
دوریک میز: همدلی به سبک اشتفان
بیشتر روزها، نشستن دور یک میز و خوردن ناهار در جمع همکاران برایم اضطراب آور است. ترس بازشدن بحثی که نتوانم بفهمم یا سوالی که

بیشتر روزها، نشستن دور یک میز و خوردن ناهار در جمع همکاران برایم اضطراب آور است. ترس بازشدن بحثی که نتوانم بفهمم یا سوالی که

چندوقت پیش، الهه جانم برایم سرسرهای ساخت و باهم سُر خوردیم به کانالِ آفتابگردان و سلسله وبینارهای زنانگی و فرزانگی به گویندگیِ بانو مریم معتمدیراد!

روی صفحهنمایش ماشین، چراغ خطری وجوددارد به نام چراغخطر فیلترِ ذرات! اگر درصد آلایندههای سیستم دیزلرسانی از حدی بالاتر رود، این چراغخطر روشن میشود و

امروز انباری را تمیز کردم. از آن کارها که هم خانه را سبک می کند و هم آدم را. جا باز می کند. کهنه ها

در خروجیِ شرکت را باز می کنم. نسیم دور پاهایم می پیچد. دامنم نسیم را بغل می کند و با هم می رقصند. این رویای

امروزم با وزش بادهای سرد شمالی شروع شد. از آن بادهایی که شاید از منطقه خانه “سوگل” اینها به خانه من می وزد. از آن

من به مقام زن، افتخار می کنم، به مقامی که نورامید و شادی را می تواند در همه حال زنده نگهدارد. به مقامی که می تواند از هیچ، همه چیز بسازد و از دل نگرانی، امید و از دل ناامیدی، انگیزه و نور تولید کند. مقامی که از دل ترس، مقدمات زایشِ شجاعت و از دل شکست، زیباترین پیروزی ها را متجلی می سازد. به مقامی که خالق عشق ، نگهدارنده عشق و انتشار دهنده عشق در دنیای هستی است.

گویی با هر “خیرخواهیِ بدونِ درخواستی”، انسانِ خیرخواه، بسیار نامحسوس و نا آگاهانه، برچسب “ندانم کاری” و یا “حماقت” را به شخصِ دریافت کننده محبت، می چسباند و با رفتارِ به ظاهر مهربانانه به وی نشان می دهد که تو:
“عقلت نمی رسید” و یا اینکه “من، تو را نصیحتی میکنم یا کاری برایت می کنم که عقلِ خودت نرسید، برای خودت انجام دهی!”

بی شک، لحظاتی در زندگی هرکس بوده است که زندگی تابلوی ایست را در پیش روی هرفردی گذاشته است! لحظاتی که نه راه پس می ماند و نه راهِ پیش! دوره هایی سخت در زندگی هرکس که به معنای واقعی در آن دوره ها هیچ کار نمی شود کرد! هیچ! دوره ترمزهای اجباری زندگی!

به نظرم زندگی از یک دوره ای به بعد به واقع “شروع” می شود و رنگِ اصلی و جانمایه واقعی اش را به مانمایان می