دستم را دراز کنم و روی گوشی موبایل بکوبم و با یک خفه شو، صدایش را ببندم و به تزم فکر کنم و کار کنم. دوست داشتم صدای بلندی داشتم تا روی همه این صداهای ریز ریز دور و برم سوار شود و همه شان را روی تشک خاک کند و من بمانم و صدای قدرتمندی که مرا به ادامه کارم تشویق می کرد. اما من همین آدم بودم، همین آدمی که با یک صدا، با چند جمله، نوک انگشتهایش یخ می شد، زمان می برد تا خوب شود و وقتی زمان هم سپری می شد، بهراد و آیناز می آمدند و تمام! این فرصت طلایی هم تمام شد. لعنت به همه کتاب های آمنوزش مدیریت زمان که برای این کرم های ناشناخته وجود ادمی راهکار نداده اند. لعنت به من که هرچه هم که راهکار بخوانم، باز کرمِ وجودم که شروع به حرکت کند، حریفشان نخواهم شد. لعنت به من، به نوشته ام، به گذاشتنش در کانال تلگرام، به ترسم از قضاوت هر بی سرو بی پایی و به انگشتهایم که ویسِ ارسالی آروز را باز کردند.
من از لذت بردن می ترسم. این را خودم و نزدیکترین آدمهای دورم به من خوب می دانیم. وقتی تنها هم می شوم فکر می کنم هفت تا چشم و دوربین در خانه کار گذاشته اندو همه من را زیر نظر گرفته اند که ببیند دارم چه کار می کنم و نکند یک وقتی از مسیر وظایفم خارج و به مسیر تفریحات ولذتهایم منحرف شوم. انگار می ترسم بروم روی تراس، چای داغی بخورم و به منظره ابروی روبرویم خیره شوم. انگار من فقط اجازه دارم، ظرف بشورم، لباس بشورم، خانه را مرتب کنم و بعد هم در آزادترین حالت ممکن درس بخوانم. یکی هست که همیشه دارد از من حساب می کشد که آیا درسم را خوانده ام، برای آینده آماده ام، برای آینده شغلی ام نظری دارم؟ حسابهای مالی ام را نوشته ام؟ کارها همه منظم است؟
دلم خیلی وقت است که برای خودم تنگ شده. انقدر که فقط پخش شدن یک موسیقی کافی است که بلندشوم، چشمهایم را ببندم، برای خودم برقصم و بعد هم خودم را بغل کنم و برای خودم گریه کنم. برای خودم که دلتنگش شده ام. برای دستهای چروک خورده ام، برای پوست زخمی ام، برای موهای ریخته ام، برای درد کمرم، برای خودی که خیلی وقت است حتی با راحتی یک حمام نبردمش، برای خودی که حق استراحت جز در مریضی به او نداده ام. چقدر بدبختی به آدم نزدیک است. درست در جایی که ماسک خوشبخت ترین آدم روی زمین را زده ای، درست وقتی که عکسهایت از همیشه زیباترند و آدمها از هروقت دیگری به تو چسبیده تر. چقدر تنهایی نزدیک است. دلم برای خودم تنگ شده. برای خودی که با آهنگ درس می خواند، کاغذهایش را پهن می کرد، می نوشت، رویاپردازی می کرد و درس می خواند. اینجا زندانی است که برای خودم ساخته ام. زندانی که خودم زندان بانش شده ام. چرا با خودم اینکاراها را می کنم، نمی دانم! به خدا نمی دانم. یعنی موسیقی برای آیناز بد است یا این موسیقی که من گوش می کنم برای او بد است؟ یا اصلا بد نیست و من باز خودآزاری هایم را شروع کرده ام؟
روز سیزدهم: جنگندگی
لحظات ملکوتی جمع کردن لباسهای خشک آیناز از روی بند رخت روی تراس رسیده است. چرا اینقدر پررو هستم؟ سوالی که یک لحظه هم رهایم نمی کند. همین یک جمله بالا کافی است برای اینکه به همه آرزوهایم رسیده باشم. لباس آیناز تراس! ترکیبی جادویی که به من می گوید الان روزی فرا رسیده که پارسال آرزویش را می کشیدم. روزی که آیناز به سلامتی پا به این دنیا گذاشته باشد، در تراس بزرگ خانه مشترکمان با بهراد لباسهای کوچکش را بشورم، پهن کنم و بعد جمع کنم! باز خودم مچ خودم خودم را گرفته ام. از دروغ بزرگی که دقایقی پیش داشتم با آب و تاب به مادرم و خودم می گفتم. آدمی هر کار که نمی تواند بکند را زیباتر می بیند و خودش و دیگران را توجیح می کند که علت ناراحتی و نارضایتی اش هم اتفاقا همین کارهایی است که نمی تواند بکند که آخ که اگر می شد چه می شد! اما همیشه در زمان حالی است که یک سری کارها را نمی تواند انجام دهد و یک سری را می تواند! من از آن آدمها بودم که خودم در تله خودم افتاده بودم و امروز مچ خودم را گرفتم.
مامان می گفت بچه دوم را اصلا نیاور! نه خودت توان نگهداری و حفظ زندگیتو داری نه بهراد. طوری این حرفها طبیعی از دهانش بیرون می آمد که شک ندارم که خودش هم باور نمی کرد داشت طوطی وار حرفهای صدف را تکرار می کرد. برایم مهم نبود. نتیجه ای بود که با بهراد به آن رسیده بودیم، دیگر برایمان فرقی نمی کرد دیگران هم بگویند یا نه.
اعتقادم همین بود. قرار نبود همه آدمها یک جور زندگی کنند ودر یک مسیر خوشبختی شان را پیدا کنند. یکی دوست داشت مسیر علم را تا ته برود، دکترای تخصصی بگیرد، یکی در حد همان لیسانس وتجربه دانشگاه رفتن برایش کافی بود. یکی در مسیر ثروت دوست داشت تا انتها برود وهمه چیزش را فدای درآمد و خانه بزرگ و ماشین آخرین مدل کند، یکی به همان در آمد اولیه اکتفا می کردو دوست داشت در مسیر دیگری زندگی اش را بپیماید. یکی دوست داشت تا مدال المپیک ورزش را ادامه دهد، یکی از ورزشهای روزمره و شنا راضی می شد. مادری هم همین بود. برای من در همین حدش کافی بود. تجربه زایمان، مادر شدن، زائیدن، رشد و پرورش دادن. نه! مطمئنا بیشتر از این نمی خواستم. دلم می خواست طعم های جاده های دیگر زندگی را بچشم. دوست داشتم سفر کنم، بخوانم، بنویسم، یادبگیرم. انگار هنوز من بودم! هنوز از خودم نگذشته بودم. هنوز پرونده های باز در مغزم داشتم، آرزوهای نرسیده، راههای نرفته، سوالهای بی جواب، رویاهای ندیده و نشناخته.
مچ خودم را باز گرفتم. انگار حرصم گرفته بود که او داشت از لذت بردنش در تک تک روزهای مادری می گفت. انگار دلم نمی خواست هیچکس دیگر در زندگیش بیشتراز من لذت برده باشد. گفتم من هم به اندزاه تک تک روزهای تحصیلم لذت بردم! سختی کشیدم اما لذت بردم! استرس کشیدم اما انرژی گرفتم! اما حالا که دارم لباسهای آیناز را در این دقایق ملکوتی جمع و تا می کنم، یک کم منصف ترم و دوست دارم اعتراف کنم که نه! من حتی در آن روزهایی که به آرزوی دانشجوی دکترا شدن رسیدم هم نتوانستم لذت ببرم! انگار که همیشه دنبال چیز دیگری بوده ام! انگار هویت من، با نارضایتی و دنبال گمشده ای گشتن است که معنی می گیرد! نه رسیدن به چیزی که آرزویش را داشته ام. و باز سوال تکراری در مغزم تکرار می شود: چرا انقدر پررو هستم؟
روزچهاردهم: شهرت
فکر کنم، نه مطمئنم که دیگر به شهرت نخواهم رسید! فکر کنم باید با آن خداحافظی کنم. فقط کافی بود یک کم، فقط یک کم این منطق دست نخورده ام را دستکاری کنم و سیم هایش را جابجا کنم. آن وقت معجزه می کردو می توانستم به نتیجه برسم. کسی به شهرت می رسد که کارش و علاقه اش مرتبط باشند! آن وقت او همه لحظاتش معنی حرکت خواهند گرفت و احتمال اینکه به شهرت برسد خیلی بالا خواهد بود. نه من! منی که همیشه علاقه وکارم مثل دو قطب آهنربا بوده اند و از هم دور می شده اند. انگار عامدانه خودآزاری می کرده ام. همیشه شغلی را انتخاب کرده ام که در جهت عکس آرزوهایم بوده است. نه اینکه تغییر در زندگی ام نداده باشم ها! خیر! اتفاقا سه بار تغییرمسیر عمده داده ام ولی هر بار از علاقه ام کیلومترها دورتر شده ام. روزی که به جای ادبیات، مهندسی خوااندم بار اولش بود. روزی که به جای کلاس بازیگری، به کلاس قبولی کنکور ارشد رفتم بار دوم بود. و این هم بار آخر که به جای کلاس نویسندگی و نوشتن وتولید محتوا، دانشجوی دکترا شدم آن هم در یک رشته متفاوت با دوره لیسانس و فوق لیسانسم! حالا شما بگویید، آیا شهرت در خانه همچین آدمی را خواهد زد؟ آدمی که هیچ توشه ای از جوانی اش نیاورده که حالا بارورش کند، چون همیشه در حال تغییر و پریدن از این جاده به آن جاده برای پیدا کردن خوشبختی بوده است.
روز پانزدهم: آدمیت تلفیقی
فکر کنم بهراد را باید به دو قسم تقسیم کنم. بهراد قبل از کرونا وبعد از کرونا! فکر کنم دیگر بهراد قبل از کرونا را نخواهم دید. انگار پوست انداخته است. انگار خودش با دستهای خودش، خودش را کشته است. قاتل شوهرم را حتی نمی توانم مجازات کنم. ترس و اضطراب تمام وجودش را گرفته و نمی تواند تمرکز کند. تا می تواند کار می کند که حتی یک لحظه هم فکریا زمانش آزاد نشود. می ترسد! از خودش! از سایه اش! از آن سلول کرونای لعنتی با آن بادکش های عجیب روی سرش! قیافه ترسناکی برای خودش ساخته ولی من را نمی ترساند. اصلا نمی توانم جدی اش بگیرم! فکر می کنم از آن ویروسهایی است که برای جلب توجه خودش رابه این شکل در آورده. انگار عقده مورد توجه بودن داشته وحالا با به هم زدن یک دنیا دارد کیف می کند و غش غش به ریش ما می خندد.
در بین پیامهای آمده، با دیدن قیافه مبهم هولاکویی در واتس اپ و زمان 59 ثانیه ای اش، پیام را دانلود می کنم. زمانش کوتاه است، مخصوص دنیای امروزی! همه چیز کپسولی، کوتاه، کنسروی، تند و سریع! می گوید خیال چیز بدی است! خیالبافی ر ا هم ردیف اعتیاد به مواد مخدر خطرناک دانسته است! باورم نمی شد کسی بتواند اینطوری در مورد خیالبافی حرف بزند. دوباره کلیپ را پخش می کنم! واقعا همین را می گوید! می گوید خیالبافی خطرناک ترین کار دنیاست! می گوید حتی اگر یک زمین را بکنید بعد ودوباره خاک را سرجایش بریزی بهتر از نشستن و خیالبافی کردن است! باورکردنی نیست! دارد بزرگترین لذت زندگی ام را از من می گیرد، دارد رفیق تمام لحظاتم را می گیرد! چطور به خودش اجازه می دهد تا خصوصی ترین و امن ترین مرز ادمها هم نفوذ کن دو راجع به خیالهایشان هم اینقدر محکم و صریح حرف بزند! کاش فقط 59 ثانیه از این پیام را نبریده بودند و بفرستند! کاش لااقل اجازه شنیدن کامل و قضاوت درست را به خودم واگذار می کردند به جای اینکه یک تکه از حرف را ببرند و اینور و اونور پرتاب کنند! مثل سنگریزه های ریز بود. این کلیپ های کوتاه واتس اپ و تلگرام را می گویم. نه آن قدر بزرگند که تغییری ایجاد کنند، فقط مثل سنگریزه به طورف آدم پرتاب می شوندو تمرکز آدم را می گیرند!
فکر می کنم دنیای امروز، دنیای تلفیق است! موسیقی تلفیقی، نقاشی تلفیقی، چهره آرایی تلفیقی و روانشناسی تلفیقی. فکر کنم انسان امروز به حدی به یک سیستم دینامیکی تبدیل شده است که دیگر یک راهکار و یک روش برایش جواب نمی دهد. آنسان امروز باید برای هر ساعتش، چاره ای جدید پیدا کند. یک روز به تئوری انتخاب پناه ببرد، یک روز به اصول موفقیت، یک روز به مدیریت زمان، یک روز به هلاکویی، یک روز به اسطوره، یک روز به طرحواره! آدم امروز هم تلفیق شده است از همه چیز! پس راهکارهای زندگی اش هم باید تلفیقی شود! یک خط صاف نیست! دست اندازد دارد و هرروز تغییر! نمی دانم تا کجای این زندگی قدرت همراهی با این سیستم پویای متغیر را خواهم داشت.
روز شانزدهم: عادت های خوب
بالاخره موفق شد! زحمات پنهانی بهراد بالاخره به نتیجه رسید و با زبان بدنش به همه حالی کرد که دوست ندارد در این ایام کرونا کسی را ببیند! حتی شما دوست عزیز! راحت نبود ولی انقدر چهره اش را درهم کشید و به شوخی ها پاسخ نداد و به هر برنامه ای “نه” گفت و آدمها را به خانه مان دعوت نکرد تا بالاخره صدف هم فهمید که نباید اینجاها پیدایش شود. تماس تلفنی صبح همه چیز را به سمع و نظرم رساند! اینکه دیگر نمی تواند زحمت بکشد و مارا دعوت کند، ولی نوبت ما که می شود به بهانه کرونا خانه ما نیاید! می گفت حوصله تحمل این بار اضافی را ندارد که راست هم می گفت. نمی دانم که می دانست که مارا تا چه حد با این تصمیمش خوشحال کرده یا نه! اینکه دیگر قرار نبود من هم سر هر مسأله ای، سر آمد ورفت های صدف و یا از آن بدتر برنامه ریزی های همیشیگی برای آمد و رفت های گاه بی ثمر، با بهراد بحث کنم و مجابش کنم که بیاید که اگر آمد گوشت تلخی نکند، بدادایی نکند و دائم سرش در گوشی اش نباشد. راحت شدم! زندگی در این غار تنهایی از بحث و جدل همیشگی با بهراد راحت تر بود. یا باید راه مادرم را انتخاب می کردم و تنها همه جا می رفتم، یا باید راه جدیدی می ساختم ویا باید به ساز بهراد می رقصیدم و تنهایی را بر هر رفت و آمدی ترجیح می دادم.
دو ساعت بعد انرژی عجیبی در خانه آمده بود. انگار بهراد تازه آزاد شده بود. از یک تله یا شاید دام نامرئی که حس می کرد حالا از پایش باز شده. بندی به نام حضور همیشگی صدف. دهانم از تعجب باز مانده بود وقتی بهراد پیشنهاد رفتن بیرون می داد، وقتی لباس عوض می کرد، موها و ریش هایش را کوتاه می کرد و می خندید. رفت گوشت خرید که کباب درست کند. بهراد آزاد شده بود.
بهراد با آیناز به گشت و گذار با کالسکه رفته اند. فصل های پایانی کتاب همنام را می خوانم. نسیم بهاری از خود بیخودم کرده است طوری که نمی توانم روی کتاب تمرکز کنم و فقط آرزو می کنم کاش این دقایق تنهایی کش بیایند. کاش متورم شوند. نصف زمانم به حسرت می گذرد، نصف زمانم به استرس زود تمام شدن این تنهایی. دلم برای تصویر خودم وقتی کتاب می خواند تنگ شده است. موشومی دارد به نیکیل خیانت می کند. دلم باری نیکیل می سوزد. زندگی ای که با عشق شروع شده بود، حالا به سکوت یکی و خیانت زن به شوهرش تبدیل شده، آن هم وسط آمریکا، آن هم برای زوجی که ریشه ای سنتی در کشور بنگال دارند! عجیب است! جاری شدن قطرات عرق را از وسط سینه ام حس می کنم. ترسِ اینکه مباداد نیکیل خبردار شود و غصه برای موشومی که باید تا زنده است دردِ عذاب وجدان این روزهایش را حمل کند. چه کسی می داند که آیا این درد با لذت فعلی اش موازنه خواهد شد یا خیر! خودش می داند، فقط خودش.
بعد از دوبار دوش گرفتن، پوستم احساس کشیدگی و خشکی شدیدی دارد. لوسین به پاهایم می مالم و پاهایم را با ژستی روی تخت دراز کرده ام که انگار دارم تبلیغ یک محصول عالی را می کنم. از کشیدگی ساق های پاهایم خوشم آمده، چیزی که تا حالا بهراد به رویم نیاورده، من هم خجالت می کشم به رویش بیاورم. با اطوار، پاهایم را جابجا می کنم، دکتر مکری دارد از عادت های مخرب و عادهای سازنده برایم حرف می زند. صدایش خیلی گیرا است و بدجور تحت تأثیرم قرار داده به طوری که انگار دیگر نمی خواهم مدل تلویزیون باشم. در کرم را می بندم، بالش پشتم را صاف می کنم و فقط به حرفهایش گوش می دهم. خوشحالم از اینکه کسی قرار است دو ساعت و نیم برایم حرف بزند، حرف حساب! حرف زندگی ساز. بهراد پیدایش می شود. می گوید بگذار از اول پخش شود با هم گوش دهیم.
هردو درگیر فکر به عادت هایمان می شویم، به اینکه کدام مخربند و کدام سازنده. وسواس من دوباره عود می کد، وسواس خوب بودن! بهترین بودن! وسواسی که در هر دوره زندگی، مرا از سن خودم دور کرده وهمیشه کاری کرده که بزرگتر از سن وسالم فکر و رفتار کنم. انگار هیچ دوره ای را زندگی نکرده ام. می گوید نوشتن هرروزی جزء عادات خوب است. خوشم می آید. انگار کسی دارد برایم کف می زند، انگار کسی می گوید درست رفتار کرده ام. می گوید رفتارهای سالم می توانند تا 14 سال عمر را افزایش دهند. لبخند می زنم. از اینکه از امروز صبح ورزش خانگی با تلویزیون را شروع کرده ام احساس غرور می کنم و با غرولند به عادتهای مخرب پویا گیر می دهم. اینکه به گوشی اش اعتیاد دارد. دلم برای بهراد می سوزد. دوست ندارم اذیتش کنم، ولی می کنم! عادت مخربی دارم! باید اصلاحش کنم.
روز هفدهم: زندگی نمایشی- دوست داشتن ناامیدانه
می دانم به زودی متلاشی می شوم. شدت کشش نیروهای متضاد درونم را به خوبی حس می کنم. صدای قروچ قروچ استخوان هایم بلند شده است. انگار دارم در آب فریاد می کشم. شاید هم کسی صدا خفه کن رویم گذاشته است. نمی دانم. صدای زجرم گوشهایم را خراش می دهد ولی کسی چیزی نمی شنود. ضجه می زنم، کسی واکنشی نشان نمی دهد. می ترسم. از حجم این موجهای بلند که پشت سدِ صبر نمایشی ام ایستاده اند.
آیناز خوابش می آید. روی صندلی متحرک می نشینم. دوباره صدای تکراری آهنگی تکراری گوشم را پر می کند. دور چشمها و گوش آیناز را نوازش می کنم و خدا خدا می کنم خوابش ببرد. چشمم به عکس سه نفره مان می افتد. همان عکسی که وقتی ایران بودیم، رفتیم آتلیه گرفتیم وچاپش کردیم تا روی کمد آیناز وصلش کنیم. همه صورتی پوشیده ایم و می خندیم و به دوربین زل زده ایم. چقدر ساختگی شده ایم. چقدر نمایشی! یک مدل تکراری و فقیرانه تر از صدف. هر عکسی که گرفته اند، ما هم گرفته ایم. فیلم ساخته ایم، در کلیپ به هم محبت کرده ایم و بعد آن را نمایش داده ایم و کامنت های مردم را خوانده ایم. اگر این ادا در آوردن و کم نیاوردن را هم از بهراد می گرفتند، همین چند کار هم در زندگی مان انجام نمی شد. مطمئنم هنوز داشتیم فیلم دانلود می کردیم، نق یاد نگرفتن زبان آلمانی می زدیم، غذا می پختیم و فیلم می دیدیم و تخمه می شکستیم. کاش به نوشتن علاقه نداشتم. کاش هیچ چیز را نمی دیدم و بعد که می دیدم، با کلمات تثبیت شان نمی کردم. کاش از این روزهای تیره نمی نوشتم. کاش کلمه ها را به شهادت دعوت نمی کردم، کاش دوستانم کاغذ و خودکار نبودند. هنوز همان دختر خردسالی هستم که عروسک دوست نداشت وبا مداد و دفتر بازی می کرد. همان بچه چهارساله، حالا سی وهشت ساله شده است و دوباره با کاغذ و مدادهایش بازی می کند و این باز از بازی زندگی می نویسد.
جای زخم های شکسته شدن غرورم، بدجور درد می کند. بهراد بتادین می پاشد، نوازش دستهایش از چنگ های آیناز هم بیشتر درد دارد. انگار بعد از شکستن غرورم، دارد تحقیرم می کند. التماس محبت کرده بودم، حالا، بعد از آن التماس دردناک، دارد نوازشم می کند. از کلمه نوازش و دستانش متنفر می شوم. دستهایی که روزی نگاه کردن بهشان، چیزی را در دلم فرو می ریخت. حتی دلم نمی خواهد برگردم و نگاهش کنم. دوست دارم سرم در بالش فرورود. از خیسی اش بدم می آید اما از بلندشدن و صورت بهراد را دیدن بیشتر بدم می آید. از زندگی ساختگی ای که برایم ساخته متنفرم. از چیدمان خانه، از لباسهایم، از عکسها، از هرچیزی که بعد از صدف به زندگی منم هم وارد شده است، متنفرم. دلم سفر می خواست که ندارم. دلم رهایی و آزادی می خواست که ندارم. دلم شادی می خواست که از پایش را به خانه مان نمی گذارد. دلم شمع و گل و فضای رمانتیک می خواست که فرسنگها از ما دور است. دلم یک موزیک فرانسوی، شامی شاعرانه، نگاهی نافذ می خواست که بسوزاندم، اما هرچه هست سرماست. واین سرما در گرمای بهار شکنجه آور تر است. چهل روز از روزهای آمدن کرونا می گذرد و چهل روز است که دستی را لمس نکرده ام. آغوشی لمس نکرده ام. فکر کنم کرونا ازطریق انرژی و گرمای نگاه هم منتقل می شود که از آن هم محروم شده ام. کلا محرومم. از دیدار خواهرم، از خنده، از آدمها، از طبیعت، از گرمای ارتباط، از خنده دوتایی، از شوخی دوتایی. هر چه بود فقط اضطراب شبانه روی بهراد بود که با آرامش من برخورد می کردو از هیچکدام مان هیچ نمی ماند. حرف مشترکی نمانده بود. فصل مشترک روابط مان با آمدن کرونا به پایان رسیده بود. چیزی نمانده بود که بگوییم. من شدم آن آدم ساده بی حواس، بهراد شد آن آدم دقیق با دقت که حواسش به همه چیز هست. هردو روی مخ هم رفتیم. کرونا نیامد، ماهم نرفتیم! فقط رابطه مان از بین رفت.
من همانم که می نوشتم اسم دخترم را می خواهم کرونا بگذارم! درد این روزهای قرنطینه همین موج های سهمگین تناقض بود. همین حال های ناپایدار خوب و بد. همین واژگونی، همین انزوا، همین ناپایداری، همین ناباوری! از این روزها فقط تناقض به یادم می ماند. لحظاتی که شاد شدم، از یک پیام، از یک لایک، از یک کامنت، از یک ویس اما شادی ام در حد دقیقه هم پایدار نماند. غم هایی که می آمدند و آن ها هم نمی ماندند. انگار فقط همه چیز در رفت و آمد بود و هیچ چیز در فضا باقی نمی ماند. دلم می خواهد کرونا را بگیرم و با دستهایم مثل موز در درستان آیناز، له اش کنم. دلم می خواهد برود گم شود. شاید هم دلم می خواهد بماند. بماند تا چهره اطراف واطرافیانم را بهتر ببینم. آدمهای کرونایی. زوج های کرونایی. خانه های کرونایی. بوسه های کرونایی. گریه های کرونایی. تنهایی های کرونایی. خودآزار شده ام. دوست دارم گریه ام ادامه پیدا کند. بهراد نیاید. تنهایی ام طولانی شود و نباشد که زخمت دزدیدن نگاهم از چشمانش را نکشم. هیچوقت فکر نمی کردم انقدر ناامیدانه دوستش نداشته باشم. دوست نداشتن با امید خوب است. امید حتما می آید، خلاقیتی می زند، رابطه ای قشنگتر می سازد و خرابه ها را با خود می برد. اما حتی امید را هم دوست ندارم. بیاید چه کند! دوباره خرم کند؟ دوباره دو روز بهراد جدید را ببینم و بعد برگردیم به همین روزها؟ دیگر حوصله ندارم. کاش می شد در این دقایق تنهایی کتاب همنام را تمام می کردم. کاش می فهمیدم سرنوشت نیکیل و موشومی به کجا کشید.
روز هجدهم: رابطه اجباری
گرمای نفسهاش در پشت گردنم و چفت شدن برآمدگیهام در فرورفتگیهاش و دستهایی که از پشت دورم حلقه شده، همه دارن بهم پیغام می دن که باید کتاب همنام رو که محکم بغلش کردم رو روی کاناپه بگذارم و نیم ساعتی رو با بهراد باشم. همیشه وقتی می اومد سمتم خوشم می اومد. کاش دیروز گریه نکرده بودم وکاش غرورم را له نکرده بودم. کاش توی راهروی لعنتی، یک هو بغض بچه گانه ام نمی ترکید واز بی توجهی هاش دردوران کرونایی ناله نکرده بودم. کاش ناله نکرده بودم که چرا دیگر بغلم نمی کند، چرا به من نگاه نمی کند، چرا دیگر دوستم ندارد. اگر اینهمه التماس توجه نکرده بودم و احساساتش را تحریک نمی کردم، این آغوش شاید الان معنی ای واقعی داشت و اینقدر بوی ترحمش خفه ام نمی کرد. حالا کارم سخت تر شده بود. دوباره صدای مامان تو سرم پیچید. وقتی مرد ازت طلب رابطه می کنه، نکنه پسش بزنی ها! اما من نمی دونستم این یک طلب رابطه اس، یک حضوربا محبت، یا یک صدا خفه کن برای همه ناله ها و غرهای من و دعوایی که توش متهم اصلی بهراد بود و بی توجهی هاش در یک ماه گذشته که حالا داشت به حکم قاضی، جبران خسارت می کرد.
بیشتر دوست داشتم به تمام شدن کتاب همنام فکر کنم. تمام شدن لذت عجیبی برایم دارد. من استاد شروع کردنم و متخصص تمام نکردن. این تخصص به حدی رسیده که حتی تمام شدن یک رژلب، یا یک خودکار قبل از اینکه گم شوند، برای من لذتی وصف نشدنی دارد. امروز هم بعد از چهارماه بالاخره کتاب همنام تمام شد. هنوز طاقت خداحافظی با گوگول، سونیا و آشیما را ندارم. انگار این مدت خانواد گانگولی مهمان هرشبم بودند. همه جا با من آمدند. درد مهاجرت شان، رمز رفاقت مان بود. آشیما تنها کسی بود که به جای حرف تکراری همه دوستانم که می گفتند: خوش به حالت که رفتی! راحت شدی! درد مهاجرت را برایم تصویر می کرد. او نمی گفت، اما از سرنوشت و حالش می شد فهمید که بیشتر از هر درد کشیده ای، از مهاجرت بیزار است. بهراد محکمتر بغلم می کند و به آرامی کتاب همنام را از دستم در می آورد. خودش دست به کار شده است!
نیم ساعتِ پر ابهام که تمام می شود، بی هیچ مکثی دوباره لای صفحات کتاب پرتاب می شوم. بهراد حس رضایت خوبی دارد. صدای نفسهایش را می شناسم. خوشحالم که خوشحال است و خوشحالم که شک و تردید برای دقایقی در ذهنم به خواب رفته است. میتوانم با خیال راحت به سرنوشت گوگول فکر کنم. اینکه بعد از موشومی چه خواهد کرد. اینکه آیا دوباره عاشق خواهد شد، ایا دوباره به زنی دیگر اعتماد خواهد کرد؟
روز نوزدهم: نوستالژی
پنجره ماشین را می کشم پائین. کل دیشب باران باریده و این هوا و این بو، دیوانه ام می کند. فقط پنج دقیقه از خانه فاصله گرفته ایم که به این جاده پیچ در پیچ رسیده ایم. جایی شبیه جاده چالوس خودمان. صدای ابی اوج می گیرد.. ای پرنده پر بگیر… نمی دانم به چه سرعتی بغض و اشک و هق هق یکهو دست به یکی می کنند. بوی جاده های ایران می آید. نمی توانم خودم را کنترل کنم . بهراد همیشه ازاینکه وسط خندیدن گریه می کنم بدش می آید. می گوید شبیه دیوانه ها می شوم. شاید شده ام. دو دقیقه جادویی که مرا از آلمان به ایران می برد. از بی ام و، به پژو 206 پرتم می کند و از سی و هشت سالگی به بیست سالگی می بردم. این باران چه ماشین زمانی شده است. برمی گردم. آیناز گریه می کند، می ایستیم.
گلهای صورتی.. موبایل بازی، فیلم گرفتن و حس شیر کردن همه لذت ها. انگار که دوست داریم همه باشند. انگار نمی توانیم از صحنه هایی که می بینیم لذت ببریم.
روز بیستم: نوشدن
دوست دارم پاهای نو شده ام را کنار پاهای تمیز و تر وتازه آیناز بگذارم و عکس بندازم. حس عجیبی است این نو شدن. هرورز پوست های کهنه کف پایم ور می آید. چقدر روز اول ترسناک بود، وقتی که یکهو پوست رویی کنده شد و پوست تازه روییده صورتی را دیدم. همان روز بود که نگاه عادی بهراد دیوانه ام کرد. دوست داشتم اندازه من بترسد و نگران پاهایم شود. اما نشده بود وراهش را کشیده بود و رفته بود تا به تلفن های کاری اش برسد. در همان انباری یک در دویی که حالا به اتاق کارش در دوران کرونا تبدیل شده بود و همراه با صدای موتور یخچال و گردو خاک های کفش های من در طبقاتش، باید به کارش هم می رسید. حالا هربار که پایم را روی زمین می گذارم، حس کودکی نو پارا دارم. تازگی و نازکی پوست جدید روئیده شده، میل زندگی در من ایجاد کرده است. دوست ندارم دوباره کثیف و زمختشان کنم. دوست ندارم از پاهایم دوباره کار بکشم. دلم می خواهد نو و تازه بماند و هربار که روی زمین می گذرامشان و وزنم را رویشان می اندازم، همین حس شرم و نویی را در دلم زنده کنند. پوست جدید روییده روی پاهای مرا دوست دارم. کاش می شد از همین ماسکی که به کف پاهایم زدم، به کل بدنم می زدم، به آرنج هایم، به زانوهایم، به پوست چروک خورده صورتم، اصلا به چشمهایم به نگاهم، به مغزم به فکرم… به هر جا که گیرم می آمد. کاش همه جا را نوو ترو تمیز می کردم.
