گرهگشایی از استدراج در آنتالیا
شاید ترسناکترین واژهای که در درس دینی، در سالهای راهنمایی و دبیرستان یادگرفتم، واژهی استدراج بود! واژهای که در شادترین و حتی سبکبالترین لحظات زندگیام رهایم نکرد!
استدراج یعنی خداوند گناهکاران و نافرمانان را سریع گرفتار عقوبت نمىکند؛ بلکه درهاى نعمت خود را بر آنها مىگشاید. فراوانى نعمت یا آنها را از خواب غفلت بیدار مىکند که این همان «هدایتالهی» است و یا بر غرور آنها مى افزاید و عقوبت را سختتر مى سازد که این، استدراج است!
جوان که بودم، معلم دینیمان (شاید بهاشتباه، شاید درکِ اشتباه من) گفته بود استدراج از روشهای انتقامگیری خداست! اینکه بندهاش را در ناآگاهی و غرور رهاکند تا بنده نهایتا به سزای اعمالش، بهطرز شدیدتری برسد!
یادممیآید، انقدر سنت استدراج برایم ترسناک بود که خیلی اتوماتیک منرا از تمام شادیها و نعمتهایی که حقم بود، ترساند! چون تمام لذت های زندگیام برایم چیزینبود جز نشانهی دچارشدن به استدراج!
اینکه چرا و چطور چنین ترسی تمام وجودم را گرفت، درست نمیدانم اما از جایی بهبعد، قهاربودن و منتقمبودن خداوند برای من، بر مهربانی، عطوفت، لطافت و بخشندهبودنش غالب شد.
من کمکم خداترس، لذتگریز و بسیار سختگیرنده بر خودم شدم! تمام این تغییرها، بسیار درونی و تدریجی رخ میداد اما اثر بیرونیشان، تنهایی زیاد، فاصلهام با گروه همسالان و تجربهنکردن بسیاری از شیطنتها و شادیهای دورهی نوجوانیام شد. احساسی که نهایتا منرا ناخودآگاه کمی اجتماعگریز، فلسفی، غمگین و حسود نسبتبه شادی دیگران، میکرد.
دوران دانشجویی، آغاز روبروشدن با خشم پنهانم بود؛ حسی که بهخاطر دورافتادگیهای همیشگی از همسنوسالهایم ایجادشدهبود. خشمی که در مرحلهی بعد باعث دورشدنم از خدایی شد که در ذهنم، دلیل تمام سختیهایم بود.
دوریای که متاسفانه دوباره و بصورت همزمان حس عذابوجدان ، بدبودن و حسگناه را در درونم تشدید میکرد.
یادم میآید در اولین صحبتهای دورهی نامزدیمان با همسرم، در اتریش، برایش از حس همیشگی شرم و ترسم از استدراج گفتم. حس ناباوریاش، هیچوقت از یادم نمیرود .
کمکم کنار او و با اطمینان از حمایتعاطفیاش و با کمک یک مشاور، ریشهی عذاب وجدانهای سنگین و ترسهایم را پیدا کردم. همین روندِ بهظاهر ساده، برای من چهارسال طول کشید! چهارسالی که بهآرامی، ترسم از لذت بردن ریخت! ترسم از بروزشادی و احساس خوشبختی و داشتن نعمت ریخت! سالهایی که مهربانی و بخشش خدا بر ترسناکبودنش غلبه کرد و من بالاخره توانستم به آغوش امن پروردگار برگردم و حس رفاقتبااو را تجربهکنم!
حالا در هتلی در آنتالیا نشستهام! زنها و مردهایی را میبینم که دارند در کنار خانوادهشان، لذت میبرند! کاملا بیتفاوت نسبت به سایرین، به لباسها و حد پوششها، جنسیت، هیکل، رنگ مو و پوست، ظاهر زیبا یا بههم ریخته! من فقط نشستهام و نگاه میکنم. به تصویری که روزی برایم تابوی سنگینی بود و آخر جادهی استدراج! آخر سقوط!
در ذهن کودک من، در آن سالها، تفریح آبی، با لباسشنا، آخر دوری از خدا و سقوط اخلاقی بود! حالا از خودم میپرسم آیا واقعا این تصویر آنقدر عجیب (ضداخلاقی) بود؟
چهارروز است که علیرغم دقتی که میکنم، کوچکترین نگاه یا رفتار زنندهای ندیدهام! کوچکترین دخالت یا حدشکنی حس نکردهام. در یک مجموعهی بزرگ خانوادگی ساکنیم! بچهها ازصبح با فعالیتهای بسیار متنوع، صابونسازی، حباببازی، شمعسازی، کاردستی، مجسمهسازی، والیبال، فوتبال و … خلاصه هرچه که فکرش را بکنید، سرگرمند. بزرگترها اکثرا کنار بچهها هستند و یا به یوگا، پیلاتس، ورزش، والیبالساحلی و … مشغولند. امکانات نوشیدنی و خوردنی در خوشسلیقهترین و تمیزترین حالت ممکن، همهجا سرو میشود! شبها موسیقیزنده و رقصنور، گروههای آکرباتیک و رقصهای گروهی، خانوادهها را سرگرم میکند و والدین میتوانند نظارهگر شادبودن بچههایشان باشند!
من اما، به سطح نعمت و لذت آدمها در اینجا فکر میکنم و بهخودم که در چهل سالگی، بعد از دهسال زندگی در کشوری آزاد با همسری آزاداندیش، تازه حریف خودم شدهام که: «عزیز من، لذت نعمت را ببر، شکر خدایت را بکن و از استدراج نترس! تو آخرین آدمی هستی که اینجا ممکن است نگاهی روی تو بیفتد!»
و فکر میکنم آیا معلم دینیمان میتواند تصور کند اثر حرفش تا کجا و به چه عمقی در جان یکی از شاگردانش نفوذ کردهاست؟!
خیلی دلم میخواهد نظرتان را بدانم. مخصوصا نظر کسانیکه اطلاعات مذهبی بالاتری دارند؛ دلم میخواهد بدانم داستان استدراج واقعا چهبود؟ کجای این قصه را خوب نفهمیدهام؟
نظر شما راجع به استدراج چیست؟
⁉️ آیا شما کلمه یا کلماتی دارید که از بچگی پای روحتان به آن بستهشده باشد؟
تابان منتظر
تیرماه 1404




آخرین نظرات: