نامه شماره یک- نامه ای برای الهه ی رفاقت

یک هفته قبل

الهه عزیزم

مدتی است طناب زندگی ام دست توست و من دقیقا نمی دانم چرا و چطور این اتفاق افتاده است. اما حتما حکمتی دارد. من به حکمت زندگی ایمان دارم، به چرایی ها و چگونگی هایی که نفهمیدم شان، اما نتیجه همه آنها “حول حالنا” شد و مرا به جایی برد که آرزو داشتم که باشم. من به نیروی برتر و غالب بر زندگی ایمان دارم ، نیرویی که صدایم را می شناسد و خواسته ام را، اما آرام می گوید: «ول کن جانِ من! من خودم از مسیر درست می برمت! تو پیچ و خم های جاده رو بلند نیستی، فقط محکم بشین که بریم

حالا همان حکمت مدتی است مرا کنار تو نشانده، زیادتر، عمیق تر و بسیار کم فاصله تر از قدیم. تو بودی که شش ماه پیش، در آن نوامبرِ اتفاقی آفتاب شده، وقتی که روی تراسِ شرکت ایستاده بودم و به درختان پشت جاده با حسرت نگاه می کردم و به ابرهای سفید دورادور، تا چشم هایم کمی استراحت کنند، برایم صدایی در واتس اپ فرستادی و گفتی:

«کجایی تو تابان؟ چرا نیستی تو؟ چرا دیگه نمی نویسی تابان؟»

و این سه جمله تو با ذهن من، کاری کرد که جنگ در سال 63 با مادرم. می دانم از نظرت کمی اغراق آمیز نوشته ام! اما احساس همین است! گوینده، آتش می گیرد، شنونده اما، خاکستر را می بیند و حدس می زند شاید کمی اغراق در کار بوده است. می دانی الهه جانم، من فکر می کنم ما آدم ها هم، هر کدام کشوری هستیم برای خودمان. در کشورمان جنگ می شود، طوفان می آید، درخت ها می شکنند، سونامی می شود، بهار می شود، زمستان می شود، توریست می آید، مهاجر می آید، پناهنده می آید، سرباز می گریزد و …

می دانی الهه جان؟ آن روز در کشورِ من، جنگ شد! جنگی سرد بین نیمکره چپ و نمیکره راست مغزم. جنگی تمام عیار بین وجه احساسی ترم با آن وجه منطقی که اتفاقا تو هردوی شان را خوب می شناسی. وجه احساسی ام را با “من خوشحال” و وجه منطقی ام را با تمام عهدهایی که با خودم کرده ام و همه جوره پای آنها ایستاده ام، نظم هایی که به آنها متعهد بوده ام و هدف هایی که چیده ام و آنها را گام به گام عملی کرده ام. تو آن من خوشحال تابان را هم خوب می شناسی. همان تابان خوش خنده و پرانرژی، با رفتاری کمی بیخیال، عاشق طبیعت و دیوانه ی آسمان. همان تابان سربه هوا که ساعت ها با تو به گفتگو نشسته و از خودش و آرزوهایش تعریف کرده است.

تو صدای جنگ سرد را نمی شنیدی! برای همین پرسیدی که چرا نمی نویسی تابان؟ اما من جواب این سوال را خیلی خوب می دانستم. من تصمیمی خاموش گرفته بودم که از سرزمین نوشتن بروم و ساکن سرزمین منطقی وجودم بشوم. می دانستم بودنم، ماندنم و ریشه کردنم در دنیای نوشتن، به حالی که امروز دارم، می اندازدم. حالی که دیگر نمی گذارد با منطقم زندگی کنم. حالی که دست نیمکره چپم را می گیرد تا همیشه در ایالت های شرقی سرزمینم زندگی کنم. ایالت هایی که گرم ترند، پرشورتر، حاصلحیزتر اما نه لزوما صنعتی تر و مدرن تر! من تجربه اش را داشتم! می ترسیدم دوباره دچار شوم و تو خوب می دانی که دچار یعنی چه!