روز بیست و یکم: تسلیم
به خرت و پرت های جمع شده از روی میز و چیده شده روی کنسول نگاه می کنم. خنده ام می گیرد. از جلوی دستان آیناز جمع کرده ام. دوست داشتم خیلی زودتر از این ها و با سرعت و استرسی بیشتر وسایل را از جلوی دستها و پاهایش در حالی که برای شیطنت بی تابی می کنند، جمع کنند. اما همین چهار تا تکه وسیله را هم برای اینکه دلم خوش شود که بچه ام در سن ده ماهگی، بالاخره کمی حرکت می کند، جمع کرده ام. از اینهمه میل به سکونش می ترسم. نگاه خیره و جیغ های ممتدش برای به دست آوردن وسایل، به جای تلاش برای به دست آوردنشان مرا می ترساند. این سکون، مرا بدجور به یاد بهراد می اندازد. انگار دارد کم کم یاد می گیرد که غر غر هم وسیله خوبی برای اجیر کردن دیگران، برای رسیدن به هدف است. دلم برای خودم می سوزد. برای نوجوانی آیناز، برای روزهایی که دوتا بهراد در خانه خواهم داشت . برای خودی که نمی تواند بپذیرد دست از تغییر دادن دیگران بردارد و به زندگی اش برسد. برای خودی که شادی اش گرو شادی در جمع است و حالا جمعش، تبدیل شده است به یک جمع کوچک سه نفره که از قضا، ایجاد شادی در این جمع سه نفره هم کار حضرت فیل است. چه می دانم.
لباس های آیناز را می پوشانم. کارهای دوشنبه معلوم است. بابا آمده تا آیناز را با خودش به پیاده روی ببرد. صدف از نبودن بابا در خانه شان استفاده کرده و موبایل من یک ریز زنگ می خورد. هم دلم می خواهد حرف بزنم، هم دلم نمی خواهد. حال عجیبی است. می دانم که بعد از این تلفن، همین یک ذره نیروی دوشنبه ام هم از بین خواهم رفت. می دانم ، خوب هم می دانم.
در دوران کرونایی، شکل گفتگوها هم عوض شده است. پشت همه این حرفهای زیبا، همان جمله همیشگی صدف را می بینم. او جمله اش را کادوپیچی کرده است، اما نمی داند که گوشهای من، فیلتری دارند که فقط حرفهای اصلی آدمها را می شنوند. دلش از دیروز و گشت و گذار و شادی ای که بدون اوهم میسر شده است گرفته است. جوجه دلش از تنهایی ترسیده است. از اینکه بدون او هم زنجیره شادی نمی گسلد. از انیکه بدون دیدن او و پنت هاوسش هم، شاد می شویم. می گوید از شادی بهراد خیلی خوشحال است، اما یک جمله مثبت می گوید تا راه را برای ده جمله کشنده دیگر باز کند. یادم می آورد که کرونا در آلمان محدود شده که دولت موفق بود و اینکه ساره، رفیق مشترکمان، از همان اول قرنطینه را جدی نگرفته و به معاشرت هایش ادادمه داده است. می گوید اوهم دیگر نمی خواهد قرنطینه را رعایت کند و می خواهد به اجتماع برگردد. فکر می کند تهدید جانگدازی برای من است. نمی داند که من هم یا شکل بهراد شده ام، یا از اینکه با بهراد نجنگم، حال خوبی دارم. دیگر برایم مهم نیست که مغازه ها بسته باشند یا باز. قرنطینه اجباری باشد یا نباشد. آدمها رعایت بکنند یا نکنند. انگار خانواده ما شبیه ملت آلمان شده. ملتی که انگار از همان روز اول قرنطینه برای اینها ساخته شده بود. ملتی که انگار منتظر این قرنطینه بودند تا همین سلام و علیک روزمره ساده را هم به بهانه کرونا از هم دریغ کنند. که دیگر حتی در آسانسور هم باهم نباشند. در مغازه ها هم تنها باشند. اینکه فاصله یک متری سابقشان را حالا به دو متر فاصله فیزیکی و فرسنگها کیلومتر فاصله روانی تبدیل کنند. انگار حالا ما هم ملتی از آلمان شده ایم. پاسپورت نگرفته ایم، اما منش و رفتارمان بدجور در حال تغییر است و نمی فهمیم.
صدف دلش قیلی ویلی رفته است. ساره، اورا یاد روزهای قبل از کرونا انداخته است. ساره اولین کسی بوده است که بعد از باز شدن مغازه ها، برای خرید لباس صف کشیده است! چیزی که حتی نمی توانم فکرش را بکنم. موج به خانه صدف وارد شده، صدف هم نتوانسته موج را کنترل کند، موج را به خانه من فرستاده. هیچ چیز نمی تواند مواجم کند، جز حمله به بهراد و سبک زندگی ام و یاد آوری اینکه قدری که باید در زندگی خوشبختی ندارم. همین کافی است تا زیر و زبرم کند. موفق شد. زیر و زبر شده ام. نمی توانم در چشمهای بهراد نگاه کنم. دوست ندارم با او همکلام شوم. دوست ندارم جواب سوالهایش را بدهم. به اینور و اونور می خورم. انگشت پایم له می شود، درد در وجودم می پیچد. آیناز را عوض می کنم. لباس های جدید را از کمدش بر می دارم. لذت می برم. از مرتب شدن و دسته بندی شدن لباسها به ترتیب رنگ و اندازه و مدل خوشحال می شودم. کار شنبه ام بود. حال خوبی پیدا می کنم. از این خوب و بد شدن های سریعم، دچار پدیده خستگی شده ام. مثل پلی که در اثر خستگی و تلورانس بالا، دچار شکست و فروپاشی می شود. از اینهمه عبور پرسرعت و سنگین روزها از روی خودم خسته ام. به که بگویم. نمی دانم. فعلا که همه به من می گویند! من قرار است به که بگویم نمی دانم.
شارژر لپ تاپم را از پذیرایی برمی دارم و به اتاق آیناز می آورم. دوشنبه است. کارهای دوشنبه معلوم است. تا پنجشنبه که بابا اینجا می ماند، من در اتاق کارم که اتفاقا همان اتاق آیناز هم هست، درس خواهم خواند. اگر بشود درسی خواند، اگر بشود موج را خواباند، اگر بشود به این سردرد لعنتی غلبه کرد، اگر بشود! فکر نمی کنم بشود.
سکوت می کنم. آب را جوش می آورم. چاره ای جز خوردن یک چای داغ در این روز بارانی بهاری ندارم. ابرهای پایین آمده اند. مه قشنگی ساخته اند. آدمها اصل خود را دیده اند. هرکس تصمیمش را گرفته ومی داند با کورنا چه کند. چای می ریزم. خودم را عضوی از یک خانواده می بینم. تنها نیستم که تنها تصمیم بگیرم. به اندازه کافی جنگیده ام، بحث کرده ام جدل کرده ام، تحقیر شده ام و تحقیر کرده ام. اما می خواهم عقب نشینی کنم. این روزهای باقیمانده را با پذیرش اینکه بهراد برده است سپری کنم. اصلا می خواهم هم خودم، هم بقیه بدانند که آن آدم فمنیستِ قوی نیستم. من عاشق مردهای قوی می شوم. مردهایی که افسار را در دست بگیرند، خر خودشان را برانند و من هم شروع کنم به جنگ! شاید انها را وسیله ای دیده ام برای رسیده به اهدافم. شاید همین تنهایی، همین ندیدن، همین تنها لذت بردن از طبیعت، خواسته ام بوده است که به وسیله دستان بهراد به آن رسیده ام. چه لذتی دارد این چای با پرچم سفید تسلیم.
روز بیستم و دوم: تنفر
نه! نمی شود! بدون قرص های ویتامین دیگر نمی شود. تنفرم از آیناز به حدی رسیده که دیشب دلم می خواست روی زمین بندازمش. وقتی نوک حساس سینه هایم را با یک دست نیشگون و با دندانش گاز می گرفت، حس می کردم بدبخت ترین آدم دنیام. آدمی که در طول شب باید دو ساعت یک بار بیدار شود، اضطراب بیدار ماندن بچه اش را بکشد، بچه با نیشگون و گاز شکنجه اش دهد و بعد یک ساعت و نیم بعد این تراژدی تکرار شود. آن روزی که نهضت فمنیست داشت تقدس را از مادری حذف می کرد و مادری را از معنویت جدا می کرد، کاش چیزی جایگزینش کرده بود. یک مادر اگر فکر نکند که دارد کار مقدسی انجام می دهد، پس با چه انگیزه ای اینهمه درد و بیخوابی را تحمل کند. با چه انگیزه ای از بدنش و روحش بگذرد. از اینکه عاشق فرزندم نیستم احساس گناه می کنم. احساس گناهی که شاید سالهای بعد به نوعی وسواس تبدیل شود. مدتهاست از زندگی متنفر شده ام. از تصویر خودم، زندگی ام، بودنم. از کارهای تکراری خانه متنفرم . از جارو کشیدن زیر آیناز و جمع کردن خورده نانها . از چیدن و جمع آوری هرروزه صبحانه برای سه نفر. از دم کردن یک سره چای، ریختن چای، شستن لیوان. از پختن غذای هرروزی برای چهار نفر، جمع کردن وشستن. کارهایی که نمی فهمم چرا فقط من باید انجام دهم. از بهراد هم متنفر شده ام. درد تنفر دارد مثل خره وجودم را می خورد و هر روز لاغرتر می شوم. هرروز با خودم جدال دارم. نمی توانم هضم کنم که به اینهمه آدم سرویس بدهم که او برود جلسه. که به کارش برسد. نمی توانم قبول کنم که کار او مهمتر است. سه روز دیگر با استادم جلسه دارم. قرار بود این روزها بهراد بیشتر کمکم کند تا بتوانم کار کنم، اما مثل همیشه، به محض درخواست، دیگر آن کارهای روزمره قبل را هم انجام نداد. شبها تا دیرووقت کار کرد، روزها زودتر از قبل کارش را شروع کرد. کاش مادرش بود تا ببیند نهضتی که اینقدر برایش جان فشانی می کند، حتی روی پسرش هیچ تأثیری نداشته است. فهنیست هم مثل نظام چپ گرایی در ایران می ماند. شعارهایش زیباست، آدمهای خوش فکر و خوش صحبت را جذب می کند چون می شود ساعتها حرفه های قشنگ به خورد مردم داد. اما در عمل در نمی آید. نمی شود. در خانه ای در قلب اروپا، زنی برای مردی غذا می پزد، چای درست می کند، ظرف می شوید، لباس می شودید، پهن می کند، جمع می کند، اطو می کند، بچه داری می کند، درس می خواند، تحقیق می کند! و مرد نشسته و کار و پولش را با زبان سکوت ونگاه، در سرش می کوبد. اینجا قلب اروپاست، مهد تمدن!
یک ایرانی تمام بیشعوری اش را با خودش تا اینجا هم می آورد. هرچه ناسزا می گویم دلم خنک نمی شود. هرچه به درو دیوار ضربه می زنم حالم بهتر نمی شود. قدرت شفابخشی کلمات هم از بین رفته است. دائما به سرم می زند کلا یک نفر دیگر شوم. یک آدم ساکت، کمی خشن، جان سخت، بی توجه به اطرافیان وخودخواه. دلم می خواهد می توانستم برای مدتی طولانی بد باشم. کاش قدرت داشتم اثرات بد بودن و بد ماندن را تحمل کنم. حالم از خوبی کردن به هم می خورد. حالم از سرویس دادن به آدمهایی که زندگی ام را به این شکل در آورده اند به هم می خورد. دلم می خواهد آیناز بزرگ شود و من هم بروم دنبال زندگی ام. حالم از این ازدواج لعنتی، از این تعهد، از این تکرار به هم می خورد. حالم از این عشقی که مرد، از مردی که تبدیل به یک آدم شد، و از شرایطی که تبدیل به معمولی ترین روزهای زندگی شد به هم می خورد. بهراد حرف می زند، جلسه می رود، پیشرفت می کند، زبانش بهتر می شود، اعتماد به نفسش زیادتر می شود، شجاع تر می شود و این منم که هرروز منزوی تر، دل شکسته تر، بی انرژی تر و افسرده تر می شوم. این منم که فقط شاهد روزهای کار کردن او و مقایسه کارهای خودم در این ایام کرونایی شده ام. حالم از این حضور به هم می خورد. حالم از شنیدن صدای خنده هایش از پشت درهای بسته انباری به هم می خورد. حالم از بودن در کنارش، دیدنش، داشتنش، بچه اش، زندگی اش و سبک زندگی اش به هم می خورد. امروز سه شنبه است. پس فردا تولد بهراد است. وقت زیادی ندارم، باید این تنفر را جایی آن زیرها قایم کنم، برایش کادو بخرم، کیک بپزم و عکسهای زیبا بگیرم وپست کنم. فکر کنم به جای آدمها، دارم خودم را خر می کنم. دارم راهی برای نفس کشیدن و زنده ماندن پیدا می کنم.
پسوریازیس های ارنجم هر روز بیشتر می شود. سیستم ایمنی بدنم مشکل دارد. هر وقت استرسم زیاد می شود اینها هم بیشتر می شوند. دیگر به مریضی و ناسازگاری بدنم با خودم دارم عادت می کنم. از روزهای کرونایی بدم می آید. دامنه امواج در بدنم زیاد است. فاصله عشق و تنفر در یک ثانیه طی می شود. نمی توانم تاب بیاورم. هر روز باید شاهد تغییر این بازی برای چندین بار باشم. حالم دراد از کسانی که روزی عزیزترین هایم بودند به هم می خورد و این حجم تنفر را نمی شود عکس گرفت، با کسی به اشتراک گذاشت و حتی در موردش حرف زد. ولی من می دانم که این حرفها و این حسها از دهانم بیرون خواهد پرید. از آینده می ترسم، خودم را می شناسم.
روز بیست و سوم: رفاقت یا رقابت
شکر خدا که دارم به فراموشی کامل می روم. دیگر تقریبا هیچ چشمی روی من نیست. هیچکس مرا نمی بیند. سر همه به زندگی شان است و فقط گه گاهی در صفحات اینستاگرام هم فضولی می کنند. دلم می خواست قابلیتی به انیستاگرام اضافه می شد که پشت صحنه عکسها و واقعیت زندگی قبل و بعد از عکسها را هم نشان می دادند. دلم می خواست جملاتی که آدمها راجع به یک محل، یک غذا، یک منظره و یک آدم در واقعیت می گفتند هم جایی ثبت می شد تا بعد تضادش با کپشن زیر عکسها هم معلوم می شد. مگر نمی گویند زیبایی در تضاد است. خوب این تضاد هم زیباست! تضادی که هیچ جا به آن پرداخته نشده است. تضادی که در عکسها و زندگی صدف موج می زند، همین یکی را شانس آورده ام که ببینم. زندگی واقعی بقیه آدمها از چشمهای من دور است. از دریاچه دلگیر و منظره بیخودو روز معمولی ای که صدف می گفت، استوری هایی در آمد که دل هر آدمی را می سوزاند. عشقی موج می زد بینشان که حتی من می سوختم. شاهد گرفتن عکس بودم، عکسی که درست بعد از عکس بهراد و آیناز، به همان سبک انداخته شد. بعد استوری شد، متن ها درموردش نوشته شد، عشقها پخش شد و باز حال من بدتر شد! همیشه از خودم می پرسم چرا حالم بد می شود؟ از دروغ؟ من که خودم هم گاه و بیگاه دروغ می گویم! از دورویی؟ این یکی را فکر نمی کنم باشم! حال زیر و رویم خیلی معلوم است. از ادا درآوردن و خوشبخت نمایی؟ شاید! بدم می آید در چشم آدمها، صدف بهتر از من به نظر برسد! بدم می آید او برنده مسابقات جلب توجه شود! اما از این مسابقه خوشم نمی آید! وقت گیراست، کثیف است، دروغین است! خسته شده ام از بس که باید زندگی صدف را ببینم، آن هم مجازی. خانه اش تا من نیم ساعت راه است، اما انگاربین روابط واقعی سدی بتنی ایجاد شده که هیچ حسی از آن منتقل نشود. روابط انقدر مشکل دارد که نمی شود به هم نزدیک شد. جایی مشکلی هست. انگار سدی از بتن، جلوی روابط واقعی را گرفته باشد. عشقی منتقل نمی شود. انرژی ای از خنده ها به تنم نمی رود. همه چیز در لایه بیرونی اتفاق می افتد و این را همه ما می دانیم. چون همه اعضای این خانواده انرژی واقعی را می شناسیم. مثل همیشه، مقصررا همه بهراد می دانند. حتی خودِ من. ولی چاره ای نیست. بهراد متخصص ادامه دادن است. او شروع کننده خوبی نیست، ولی ادامه دهنده خستگی ناپذیری است. عین ماجرای سمانه، حالا با سهیلا شروع شده است. بعد از آن اسباب کشی مزخرف، داشت روابط خوب می شد که صدف از بیمارستان آمد یه سری به خانه ما بزند. رفته بود دیدن دوقلوهای تازه دنیا آمده سمانه که حالا نزدیک یک ماهگی شان است. اولین نفری بود که به دیدارشان در بیمارستان رفت. بهراد ناراحت شدو دوباره روابط جوش نخوردو درست نشد. بهراد می ترسید. هر بار این دورویی ها را می دید بیشتر می ترسید. احساس ناامنی شدیدی در وجودش شکل می گرفت که شاید در بازی عاطفی صدف افتاده است. که شاید صدف در پشت او حرفهای دیگری میز ند و در ظاهر قربان صدقه اش می رودو راست می گفت. واقعا صدف از نظر من هم دونفر بود. چه می گفتم؟ سیاست می گفت طرف خانواده خودم را بگیرم اما انسانیت چیز دیگری می گفت. دوباره همین اتفاق افتاد. داشت روابط بعد از کرونا دوباره درست می شد. بهراد قبول کرده بود که دسته جمعی بیرون برویم. اما باز در یک تلفن کار خراب شد. صدف داشت به سهیلا بدو بیراه می گفت و در عین حال قرار پیاده روی با آنها می گذاشت. اما ناسزا دادنش مال خانه ما بود. یا دلش نمی خواست من بروم و سهیلا مال خودش باشد، یا از این می ترسید که سهیلا هم مثل بقیه دوستانش، او را ول کند وبرود! داشت این اداها را در می آورد که به ما بگوید: بفرمایید! من خودم زودتر سهیلا را کنار گذاشتم قبل از اینکه سهیلا مرا کنار بگذارد! اما با تمام قوا داشت برای بودن با سهیلا دست و پا می زد. بهراد دوباره به هم ریخت. صبحانه می خوردیم که حاضر شویم و برویم، که دوباره همان قصه های تکراری درش باز شد! دوباره نقد و بررسی رفتار صدف! دیگر نه گلهای تازه کاشته شده در تراس را می دید، نه تلولو رنگ خورشید بر گلبرگهای شمعدانی. نه دستگاه گریل را می دید و نه صبحانه چیده شده را. فقط جوش می خورد واز آن جوش ها لقمه ای هم در دهان من می گذاشت تا من هم از کوره در بروم.
آن روز بیرون رفتیم، ولی باز نشد آن چیزی که باید بشود. هیچ انرژی ای رد و بدل نشد. بوسه و بغلی هم که در کار نبود. حرفی غیر از حرفهایی که دوستهای اجتماعی به هم می زدند، بین مان رد وبدل نشد. آنها قرار بود دیرتر برسند، زودتر راه افتادند وخبر نداند و زودتر رسیدند. ما دیر رسیدیم در حالیکه قرار بود زودتر برسیم. آنها کنار دریاچه ای که خودم پیشنهادش را داده بودم، رفتند، عکس هم گویا گرفتند، استوری هم کردند، ولی به ما گفتند جای قشنگی نیست! نروید! دلگیر است! چای خوردیم، هر کس عکسهای خودش را گرفت و خسته تر از قبل به خانه برگشتیم. امروز قرار است درس بخوانم! روزم با استوری صدف شروع می شود که خیلی خیلی از زندگی واقعی اش زیباترند! اما باز هم دلم می لرزد! باز هم دست ودلم به کار و درس نمی ورد. حس بدبودن، زشت بودن، کم بودن و نرسیدن دارد پدرم را در می آورد. کاش چاره ای پیدا می کردم. کاش!
روز بیست و چهارم: دیده شدن یا نشدن؟
بهراد همه کار کرد تا نادیده انگار شود، بعد خوب شد! به طرزی باورنکردنی حالش خوب شد. اخلاقش، رفتارش، پذیرشش، صبرش، ادبش! انگار دوست داشت چشمها از رویش برداشته شوند و بود ونبودش برای کسی فرقی نکند.
روز بیست و پنجم: حسرت
بین حسرت و اضطراب، من اضطراب را انتخاب کردم وصدف حسرت را. تحمل اضطراب درس خواندن برایم به مراتب راحت تر بود تا تحمل حسرت درس نخواندن.
روز بیست و ششم: زندگی آنلاین
کارمون شده چک کردن اینستا گرام و استوری دیدن و پست های مردم رو خوندن و به نصیحت های جورواجور پزشکان دانشگاهی و سنتی و علفی گوش دادن! امروز استوری دیدم! محمدرضا جباری داشت از نتیجه تحقیقات دانشگاه هاروارد می گفت که چرا آدمهای این روزها کمتر احساس رضایتمندی دارن! می گه به خاطر تماس فیزیکی! می ترسم! از دنیای بعد از کرونا. همونطور که از دنیای بعد از فیس بوک ترسیدم. و بعد صدای قدمهای اینستاگرام آمد. ترسیدم! بیشتر از قبل ! لرز هم گرفتم. ترس برایش کم بود. لرزم تبدیل به واهمه شد، پس از آمدن تلگرام وواتس اپ. جنگی خاموش علیه حضور، علیه همدلی، آغوش و گرما. آمدندو همه چیزمان را با خودشان بردند. زلزله ای بودند، خوردمان کردند و به تماشایمان نشستند.
شبکه های مجازی برای دنیای غرب خوب بود. نسخه بهتری از آنها می ساخت. در دنیای غرب، حضور و مهمانی و دورهمی معنایش را از دست داده بود، شبکه های مجازی آدمها را به هم نزدیکتر کردند، اما شرق منهدم شد. دارایی اش را گرفتند. ما که خودمون دورهمی و گرما و عشق و حضور داشتیم! دیگر شبکه های مجازی را می خواستیم چه کار کنیم. همین شد دیگر! حق دارم بترسم. حضور و آغوش و صدا و بوسه، شد عکس و کامنت و استیکر و گیف! چه معامله پر ضرری بود! تا دسته توی پاچه مان کردند و صدایمان در نیامد. شل کردیم که دردمان نیامد! تمام شد! حالا که کرونا آمد، تولد آنلاین و مهمانی آنلاین و تماس های کنفرانسی و هدیه های کارت به کارتی هم مد شد! آموزشهای مجازی، فقط کافی بود کله و یقه مان مرتب باشد، با زیرشلواری هم بودیم، بودیم! به کسی چه ربطی دارد! حس کاغذ و قلم و تخته و ماژیک هم رفت. کرونا اینچنین مان کرد. نشانمان داد همه جوری می شود. هزینه اش هم کمتر! شیرینی ومیوه و چای مجازی، پذیرایی مجازی! و تمام! تولدت مبارک، عیدت مبارک، عقدت مبارک، فارغ التحصیلی ات مبارک، قدم نو رسیده مبارک! مرگ عزیزت تسلیت! چشمت روشن، چشمت تاریک! هرچی! همه چیز شد کلمات بی جان روی صفحات همیشه روشن آبی خستگی ناپذیر. صفحات آبی بیدار! هووی زنها، رفیق مردها، دوست بچه ها! و اینطور نسخه مان را پیچیدند و خودمان هم هیچ نفهمیدیم. شل کرده بودیم که دردمان نیاید! دردمان نیامد!
روز بیست و هفتم: خود زشت انگاری
دوباره دستم سمت موهایم می رود! تاحالا پنج مدل مختلف را امتحان کرده ام و در همه مدلها یک چیز مشترک است. فرق مو، به سمت چپ، جایی که برآمدگی روی پیشانی ام را بپوشاند. هرروز اولین چیزی که در آینه می بینم همین است! روزم به جای نگاه به شمعدانی های تراس، با نگاه به زائده استخوانی روی سرم شروع می شود. بعد سخنرانی پر شور خودم برای خودم شروع می شود. یک روز خودم را مجاب می کنم که باید صبرکنم بیمه ام عوض شد و همینجا دکترخوب جراح پیدا کنم و عملش کنم. بیخیال! نمی شود که تا ابد برای هر دردی بلندشی بروی ایران! باید زبانت بهتر شود، اعتماد به نفست بیشتر، درک زبانی ات بالاترو اعتمادت هم به سیستم پزشکی اینجا بیشتر! بهراد هم مرخصی می گیردو بعد از عمل از تو نگهداری می کند.
روز دیگر آن یکی پیدایش می شود. مجابم می کند که باید وسایلم را جمع کنم و یک ماه بروم ایران، همه آیناز را ببینند، من هم با زبان مادری دردم را به دکتر بگویم، اوهم آرامم کند، همه را قبل از رفتن به اتاق عمل ببینم و وقتی به هوش می آیم، به زبان فارسی بگویم آب می خواهم. می ترسم. اسم اتاق عمل که می آید، آخرین چیزی که به ذهنم می آید سلامت بیرون آمدن است. تمام پایان های ناتمامی که در همه سریالها دیده ام و در کتابها خوانده ام، جلوی چشمانم رژه می روند. انگار یک سطل رنگ سیاه دستشان است تا روی رویاهای سفیدم بپاشند. رویای زیباتر شدن، از شرِ این برجستگی مزخرف راحت شدن!
فرمان ایست جنگ را بیدار شدن آیناز می دهد. باید بشورمش، صبحانه برایش آماده کنم، لباسهایش را بشورم و هزار کار دیگر که فرصت فکر کردن، سرچ کردن، دکتر پیدا کردن و دست به کار شدن را ازم می گیرد. تلفن که زنگ می زند، می ترسم! از تماس تصویری بیشتر هم می ترسم. باید سریع راهی پیدا کنم که مطمئن باشم موهایم روی پیشانی ام رو پوشانده و از زیبایی ام هم کم نکرده است. دست خودم نیست، فکر می کنم همه دارند درموردم حرف می زندد. برایم دلسوزی می کنند. مادر بهراد رویش نمی شود عکسهای مرا به کسی نشان دهد. مادر خودم رویش نمی شود دوباره پافشاری کند که به دکتر بروم. بابا، غیر مستقیم برنامه برگشتم به ایران و عملم را می پرسد، سعی می کند وقتی نگاهم می کند، نگاهش از ابروهایم بالاتر نرود وبهراد هم هر روز که حال بدم را می بیند با استواری هرچه تمامتر می گوید، به نظر من که بزرگتر نشده، لاغر شدی! فکر می کنی بزرگتر شده.
دیروز دکتر آیناز بعد از دوماه مرا می دید. گفت چقدر لاغر شده ای! آنقدر المانی ام خوب نیست که بفهمم کلمه شلانگ، معنی لاغر مثبت دارد یا منفی! ولی من از زبان بدنش فهمیدم که او معنی منفی را استفاده کرده. دست و پایم را جمع می کنم، نمی دانم چرا به تته پته افتاده ام. کلمه ها از ذهنم فرار می کنند. هرجور هست از بهراد می خواهم که برایش توضیح دهد لاغری ام به خاطر آلرژی آیناز و رژیم لبنیاتم است. من سرطان ندارم! نه! غده توی سرم خوش خیم است، حتما همینطور است، حتما! دلم نمی خواهد ماه بعد بروم واکسن آروین را بزنم. از بهراد می خواهم ماه بعد خودش بیاید.
سهیلا زنگ می زند که باهم بیرون برویم. دروغ می گویم. نمی خواهم ببینمش. درواقع نمی خواهم او مرا ببیند. می ترسم حواسم نباشد، باد بیاید، موهایم از روی پیشانی ام کنار برود. نگاهم کند و باز در 172 سانتی متر انسان، فقط برجستگی یک سانتی سرم را ببیند و سوال پیچم کند که بعد بتواند نصیحت های لازم را بهم بکند. در خانه بمانم بهتر است.
اصلا کرونا خوب هم هست. فکر کنم همین تماس های مجازی بهتر باشد. لااقل موهایم را از پشت مهار می کنم که مطمئن باشم هیچ جوری ازروی پیشانی ام کنار نمی روند. احساس می کنم بیست کیلو بار روی شانه هایم است. بار نگاههای مردم. حتی مردم آلمانی که به هیچ کس نگاه نمی کنند. کاش می شد مغزم را شست و شو دهم تا حالم بهتر شود که بتوانم تصمیم عاقلانه تر و منطقی تری بگیرم. حالم اصلا خوش نیست! کاش در 172 سانتی متر قد و 62 کیلو وزن، چیزهای دیگری به چشمم می آمد. کاش انقدر بدجور روی این دست انداز کوچک روی پیشانی ام گیر نکرده بودم. صدف حرف خوبی می زند، تا وقتی که کاری برایش نکنم، اوضاعم همین است. لااقل می شد سرچ کرد!
روز بیست و هشتم: مردهای منطقی
خیلی از هرمز خوشم آمده است. کاش شخصیت هرمز از توی کتاب بازگشت بیرون می پرید، یک قهوه امریکانو در ماگ آمریکاییش می ریخت، روبرویم می نشست و برایم از راز اینهمه منطقی بودنش می گفت. مادرش خیلی خوب اورا وصف کرده است:
هرمز پسری مثبت و منطقی بود. احساساتی نمی شد. و خودش را از گرفتاری های پدر و مادرش کنار کشیده بود. از دلبستگی به خانه و خانواده و خاطره های گذشته پرهیز می کرد. می دانس تچه می خواهد و برای رسیدن به هدفش پشتکار عجیبی داشت. هدفش رفتن به آمریکا بود. دستپاچه نبود. با صبر و حوصله جلو می خزید. برنامه ریزی می کردو نبض زندگی دستش بود. دانشگاه استنفورد به دانشجویان خارجی با معدل بالا در رشته های فیزیک و ریاضی بورس تحصیلی می داد. همان چیزی که هرمز دنبالش بود.نه به نیروهای آسمانی اعتقاد داشت، نه به تاریخ، نه به سرنوشت. به عقل و اراده اش متکی بود و خودش را مسئول زندگی اش می دانست.
هرمز کلا در همین چند خط به داستان بازگشت آمد، بعد هم موفق شد و رفت آمریکا و دیگر در هیچ جای داستان حرفی از او نبود! این داستان همه کسانی است که همینطور آرام و با پشتکار به سمت هدفشان می خزند. صدایشان در نمی آید. دوربینی به سمتشان نمی چرخد، مسیر انحرافی اگر جلویشان سبز هم بشود، اینها واردش نمی شوند که حاشیه ای، داستانی یا اتفاقی قابل عرض رخ دهد. شاید به همین خاطر است که هرمز فقط در پنج خط وصف شد و دیگر اثری از او نبود. فقط آخر داستان فهمیدیم که او زندگی خوبی در آمریکا دارد، حقوق خوب، زندگی عادی وشهروندی آمریکا! مسیر رفتنش و رسیدنش هم معلوم نیست. چه موانعی را پشت سر گذاشته، به چه چیزهایی نه گفته، چه دردهایی تا مغز استخوانش رفته، چه بارهایی روی شانه هایش حمل کرده… هیچ معلوم نیست! هیچ. شاید برای همین است که از بین خانواده چهار نفری ماه سیما، دکتر امیررضا شادان و دو پسرشان، هرمزو سام، فقط دلم می خواهد کنار هرمز بنشییم، فنجانی قهوه بخورم و او برایم بگوید که چگونه می شود در زندگی انقدر آرام و منطق به سمت هدفی خزید!
روز بیست و نهم: نقطه صفر تعادل
یعنی این صدای من است که دارم می شنوم؟ خیلی وقتها صدایم مثل صدای گوینده یک برنامه رادیویی شگفت زده ام می کندو انگار کسی دارد برایم از همه ذهن مشغولی هام برنامه می سازد و حرف می زند و من هم با ذوق به حرفهایش گوش می کنم و از روی آنها نت بر می دارم. تبدیل شدن به آدمی که دیگران برایش نسخه می نویسند، حال خوبی بود که به اطرافیانم دادم. حال خوبی که آنها را در حد یک معلم، یک مشاور، یک سوار بر قایق زندگی بالا برد و مرا مثل شاگردی کند ذهن، بیماری روی صندلی چوبی با روکش پارچه ای آبی اتاق یک مشاور تنزل داد. خودم کردم. این در را خودم باز کردم. دری که اول به خاطر ترسم از اعلام خوشبختی، به فیلم بازی کردی بدبختی تغییر شکل داد. بعد هم این بدبختی و اعلام بد بودن وشرایط سخت، تبدیل شد به یک گفتگوی همیشگی ذهنی و بعد هم باورم شد که آن آدم بدبخت هنرپیشه، شاید حقیقت زندگی ام است و بعد هم کم کم مشاورها و معلمها پیدایشان شد. مقامی که وقتی به کسی دادی، به این راحتی کنار نمی گذارد. لذت عجیبی است این معلمی و مشاوری، لذتی که درامدش پائین است اما ماندگار ترین و وفادارترین شغل دنیاست.
معلم است که می تواند سی سال معلم بماند. مشاور است که می تواند سی سال شنونده دردها باشد و بماند. تنها شانسی که آوردم این بود که بازی ای که شروع کردم، مرا از صندلی مشاور و معلم پائین آورد. هنوز نقطه تعادل را پیدا نکرده ام که نه معلم باشم و نه شاگرد. نقطه ای که خودم معلم خوب خودم باشم. نه کسی را نصیحت کنم و نه نصیحت بشوم. روزهای عجیبی است. آیناز بزرگتر می شود و من کوچکتر. بهراد با فیلمی که از او ساخته اند خوشحال است. خنده رضایتش را خوب می شناسم، می بینم که مهمان لبهایش شده است. نگاه قدرتمندش را می شناسم، می بینم که روی چشمهایش نشسته و حالا بهراد یک آدم قدرتمند راضی است. فیلم را می بیند، از خودش، لحنش، فیلمبرداری متفاوتی که پیشنهاد خودش بوده است، از همه چیز خوشش آمده و این منم که باید حواسم باشد شیرینی اش را تلخ نکنم و با یک حسادت بی جا یا اعلام مشکلات تکراری ام ار را به دشمن خودم تبدیل نکنم. باید حواسم را جمع کنم. چای می خوری عزیزم؟ به سلامتی خوشحالیت کیک پختم.
روز سی ام: عشق کودکی
من از همزمانی ها خوشم می آید. از افتادن اتفاقات زندگی روی مدارهای درست. انگار حس می کنی هر چهار تا چرخ ماشین وجودت دارد درست می چرخد و تو هرچند آرام، ولی در حال حرکتی. نمی شود گفت جلو یا عقب، بالا یا پائین… جهت ها قانون گذاری های بشر بوده ایند برای فهماندن مسائل به یکدیگر. ولی برای فهماندن یک مسأله به خود، قانون گذاری لازم است؟ چه فرق می کند که من به سمت جلو شمال می روم، جنوب، شرق یا غرب، جلو یا عقب؟ مهم این است که حرکتی می کنم، حرکتی که در آن آرامم و در صلح درونی با خوودم. آدمها شاید از بیرون بتواننند بفهمند که در چه جهتی حرکت می کم، مثل نگاه کردن به یک ماهی در یک آکواریوم، ولی خودم هیچ درکی از جهت حرکتم ندارمو حس می کنم در فضای درونم معلقم و به آرامی و سبکی یک پر یا شاید قاصدکی در باد در حرکتم.
از همزمانی ها می گفتم. زن و مردی که کنج دقیق پیش روی نیمکت محبوبم نشسته بودند، الان دراند به سمت من می آیند. کارشان تمام شد یا نگاه گذرا، اما سنگین من را روی خودشان حس کردند وقتی رکاب زنان از جلویشان گذشتم؟ نمی دانم! شاید آفتاب تند اذیتشان کرد اصلا! به هر حال برای رسیدن دوباره ام و نشستم روی نیمکت محبوبم فقط پنج دقیقه لازم بود تا کمی جلوتر خارج ازدید آنها جک دوچرخه را روی زمین بند کنم، کاپشنم را در بیاورم، چند جرعه آب بنوشم و بعد برگردم! حالا نیمکت عزیزم خالی است و من برای افتادن روی آرامشم، تعادلی که اینجا روی این صندلی در هر یکشنبه ساعت 12 ظهر به شکل یک کادو ربان پیجی شده قرار داشت، فقط پنج دقیقه فاصله داشتم. حالا همه چیز جور شده است، فقط پنج دقیقه میان جور نبودن همه چیز و جور شدن همه چیز! گاهی زندگی همین شکلی است، یک عمل کوچک، یک فکر کوچک، یک تغییر خیلی کوچک دوباره در مسیر اصلی می اندازدت، روی مدار درست، درست همان موقع که ناامید فکر می کنی ، تمام شد!
امروز صبح وقتی با صورت تازه اصلاح شده ات، به ملاقاتم امدی فکر کردم همه چیز تمام شد! فکر کردم روزم را دزدیدی و رفتی! فکر کردم قرار است کل روز را تا شب به لحظات کوتاه و هیجان انگیز نوازش دستهایت در خواب فکر کنم. به اینکه برای چند دقیقه ای همان مردی بودی که می خواستم . همانی که بیست سال است می خواهم به تو حالی کنم و نمی فهمی. نمی دانم آما من دست از سر تو برنمی دارم یا تو این نخ اتصال نامرئی بین روح هایمان را نگه داشته ای. نمی دانم تو سوالی داری که انقدر ناخوانده گاه و بیگاه در خیال و خواب شبانه ام پیدایت می شود یا منم که در به در تغییر دادنِ تو و مال خود کردنت هستم. هرچه هست این نخ دو سر دارد که در دستان من و تو محکم نگه داشته شده است.
نمی دانم سامِ دیشب که اتفاقا همان سام خواستنی ام بود، به خاطر اثر فیلم آشفته گی در مغزم شکل گرفته بود یا به خاطر شروع خواندن کتاب پائیز فصل آخر سال است… نمی دانم،هرچه که به بود یاد آن پائیز آخر، آشفته ام کرد و و تو دوباره دیشب با هیبتی که آرزو داشتم باشی، به سراغم آمدی بود. همه چیز واقعی بود انگار، آیناز بود، بهراد بود، شیلا و سه بچه ی تو در زندگی ات بوند اما حضور نداشتند. مثل همیشه! آنها یک به یک در شناسنامه ات پیدایشان شد، ولی در قلبت نه! این نظر من است! حس می کنم جای خودم در قلبت همچنان امن است. کسی را نتوانسته ای جانشینم کنی. خیلی وقت ها از دستم عصبانی شدی، اما باز سرزمینم را در قلبت به نام کسی دیگری نکردی، آن سند هنوزم به نام من است. دیشب هم آمدی. هدیه ای برای همیشه رفتنم از ایران آورده بودی. با بهراد هم ملاقات کردی. چهره دلنشین مهمانی دیشب به نظرم بهراد بود. با چه درک خوبی حضورت را پذیرفته بود. انگار اطمینانی قلبی داشت که من هیچوقت تورا با او عوض نمی کنم. خوب می دانست که تو گذری درخشانی اما کوتاه در زندگی من. تو یک برقی اما بهراد نور این زندگی بود. خورشیدی مطمئن که در هر شرایطی می تابید و متعهدانه هرروز کارش را بی توجه به حال و هوای من از سر می گرفت و نورش را همه جا چخش می کرد. برای لحظه ای رعد و برق تو بر نور او غالب می شد اما این بهراد بود که نور هستی ام شده بود و همین برخورد مردانه اوبا تو بود که حتی در خواب هم آرام بودم. آرام تر از همیشه. آرام تر از هر زمانی که به خوابم می آمدی و عبور قطرات عرق را از بین دو سینه ام حس می کردم و از خواب می پریدم و می ترسیدم که نکند هنوز تورا دوست دارم. اما دیشب فرق می کرد. دیشب بهراد خودش هم در خواب بود و همه چیز را با آن چشمان تیز بین و درک بی نظیر روحی اش داشت رصد می کرد. انگار راه حل فقط در دستان خودش بود. انگار صدایش را در نیمه های شب می شنیدم که می گفت نترس! همه ما یک آدم یواشکی دوست داشتنی داریم که چون نیست، دوستش داریم! و اتفاقا باید نباشد که دوستش داشته باشیم، که شعله ای داشته باشیم در زندگی. اما نترس این شعله مثل گر گرفتن بنزین در آتش چهارشنبه سوری است. رنگ و رخ دارد اما گذراست و بی اثر! نور زندگی جای دیگری است.
امروز فکر می کرد که کل روزم بدزدی و بروی! اما اینطور نشد! من موفق شدم! باید چهار نمره مثبت بابت نگرش صحیح ام به خودم بدهم. وقت رفتن است. آیناز و بهراد منتظرند. نمی دانم بهراد غذا را درست کرده یا نه! این هفته دومی است که روز مادر را جشن می گیریم.
روز سی و یکم: حسرت یادگیری
تلفن را برمی دارم و در ذهنم و صفحه کانتکت ها می گردم ببینم به چه کسی می توانم زنگ بزنم. هیچکس به ذهنم نمی رسد و باز به صدف زنگ می زنم. سریع گوشی را برمی دارد و می پرسد آیا کاری فوری دارم یا خیر، چون سر کلاس آنلاین است. دل توی دلم نیست که بفهمم چه کلاسی است و چه چیزی دارد یاد می گیرد. مادری کردن برایم جهنم می شود وقتی اطرافیانم می توانند یادبگیرند. انگارمن در بندری زندگی کنم که هر روز یک کشتی تجاری با محصولی جدید وارد می شود. دلم می خواهد جای ملوانان کشتی باشم، به شهرهای جدید برم، کالای جدید بیاورم و قیافه مردم بندر را ببینم وقتی که بار جدیدم را در شهرشان خالی می کنم. دلم می خواهد سوار کشتی بشوم و یکبار هم من بروم. اما من باید در بندر مادری زندگی کنم. هرروز به فکر صبحانه آیناز، ناهارش، میان وعده اش، دفع غذایش، آموزشش، آلرژی اش و سلامتی اش باشم. کشتی ها همه در گذرند، روی آبهای آبی و گاه طوفانی اقیانوسها، همه در حرکتند و من در این بندر به ظاهر آرام نشسته ام.
سریع حرفم را قطع می کند، می گوید یک کلاس مدیریتی است، از علاقه ام به یادگیری خبر دارد و تشنه نگهم می دارد. فکر کنم این را هم از کلاس مدیریت یاد می گیرد. هیچ چیز دیگری نمی گوید، هیچ اطلاعی از معلم، برگزاری، مطالب نمی دهد. دل شکستن را این روزها خوب می فهمم، چیزی که قدیم ترها زیاد جدی اش نمی گرفتم. کلاس رفتن های صدف از روزی که استوری وبینار رایگان تربیت کودک را گذاشتم شروع شد. آن روز کلی مسخره ام کرد و گفت که فرصت شرکت در کلاسها را ندارد. اما فردای آن روز بود که داشت از مطالب کلاس برایمان می گفت. کلاسی که معرفی کرده بودم را خودم نتواستم شرکت کنم. فقط چهل و پج دقیقه. همان اوایل روزهای شیوع کرونا بود. آیناز گریه کرد وبعد هم وقت تعویض پوشک وغذا دادنش شد. بهراد هم درگیر جلسات آنلاین بود و سهم من از کلاس فقط چهل و پنج دقیقه مقدمه بود. صدف اما قصه اش فرق می کرد. یا شروع نمی کرد یا اگر شروع می کرد تا خط پایان آن هم با تمام ابزار و قدرتش می دوید. نفس تنگی هم نمی گرفت، خسته هم نمی شد. نم هم پس نمی داد! هیچکس نمی فهمید دارد چه کار می کند اما نتایج کارش هر لحظه معلوم می شد. حالا هم قرار بود نفر اول مسابقات کلاس آنلاین باشد، آن هم در زمینه مدیریت انرژی ، موفقیت، طراحی وب، زبان آلمانی، موسیقی، نقاشی… او می تازید و می رفت و کلامی از چیزی که خودم بذرش را کاشته بودم، به من نمی گفت.
قرار بود امروز روز اولی باشد که تمرین دونفره مان را در مورد آگاهی به احساسات درونی شروع می کنیم. قرار بود اولین باری باشد که کاری گروهی با هم می کنیم. از اینکه تمرین را شروع نکرده ایم و مطلب را برایم نفرستاد ناراحت نیستم، از اینکه برای صدمین بار گول می خوردم و خوشحال می شوم ناراحتم. از اینکه هر بار باور نمی کنم که او قرار نیست چیزی که دوست دارم را به من بدهد. قرار نیست چیزی که از او درخواست می کنم را به من بدهد. او چیزی را به من می دهد که خودش دلش بخواهد و تصمیم بگیرد. از دیروز ده بار به تلگرام و واتس اپ سر زده ام. وای فای گوشی ام را روشن و خاموش کرده ام مبادا اینترنت قطع شده باشد. منتظرم! جایی در اعماق وجودم به انتظار نشسته ام که بیاید و از آن چیزها که دارد یاد می گرد و هر روز از روز قبل خوشحال تر است، به من هم یاد بدهد. کاری که وقتی مادر نشده بودم، برای همه می کردم. اما حالا تنهام مانده ام. فکر می کردم فایلهایی که راجع به تربیت بچه ذخیره کرده است را لااقل به من می دهد، اما همیشه آن فردایی که قرار است فایلها را بفرستد نمی رسد. چه می شد اگر من هم یاد می گرفتم، مگر از یادگیری او کم می شد؟ مگر در این دنیای لاینتاهی مجازی هم جا کم می آید؟
تلفن را برمی دارم که با مامان درد دل کنم. برایش بگویم که از صدف درخواست می کنم برایم فایل آموزشی بفرستد، او به جایش برایم پیراهن می خرد! پیراهنی گران! پیراهنی که باید قدردان باشم و خیلی تشکر کنم! پیراهنی که لازم نداشتم، نیاز این روزهایم نیست، از مهمانی خبری نیست، اما تا دلتان بخواهد از تنهایی خبر است! پیراهنم نمی خواستم، فایل صوتی می خواستم که تنهایی هایم را پر کند، در کنار انجام کارهای آیناز، چیزی عایدم شود تا بلکه به این روزمرگی ها غلبه کنم. اما حالا پیراهنی دارم که درست پشت سرم، روی تختم افتاده است. حتی برایم مهم نیست که اندازه ام هست یا نه! آویزانش نکرده ام. الان آیناز می رود سر وقتش. باید یک چوب رختی پیدا کنم. نه! لازم نیست، روی پنج پیراهن نپوشیده ام، این یکی را هم آویزان می کنم!
شاید من به پیراهن نیاز دارم و خودم از آن خبر ندارم!
روز سی و دوم: تمایز یا همدلی؟
حال این روزهایم شبیه روزهایی است که هر روز فیلم جدیدی از بچه های صدف می دیدم. ایده ای که خودم سر حاملگی اش یادش دادم! فیلمی بسازد که وقتی می روین ایران، در جشن پسرش، سیسمونی اش را هم در فیلم نشان دهد! همه در آن فیلم قرار شد حرف بزنیم و حسمان را از آمدن پسرِ در راهش بگوییم. فکر می کردم در پایان فیلم تشکری از کارگردان هم بشود! اما نشد… و حالا حتی از توی حوض رفتن بچه ها هم فیلم می سازد. کلا فیلم ساز شد بعد از آن ماجرا. انقدر فیلم ساخت که دیگر منِ عاشق فیلم هم، حوصله دیدنشان را نداشتم. انقدر صحنه ها را تند و کند و رمانتیک کرد وآهنگ ها رویشان گذاشت که تمام واقعیت ها را مخدوش کرد و هرچه که خواست از زندگی اش به خوردمان داد. خوب یادم است که آن موقع ها هم هرچه گفتم اپی که استفاده می کند را به من بگوید، گفت نمی گوید! گفت سه ماه گشته است تا پیدایش کند، چرا باید یک شبه به من بگوید؟
شاید هم او راست می گفت. شاید راه درست راهی بود که او در آن قدم گذاشته بود و من هم مثل آدم مفلس، فقط دنبالش راه افتاده بودم و می گفتم مگر ایده خودم نبود، لااقل به من هم بگو! و او نگوید و مرا دنبال خودش به هر جا که می خواهد بکشد. چهار باری هست که تصمیم گرفته ام ایده هایم را نگویم، اما بیشتر اذیت می شوم، من از بودن کنار هم، از همدلی ها لذت می برد هرچند نتیجه قابل قبول نباشد، اما او دنبال نتیجه است. دنبال چیزی که به دست بیاورد، باعث تمایز خودش با بقیه شود و بعد از این تمایز احساس افتخار و غررو کند و تازه آن موقع هم شادی اش را پنهان کند و برای ما نق بزند که چنین و چنان!
شاید هم من قدرت عملی کردن ایده هایم را ندارم! از اینکه او عملی شان می کند لذت می برم. انگار یکی تخمک های مرا می گیرد و در رحم های مختلف بارورشان می کند. هم آنها احساس مادری می کنند و هم من که شاهد رشد تخمکم و ژنم در بدن های بقیه اما جلوی چشم هایم هستند. بچه هایی که ژن خودم را دارند ولی زحمتی برایشان نکشیده ام. انگار که دارم خودم را، تفکرم را، نگرشم را می زایانم. انگار که دارم ایده هایم را می دهم در کارخانه ای، پروتوتایپشان را بسازند، بعد اگر خوشم امد انجامشان دهم. اما نمی دانم که ان کارخانه، کلا ایده را برمی دارد، به نام خودش می زند.
روز سی و سوم: مقایسه
صدف و توران دو اسمی هستند که در سرم دائما تکرار می شوند. شاید دعوایشان شده… نه توران خانوم با کسی دعوا نمی کند! توران خانوم مطمئنا سر به سر صدف نمی گذارد، اما صدف است که اگر نتواند کاری را انجام دهد، حتما یک زیر پامی گیرد تا بقیه هم انجام ندهند. مطمئنم این صدف است که دارد برای توران خانوم زیرپایی می گیرد. صدف صدایش را در سرم صبح بلند کرده بود. اینقدر بلند شده بود که بالاخره اززبانم خارج شد! و من دوباره با جمله درسم را تمام می کنم و از این شهر می روم، خودم را آرام کردم. اما اینبار بهراد آرام نمی شد. انگار که ذغال زیر باسنش روشن کرده باشند. ول نمی کرد! دلیل تمام ناراحتی ها و خستگی هایم را صدف می دانست! ان هم نه خودِ صدف، استاندارهای زندگی صدف که به طرز عجیبی بالا بود، به حدی که هیچکس نمی توانست دیگر به او برسد. خودش تنها بر قله افتخار شهر برلین ایستاده بود و بین خانواده های ایرانی ، سلطنتی به هم زده بود. کاخش را هر روز زیباتر از قبل می کرد، طوری تراس پنت هاوسش را فضاسازی می کرد که انگار باورش شده بود، ملکه شهر برلین شده است. هر وقت می دیدمش، یاد ملکه یزد، می افتادم. البته ما به اواخر سلطنت اورسیدیم، وقتی که از جاه و جلال و جبروتش چیزی باقی نمانده بود و سهمش از این دنیا چشمانی بود که همیشه خیس بودند و با غمی مبهم، حسرت زندگی همه را می خوردند.
صدف برنده مسابقات شده بود و خودش هم خوب از این پیروزی خبر داشت. سعی می کرد پشت نقاب فروتنی و شوخی هایش خودش را قایم کند اما این غرور، در تمام زبان بدنش نشسته بود و دیگر جزئی از او شده بود. نمی دانم صدف با بقیه چه کرده بود، ولی برای من و زندگی ام حضورش خانمان سوز بود. صدف شادی را از زندگی من ربوده بود. مثل بچه ای شده بودم که تمام حواسش به اسباب بازی های دوستش بود و اصلا چشمهایش به وسایل خودش نمی افتاد. انگار مسخ شده بودم و فقط دنبال رویاهای او راه افتاده بودم. انگار یادم رفته بود که هستم، چه می خواهم و معنای زندگی ام از دستم دررفته بود. فقط یک چیز در ذهنم مانده بود و ان هم پیروی نامحسوس از خط مشی صدف! خیلی زود فهمیدم که جاده شادی، جاده ای است صدف در آن می رود و انگار تمام جاده های دیگر بسته شده بودند. من در بهترین حالت، یک کپی تکراری، بی کیفیت و دستکاری شده از صدف می شدم. چیزی که برایم از مرگ هم سخت تر بود.
توران خانوم حرف دیگری می زد. داشت از رویاهایم برایم می گفت، از معنایی که نجاتم می داد، از هدف طولانی و عمیقی که تنها چاره آزادی ام از زندان نامرئی صدف بود. کاش زنده بود. کاش حاضر بود… اما چشمانش خوب قصه لذتی پنجاه ساله را برایم روایت می کردند. روایت داستان زندگی زنی که هدفش، آرمانش و معنای زندگی اش او را از تمام رنج ها، حسادت ها، رقابت ها و اضطراب ها نجات داده بود. حالا من مانده بودم با دو صدا در معزم… تولد آیناز نزدیک است! باید بروم تم درست کنم! با خودم می گویم نکند آیناز پس فردا بزرگ شود و به دختر خاله اش حسادت کند که چرا جشن تولد یکسالگی اش مختصر بود هاست! آن روزها کرونا دیگر نیست! و احتمالا کسی هم یادش نیست که در دوره ای زندگی کردیم که تولد آنلاین دعوت می شدیم و دعوت می کردیم!




آخرین نظرات: