امروز انباری را تمیز کردم. از آن کارها که هم خانه را سبک می کند و هم آدم را. جا باز می کند. کهنه ها را منهدم و جا برای تازه ها باز می کند. انباری مان پر شده بود. جعبه های انباری را خالی می کردم و یک ریز این سوال در ذهنم می گذشت که چرا باید همه چیز اینقدر پُر باشد؟ انباری پُر، یخچال و فریزر، پُر! کمدها پُر، کابینت ها پُر. چرا باید ذهن، برنامه ی روز و ساعت های هفته اینقدر پُر باشد. چه دردی است در این خلوتی که آدمها تاب نمی آورند و فضاهای خالی را خیلی سریع به فضاهای پر تبدیل می کنند؟
سوال درست تر شاید این باشد که چطور فضاهای خالی پر می شوند؟
جعبه های انباری را یک به یک خالی می کنم. کار دردناکی است. جعبه اول، لباسهای تمیزِ بچه اول، که برای بچه دوم کنار گذاشته ام. بچه دومی که به دنیا نیامد! اسباب بازی ها، کالسکه و تمام ملزوماتی که به خاطر تردیدهای چند سالِ پیشم، به امید داشتنِ بچه دوم، همه را جمع کرده بودم.
تردید آزاردهنده ی آن روزها! تردیدی بین اتمام تحصیل و شروع به کار و یا رها کردن دکترا در میانه و به دنیا آوردن بچه دوم! تصمیم سختی بوده است گویا! تصمیمی که آن روزها به زمان سپرده شده است و هردو مسیر به صورت موازی طی شده اند تا ببینیم چه می شود.
جعبه دوم را باز می کنم. سنگین ترین جعبه است. کتاب های دانشگاهی طراحی سازه های فولادی، سازه های بتنی، مهندسی زلزله و …! تمام کتاب هایی با حجم حداقل 700 صفحه و با جلدی محکم که خراب نشوند. تمام این کتابها از 15 سال پیش با من هستند و حتی با من مهاجرت کرده اند. در سالهای اولیه، برای تغییر رشته در مقطع کارشناسی ارشد، همه را یک دور خواندم و بعد با خودم آوردمشان، تا شاید در یک روزِ مبادا به درد بخورند. آن روز مبادا، روزی بود که نتوانم در کشور جدید کار کنم و شاید بتوانم در شرکت های ایران ، پروژه هایی را از راه دور محاسبه کنم!
آن سالهای اولیه مهاجرت ، را می شود سالهای تردید نامید.
تردید در انتخاب شهر، دانشگاه، رشته تحصیلی! سالهای تردید و تغییر! تردیدهایی که نگذاشت هیچ چیز را دور بریزم و باعث شد ملزومات تمام مسیرهای ممکن را نگه دارم. نمی توانم به جعبه نگاه کنم. چقدر هزینه، وقت، ترس، اضطراب، غم و اندوه در این جعبه انباشت شده است. برش می دارم تا کارِ سخت را در یک لحظه، یک سره کنم. تمام من های ذخیره شده در جعبه را، منِ خسته، منِ ترسیده، من ناامید، من امیدوار، من کوشا، من اندوهگین، منِ مردد، همه را می بوسم و باهمه شان خداحافظی می کنم. مطمئنم دیگر حاضر نیستم این کتابها را بخوانم، حتی اگر روزی کارم را هم از دست بدهم، این مسیر را تکرار نخواهم کرد.
یک جعبه پرسر و صدا هم پشت جعبه کتابهاست. جعبه قابلمه ها، پلوپز، ماهی تابه ها و ظرف های زمان دانشجویی! خنده ام می گیرد. یاد تمام ته دیگ هایی می افتم که به یاد ایران در این پلوپز پخته ام. یاد ده سال پیش که با مامان رفتیم بازار، به دنبال یک پلوپزِ سخنگوی ته دیگ پزِ دونفره! وقتی به خانه ی جدید آمدیم، پلوپز در انباری ماند و به طبقه بالا نیامد.
مدل طراحی آشپزخانه های اینجا را از بَر شده ام! نهایتاً جا برای یک قهوه ساز، یک ماکروفر و شاید تُستری کوچک! همین! و البته یک مربع کوچک برای خورد کردن سبزیجات! تهِ هنرِ آشپزی زندگی مدرن! با اینکه می دانم شاید دیگر زمان و مکان مناسب برای استفاده از این پلوپز نرسد، اما باز طاقت خداحافظی با پلوپز و خاطرات چفت و بست شده به آن را ندارم.
انباری مرتب می شود. خیلی از وسیله ها از انباری راهیِ اتاق زباله می شوند. ایستاده ام و به تمام هزینه های مالی و زمانی فکر می کنم که به خاطر اینمهمه تغییر در مسیر به زندگی ام تحمیل شده است. برای هر تغییر چقدر جان کنده ام، پول خرج کرده ام، زمان فروخته ام و افکارم را مشغول کرده ام. چقدر سرم سوت کشیده است تمام این سالها!
آیا می شد از اینهمه تغییر اجتناب کرد؟ آیا می شد به تجربه های دیگران بیشتر گوش داد و اینهمه مسیر را امتحان نکرد؟
صادقانه بگویم؟ می شد! اما در اینصورت چطور می توانستم راه منحصر به فرد زندگی خودم را پیدا کنم؟ راهی که من، فقط نسخه تکرار شده از پیشینیانم نباشم و زندگی خودم را هم زیسته باشم؟ چطور می شد بدون تجربه، بدون چشیدن، بدون سعی و خطا و بدون قوی شدن در مسیر، زندگی امروزم را بسازم؟ به نظرم نمی شد!
وسایل اضافی را دور می ریزم. حالا دیگر مطمئنم که تمام این وسایل در ساختن منی که امروز هستم و بسیار دوستش می دارم، نقش بازی کرده اند. شاید حالا جایی در زندگی ام نداشته باشند، اما وظیفه خود را به طور کامل انجام داده اند. وقتی رها شدن و رها کردن است. وقت انبار گردانی است! برای خالی شدن ذهن، جان و جا؛ برای طرحی نو در انداختن؛ برای شروع مسیر 40 تا 50 سالگی و شاید ساختن مسیرهای جدید.
تردید همیشه برایم مثل شمشیری دولبه بوده است. تردید سازنده/ تردید مخرب! تردیدهایی که در نهایت منجر به تغییر مسیر و رشدم شده اند و تردیدهایی که برعکس منجر به ایست، اجتناب، شک و گم گشتگی ام شده اند. تردیدهایی که مرا به مسیر بهتر کشانده اند . تردیدهایی که خسته ام کرده اند و در نهایت کار خاصی هم در زندگی ام نکرده اند.
اما حالا در چهل سالگی ام خوب می دانم که اگر این تردیدها نبودند، انتخاب ها، هدفها، تصمیم ها، حرکت ها و تلاش ها هم پیدایشان نمی شد. نمی دانم بشود یا نه، نمی دانم واقع بینانه است یا نه، اما تلاشم این است که با درسهای گذشته، در سالهای آینده زندگی ام تردیدهای سازنده را شناسایی و از آنها بیشتر بهره ببرم.
برای آگاهی از بارگذاری پست های جدید در وبسایت، کانال تلگرامی اندیشه های زنان را دنبال کنید.
تابان منتظر
چهارم ژانویه 2025- 16 دی ماه 1403
سایر کتابهای معرفی شده را در بخش “چی بخونم تابان” بخوانید.





2 پاسخ
چه جستار جالب و فکرانگیزی! خیلی خودجویید. به این معنی که در پی هر اتفاقی خودتان را میجویید 😍❤️
امیدوارم مسیرهای سرسبزی پیش رو باشه. پر از روشنی و امید.
وای نرجس عزیزم. امروز چه روز جالبی برای من ساختی. بازخوردهات هم در تلگرام و هم اینجا من رو خیلی به وجد اورد عزیزم. ممنون که اینکا هم برای من کامنت گذاشتی. باعث شور و انگیزه شدی.