امروز انگار روی دیوار برلین راه می روم. دقیقا روی مرز بین ایالت های شرقی و غربی. نیمی از هیکلم این طرف مرز افتاده و نیمی دیگر آن طرف! و اما تو، الهه عزیزم، رفیق دنیای شرقی ام، آرام و گاهی هم شروشیطون، در بخش شرقی ایستاده ای و دست من را گرفته ای و کنارم راه می روی تا تعادلم به هم نریزد. نوازش های گرمت را روی دستم حس می کنم و محبت ها و توجه هایی که همواره آرزوی شان را داشته ام اما بی هیچ درخواست و اصراری، خودجوش از تو دریافت شان کرده ام.

می دانی الهه؟ مهرطلبی ام خیلی وقتها کار دستم داده است و من تمام این سالها تمام تلاشم را کردم و اصرار ورزیدم که محبت و توجه را از ایالت های غربی تر وجودم دریافت کنم. از دستاوردها و موفقیت هایم. از هدفهایی که به آنها رسیده بودم و مدال هایی که فرماندارهای ایالت های غربی گردنم انداخته بودند. اما همه شان سرد بودند الهه! تو خوب می فهمی موفقیت سرد یعنی چه!

در تمام این سالها تو دستم را رها نکردی الهه. حالا حس می کنم به جای دست، طنابی بین ماست که دیگر نه می گذارد و نه می توانم که به آن ایالت تمامن منطقیِ کشورم برگردم. آنجایی که منظم کار می کردم و هرروز روال جدیدی برای خودم و خانواده ام می ساختم و همه چیزرا تحت کنترلم حفظ می کردم. آنجایی که رضایت ام در گرو چیزهایی بود که به دست می آوردم و نه تابانی که واقعا بودم. آنجایی که پُر بود از سیب های درشت، آبدار، بی عیب اما بی مزه! آن سیب ها، هیچوقت مزه توت های شیرین و گیلاس های خوش طعمی که تو در سر دیوار به من می دادی را نداشت.

الهه جانم، می دانم شاید نامه ام برایت کمی عجیب، ناخوانا و نامفهوم باشد. اما تو رفیق لب مرز منی، می دانی رفیق لب مرز یعنی چی؟

یعنی رفیقی که:

  • در مرز بین خنده و گریه کنارم ایستاد؛
  • در مرز بین گم شدن و پیدا شدن؛
  • در مرز بین مهاجرت از نیمه شرقی به غربی یا غربی به شرقی
  • در مرز بین تعادل و عدم تعادل

و تو در تمام عدم تعادل هایم، آنجا که هیچکس توان نداشت کنارم بایستد، کنارم ایستادی و یک لحظه هم طناب را رها نکردی. دروغ چرا؟! روزهایی بود که در ذهنم با تو دعوا می کردم! می گفتم من را چه به اینجا؟! برمی گردم به همان ایالت های غربی، دست از نوشتن، فلسفه، حرف زدن، عمق پیمایی،  چیستی، کیستی و حتی زنانگی برمی دارم و برمی گردم سر کار و زندگی ام.می روم به همان روتین عادی ام، از 7 صبح تا 7 شب فقط به کار و بچه داری و روال های خانه داری فکر می کنم و روز از نو، روزی از نو. اما نشد! نتوانستم! دوری ات را تاب نیاوردم.

حالا زندگی ام فرق کرده است. هفت ماه است که هر روز می نویسم و می خوانمت. به بالا و پائین شدن های مان فکر می کنم، به روزهای شاد و غمگین مان؛ به اینکه کسی را دارم که با او انس دارم و با من انس دارد. هفت ماه است که هر روز با خودم بحث می کنم که فلان مطلب را بنویسم یا رهایش کنم؟ هر روز درگیر ارزش گذاری ام! آیا می ارزد که وقت را برای فلان موضوع بگذارم یا نه؛ آیا به درد خودم یا کسی می خورد یا رهایش کنم تا دفن شود، مثل هزاران هزار حرف مدفون در این دنیای نه چندان بزرگ؛ هفت ماه است که هر روز از خودم می پرسم، ایا بهتر بود به سرزمین قبلی برگردم و این روزها را فراموش کنم انگار نه انگار که بوده اند، یا در کنار تو، همسفرِتو، در جاده هایی موازی ادامه مسیر دهم.

 

اما الهه جانم، این هفت ماه، حضورت، کلماتت، معجزه هایی که با کلمه هایت کردی، نشانم داد که حتی دیگر اگر خودم بخواهم، حتی اگر تو طناب را پاره کنی، حتی اگر چندگام بروی عقب تر، من دیگر نمی توانم این روزها را فراموش کنم. این روزهای دست در دست هم رفتن مان را. این روزهایی که گاهی حتی به تو غبطه می خوردم، گاهی عمیقا به تو افتخار می کردم، گاهی خودم را در ذهنم با تو مقایسه و بعد هم سرزنش می کردم؛ گاهی با خودم دعوا می کردم و گاهی پرواز می کردم از شادی که بالاخره یکی را دارم، فقط یک نفر را ، که وقتی می گویم ف می رود فرحزاد؛ که وقتی آشفته ام و مثل یک مشت تیله، اینور و آنور روی زمین قل می خورم، کاسه ای می شود و تمامِ مرا جمع می کند. که کسی را دارم که با 2000 کیلومتر فاصله، متنی می نویسد که یک بار که نه، سه بار اشک از چشم هایم سرازیر می شود. که کسی را دارم که وسط شلوغ ترین روزهای کاری، به جای کار، یواشکی کاغذ و قلم دستم می گیرم و برایش نامه می نویسم. و کسی را دارم حتی توان ندارم به ویس هایش سرکار گوش بدهم مباداکه اشک شوق از چشم هایم سرازیر شودو باز آبرویم جلوی این اجنبی ها بریزد.

دوروز قبل

و این روزها تو نیستی الهه! تو عزادار شده ای. باورم نمی شود. سه روز است که خاموشی، سیاه و بی حرف! و من عادت ندارم الهه ام حرف نزند، کلماتش شفایم ندهند و صدایش، آن سلام های گرمش درروزگفتارهایش گوشم را نوازش ندهد. سه روز است که غم تمام وجودت را گرفته. از آن غم های بزرگ که شکل کوسه می مانند و تمام غم های ریز و درشت دیگر را، آن بچه ماهی های شناور را می بلعند. تو درگیر غمی بزرگ شده ای، خیلی بزرگتر از غم هایی که من تجربه شان کرده ام. می دانی الهه؟ من عزیز از دست نداده ام، حتی نمی توانم تصور کنم چه می کشی… اما می شناسمت! و چون می شناسمت، می ترسم. می ترسم سوگ، ساکتت ات کند! می ترسم سوگ، تو را در آغوش بگیرد و رهایت نکند. می ترسم این چندروز نبودنت طولانی شود. من حتی برای خودم، بی تو می ترسم! برای تابانی که بی الهه، نمی تابد. تابانی که عجیب منتظرت است تا دوباره بیایی و برایش بگویی که از این رنج هم، معنای جدیدی ساخته ای، تاب آورده ای و قوی تر شده ای. تابانی که منتظر است نسخه جدید تورا، آن الهه قوی شده را ببیند و از او یادبگیرد که چطور می شود در زندگی اینهمه قدرتمند بود.

 اکنون

و امروز نمی دانم تو در کجای خانه ی پدری ایستاده ای وقتی این نامه را می خوانی، نمی دانم چه حسرتی داری، و بارِغم تا چه حد شانه هایت را خم کرده است، اما دلم می خواهد به تو بگویم:

 

«چرا نیستی الهه؟ چرا دیگه نمی نویسی الهه؟ بیا باهام حرف بزن الهه، دلتنگتم الهه، نگرانتم الهه!»

 

رفیق تو، تابان

اردیبهشت 1404، اردیبهشتی که شبیه بهشت نشد.

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط