ساعت نه صبحِ سه شنبه است. کتاب “میشل اوباما شدن” اینجا، کنارم روی صندلی ماشین است. هدفون هم همینطور! هم هدفون و هم گوشی موبایلم را دیشب شارژ کردم که امروز در طولِ یک ساعتی که قرار است پسرم را در مهد پیش مربی بگذارم، بتوانم به یک فایل صوتی گوش بدهم یا کتاب بخوانم. کتاب و دفتر آلمانی ام را هم آورده ام. دیشب با خودم فکر می کردم خوب است که همه چیز همراهم باشد، تا بسته به حال و احوالم، بتوانم لااقل یکی را انتخاب کنم. اما به جای همه اینها، مغزم فقط یک پیغام صادر می کند! “برو توالت! دل پیچه دارم! برو توالت”.
دنیا همیشه آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود. فقط سه هفته از روزی که باشوق بلوز شلوارهای پائیزه و کفش مخصوص حیاط و شن بازی برای پسرم می خریدم گذشته است. با چه شوق و امیدی، کاپشن یک سره برایش می خریدم تا برای شن بازی در حیاطِ مهد کودک مناسب باشد. چند بار رفتم سایز کاپشن را عوض کردم؛ یک بار هم مدلش را؛ دوباره هم در مورد رنگش شک کردم و عوض کردم! تا بالاخره آن شد که می خواستم. اما چه فایده! چه کسی فکر می کرد کاپشن در کمد آویزان بماند! ظرف های غذای جدید، بی مصرف بمانند! بلوز شلوارهای پائیزه هم، تا شده، جوری که ابعاد همه شان دقیقا یکسان باشند، در کمد جلوی چشم هایم ردیف شده باشند. اصلا فکرش را هم نمی کردم که مهد کودک رفتن تبدیل بشود به هر روز آمدن و رفتن و صدای گریه شنیدن و ناامید برگشتن! فکر می کردم، می رود و از بودن کنار بچه ها و بازی در فضایِ جدید، کلی لذت می برد.
دنیا همیشه آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود. الان در این لحظه، حتی نوشتن هم برایم مثل قبل آسان نیست. دیگر، کلا هیچ کاری برایم آسان نیست. کلمه ها در مسیر جاری شدن به ذهنم، به مسیری انحرافی، شاید به باغ های همسایه می روند و زمین های دیگری را آبیاری می کنند. انگار در بین جاده های اضطراب گم می شوند. جایی در مسیر شک و دودلی! چه بنویسم آخر؟ وقتی بین مهربانی مادرگونه و منطق پدرگونه، این دو قطب قوی در وجودم، گم شده ام. چه بگویم وقتی نظاره گرِ یک جنگ درونی ام. چه می توانم بنویسم وقتی نه می توانم صدای گریه پسرم را تحمل کنم و نه می توانم درسی که برایش زحمت کشیده ام و مثل فرزند دیگرم شده است را رها کنم. چه کنم که انتخاب دارد نابودم می کند. چه بنویسم وقتی جاری شدن رنگ خاکستری رنج را در رگ هایم دارم حس می کنم. بارها به من گفته اند که “از گریه بچه نترس! بچه با گریه هیچیش نمی شه!” . اما نمی توانم قبول کنم، وقتی صدایی در مغزم یک ریز تکرار می کند که “چیزیش می شود!”. شاید ناخودآگاهم، کنترل اوضاع را به دست گرفته. کسی چه می داند. شاید یکی از آن گسل های ناشناس سرزمین ناخودآگاهم ، دوباره آتشفشانی شده و دارد رود مذابِ رنج را درونم جاری می کند.
دنیا همیشه آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود. هیچ تمرکزی ندارم. قرار بود امروز پشت این در ننشینم و به جایش به پیاده روی بروم. دیشب موقع خواب، با خودم عهد بسته بودم که امروز خودم را زجر ندهم، بروم پیاده روی، یک فایل صوتی گوش کنم. به یک موسیقی پائیزی گوش بدهم، یا اصلا به هیچ چیز، فقط تلفیق صدای خودم و رفت و آمد ماشین ها گوش کنم. می خواستم از یک ساعت آزادی ام استفاده کنم. قدیم ترها می توانستم این کاررا انجام دهم. حریف خودم می شدم که منطقی باشم. اما وقتی آدم مادر می شود، قصه ها عوض می شوند. آدم نمی تواند رنج بچه اش را تحمل کند. نمی تواند منطقی باشد! انگار خودم دارم زجر می کشم و در این فضای رنج درونی، نه می شود کتاب خواند، نه موسیقی گوش کرد و نه آلمانی یاد گرفت. جشن تولد بیست و پنج سالگی رادیو آنتنه (Radio Antenne) است! یک روند موزیک شاد پخش می کند. چقدر صدایی که با گوش درونم می شنوم، با صدای که ازمحیط می شنوم فرق دارد. حس می کنم دارم ترک می خورم. به داد خودم می رسم. بلند می شوم، خودم را ازفضای ماشین نجات می دهم و به پیاده روی می روم.
دنیا همیشه آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود. از گوشی ام رادیو راه را پخش می کنم. مجبتی شکوری می آید. دارد برایم قصه امیررضا را می گوید. پاهایم سست می شوند. خودم را به جای پدر امیررضا می گذارم. هر سه چهار قدمی که برمی دارم، می ایستم. قطره اشکی از چشمم سرازیر می شود. چقدر خوب است که اینجا کسی به آدم نگاه نمی کند. چه خوب است که می توانی ریز ریز برای پدر امیر رضا سوگواری کنی و بگویی “بمیرم برایت مرد!” و هیچکس نفهمد که تو چه می گویی! آخرش این است که فکر می کنند دیوانه ام! خوب فکر کنند! مگر چه می شود.
رنج پدر امیررضا شرمنده ام می کند. او سه فرزند از دست داده است، اما روی پایش ایستاده و مثل جنگجویی اندوهگین جنگیده و به زندگی اش ادامه داده است. از خودم خجالت می کشم. از تمام افکاری که به ذهنم سرایز شده اند و نتوانستم آنها را کنترل کنم. از تمام لحظاتی که برای خودم مرثیه خوانی کرده ام و فکر کرده ام که خیلی دارم مادری می کنم. پدر و مادری که امیررضاو دو فرزند دیگرشان را در تصادف، فقط در یک لحظه از دست داده اند، از جلوی چشمم کنار نمی روند. مجتبی شکوری قصه می گوید! رنگ سیاهِ قصه اش بر تمام قصه های زرد و نارنجی و سرخ درونم، غالب می شود. دیگر نه صدای خودم را می شنوم و نه رنگ های اطرافم را می بینم. تمام وجودم، ظرف همدردی با پدرو مادر امیررضا و دو خواهرش می شود. امیررضایی که دیگر وجود ندارد. امیر رضایی که با چشمانی خیره در چشمان پدرش، آخرین لحظات زندگی اش را سپری کرد و از این دنیا رفت! فقط یک تصادف! فقط به خاطرِ خواب آلودگی آن راننده دیگری! اتفاقی که کنترلش در دستان پدر امیررضا نبود.
به ساعتم نگاه می کنم! این یک ربع آخر نفهمیدم چطور گذشت. آینه کوچکم را از جیب سمت راست کتم در می آورم. از جشنواره تابستانی پراگ، دو سال پیش با خودم آوردمش. خوشحالم که این کت جیب دار یشمی را پارسال از ونیز برای خودم خریده ام. یقه خز دارش، آرامم می کند. سیاهی زیر چشم هایم را پاک می کنم. یک خط سیاه نازک که از چشمهایم تا بالای لب هایم کشیده شده است. رگه های نور را در قرنیه چشمهایم می توانم ببینم. خوشحالم که زمان برداشتن پسرم رسیده است. خوشحالم که قبل از یک ساعت با من تماس نگرفتند که بگویند: “هرچه تلاش کردیم، نماند! بیایید ببریدش خانه”.
ساعت ده است. در می زنم. خانم مسئول در را برایم باز می کند. گوشهایم را تیز می کنم. صدای گریه نمی آید. گامهایم تندتر می شوند. پله ها را بالا می روم. بیست و پنج پله تا طبقه اول را شماره گذاری کرده اند. هر چه بالاتر می روم، رگه های سفید امید هم بیشتر در تابلوی سیاه ذهنم پیدا می شوند. صدای گریه نمی آید. به سمت در می روم. از پنجره نگاهی به داخل می اندازم. پسرم نیست! حدس می زنم برای آرام کردنش، اورا به حیاط برده اند. در را باز می کنم و با ناباوری می بینم که در آغوش مربی به خواب رفته است. باورکردنی نیست. مربی اش سابینا، نگاهم می کند. خوب اضطرابم را فهمیده است. خودش مادر است. می گوید امروز به مراتب بهتر از دیروز بود! می گوید “دیگر می توانی امیدوار باشی! او دارد مرا قبول می کند، یک مرحله جلو آمده ایم.”
پسرم را بغل می کنم. به چشمهای بسته اش و صورت معصومش نگاه می کنم. راحت خوابیده است. از آرامش اش خوشحالم و از روزهای خوبی که بویِ خوبشان از همین حالا در فضا پخش شده است. روزهایی که بوی چای لاته با دارچین می دهند. یا شاید بوی یک بیسکویت خانگی تازه از فر در آمده . در آغوشم فشارش می دهم! بیدار نمی شود، اما من سراپا غرق شادی و امید می شوم.
دنیا همیشه آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود. اما اتفاقات خوب هم آن زمانی که ما پیش بینی نمی کنیم، یک هو پیدایشان می شود. و این نقطه ای است که با پیوند زیبای رنج و امید، در آسمان خاکستری وجود آدم، باران شادمانی شروع به باریدن می کند.




6 پاسخ
درودبرنویسنده ی نوشته های دلپذیرِدلنشین.از خوندن کارات لذت وافی میبرم.همونقدرکه میگی، وقت میذارم واسه خوندنشون.یه چیزی رو متوجه شدم،البته شایدم ماحصل تحلیل واحساسم راه به خطا رفته:از دست نوشته هات یه جورایی بوی خستگی، ناامیدی،ملالِ خاطر، واماندگی،یاس و…. میاد،درسته که متعاقبش میخوای به نقطه ی وضوحِ آرامش و تجدیدنظر در رفتار واحساساتت برسی ولی برای منِ خواننده؛ که بعدِ معرفی کارات؛ میرم سراغشون؛تقریباً توی اکثر نوشته ها که توفیق مطالعه شونو داشتم، بیشتر از اونی که شادی، نشاط،حرارت،انرژی باشه، رگه هایی از مواردبالا که خدمتت عرض کردم دیده میشه.البته هرکسی یه سبکی داره واسه نوشتن، و نمیشه بهش ایرادی وارد کرد، ولی وظیفه ی تویی که دغدغه داری،اینه:از بین بردنِ خاطره ی مغشوش؛ بستن روزنه ی سردِعبوس، رسیدن به یکپارچگی آرامشبخش،و خیلی خیلی موارد قابلِ ذکر دیگه که میشه ردیفش کرد و همه مون بهش احتیاج داریم. وقتی خط به خط میرم جلو، مثه اینه که یه کسی تو گوشم میگه:عجب آهِ طویلی پشت این نوشته هاست. ماحصل زندگیمون باید رسیدن به رضایت وشادی باشه،اونچه که ما در زندگی خودمون میبینیم انعکاس وجودِ درونی مونه، یعنی اونچه که فکرمیکنیم،اونچه که احساس میکنیم،واسه همین که میگن:هریک از ما خالق زندگی خودهستیم.اگه مسیر حرکتی افکارمون آگاهانه وخردمندانه انتخاب بشه، قطعاً ویقیناً،اونچه که در اختیار ماست جز رقم خوردن وقایع خوب چیز دیگه ای نمیتونه باشه. یعنی رسیدن به یک “دوامِ دلخواه”.برای اینکارم نیازی نیست دنبال مبارزه با احساسات وافکار ی باشیم که شبیخونِ ظالمانه ای به روحمون میزنن ومارو به بدبینی مفرط ویاس مسلم میرسونن،فقط
کافیه از اینی که هستیم واینی که داریم احساس شادی ورضایت کنیم. میگن:به چیزی که مکرر فکروتوجه کنی،جوهره ی اونو بطرف خودت میکشونی،ومثه همون ارتعاش میدی،ووقتی هم ارتعاش باهاش بشی؛ جذبش کردی. خُب حالا که اینجوریه،
چراهمش،حوصله ی تنگ؟ چرا راهِ بعید؟چرا نهایتِ شب؟چرااحساس بطالت؟ چرا ورطه ی زوال؟؟
و..چرا،مژده ی شروع،نه؟ چرا تجربه ی طاهرانه،نه؟چرا نشاط پایان،نه؟چرا رفعتِ زندگی نه؟چرا تذهیبِ زندگی نه؟ زیادی حرف زدم، البته همه وهمه ی اینچیزایی که خدمت حضرتت بیان کردم،مصداق بارزِ زیره به کرمان بردنه،شایدم همونطور که گفتم،تحلیلم راه رو به خطا رفته، ولی…احساس کردم یه نمه، زیادی میری سمت فاز، “وای،چرا اینجوری شد؟چرا من؟ چرا الان؟” به لطافتِ بلورینی که تو وجودته، ایمان دارم.پس سمت تعالی وبالندگی راهتو ادامه بده ای دارای قلبِ بی نهایت.
فرزین جان، قبل از هرچیزی باید بگم که باعث افتخار منه که انقدر دقیق نوشته من رو خوندی و اینقدر محترمانه، دقیق و موشکافانه نقد کردی. برای من شادی از این بالاتر نیست. این در مرحله اول.
در مرحله دوم اینکه نمی دونم شما پاسخ های من رو هم به کامنت هات میخونی یا برات ایمیلی ارسال نمی شه که بازگردی و بخونی. من به این امید که روزی می خونی، پاسخ رو به هر حال می نویسم.
فرزین جان، من هم مثل همه آدمهای روی کره زمین، دوره های متفاوتی از زندگی رو تجربه کردم و می کنم. برای بعضی دوره ها به شدت از قبل آماده بودم، هم فکری، هم جسمی و هم روحی. بنابراین نه تنها در اون دوره ها کم نیاوردم، بلکه خودم مثل یک منبع انرژی برای خودم و حتی دیگران هم عمل کردم. اون دوره ها هم، شکر خدای مهربوون، در زندگی من کم نبودند.
اما درست حدس زدی. این دوره زندگی برای من یک کم ملال انگیز و سخت شده. خودم رو در سربالایی حس می کنم و نوشتن برام کمی سبک کردنِ بار ذهنی و روحی است. شاید رسالت خودم رو در این دوره، دادن انرژی نمی دونم، بلکه این می دونم که آدمها با دونستن برخی حقیقت ها، خودشون رو از قبل برای بعضی دوره ها، از جمله “دانشجویی و مادری و مهاجرت همزمان” آماده کنند. فکر می کنم اشکال کارم، این روزها در “نحوه معرفی متنم” باشه. درست می گی شما! شاید من آدمها رو به خوندنِ متنی پر امید دعوت می کنم در حالیکه متن بیشتر بوی یأس داره ساطع می کنه!
و البته نوید دیگه ای که هم به شما و هم به خودم می دم اینه که حس می کنم به امید خدا و یاری شرایط، کم کم دارم به شرایط فائق می یام و حس قدرتمندی بیشتری می کنم. همین هم فکر کنم در نوشته های بعدیم خودشو بیشتر نشون بده.
در پایان هم ، دوست دارم یکبار دیگه از کامنت زیبا و انگیزه بخشتون تشکر کنم. خیلی زیبا من و نوشته هایم را وصف کردید و برای کسی که می نویسد، هدیه از این باارزشت تر پیدا نمی شه.
امیدورام که بازهم به من افتخار بدید، نوشته هامو بخونید و من رو از نقدهای زیباتون بی نصیب نگذارید.
درودبرتو.خداروشکر که مراحل طاقت سوزِ زندگی رو با،اراده ای هنرمندانه مغلوب کردی وخودتو روحتو به بالندگی رسوندی،خوشحالم که بیان کردی این قضیه رو. هدفم از نوشتن یا به بیان بهتر،گوشزد کردن اون قضیه،درواقع نهیب زدن بهت بوداز نگاه یک خواننده.شما مینویسی، من میخونم،من ازنیت قلبیت خبرندارم،من فقط وفقط دارم سطور رو میخونم وبه اونچه که از خوندن متن نصیبم میشه توجه میکنم،یا منو از نظر روحی وفکری پائین میکشه وبه حضیض میرسونه،یا بمبِ احساس وانرژیه وخستگی از تن وروحم میتکونه.بقول خودت برای دانشجو، مادر،مهاجر مینویسی، فرض کن من،یکی ازینام که گفتی،خب مسلمه با خوندن مصائبی که مینویسی کُپ میکنم و اگرم قصد ونیتی برای کاری داشته باشم از خیرش میگذرم وباخودم میگم:اینی که تجربه کرده ودیده،اینطور میگذره زندگیش،ببین واسه من چه اتفاقی میافته؟ نمیدونم منظورمو تونستم برسونم یانه، ولی قصدم فقط این بود که اگه قراره که تجربه هاتو دراختیار منه خواننده بذاری،طوری نباشه که منوبترسونه و اشک چشامودرآره، باید بهم انگیزه ی انجام کارو بده درکنار سختی ها ومرارتهایی که باهام آشناش میکنی؛ باید جرات واعتمادبنفس و اقدام به عمل رو هم بهم بده، بایدبهم این پیامو بده که:من زنم و…عاشق،من زنم و…مادر،من زنم و… دانشجو،من زنم و… مهاجر،…این بار سنگین روی دوش منه، ولی چون زن هستم میتونم همه وهمه ی اینارو به دوش بکشم ولی خم به ابرو نیارم وتا تهِ کار برم و سربلند بیرون بیام،….این میشه نشون دادن چهره ی یک زنِ سختکوش،مبارز،با اراده،بااعتمادبنفس؛ که درکوران مراحل مختلف زندگیش به صدایِ طلوع رسیده،به پختگی،به تذهیب وتهذیب روح؛به دلنشین ساختن لحظات،به ضیافتی جانفزا،به شوری شیرین،به هیجانی بی تعریف،به یک اعتقادِ راسخِ ضربه ناپذیر که : هستم ومیگذرانم چون زن هستم.
خداپشت وپناهت نویسنده ی اندیشه های خیال پسند.
فرزین جان، مجددا از پاسخ جامع و دقیقت ممنونم و خوشحالم که پاسخم رو خوندی.
وبسایت من قسمتهای مختلفی داره. مثلا در قسمت توسعه فردی با تابان، من در مورد راهکارها می نویسم و اکثرا مطالب انگیزیش می نویسم. اما در قسمت وبلاگ، یعنی همین قسمتی که شما پست های این دوره من رو خوندی، من از روزمرگی هام می نویسم. از سختیِ عملی که اجرا کردنِ قوانین موفقیت، در عرصه زندگی واقعی داره. شاید “وبلاگ نویسی” گاهی حالت درددل کردن، و یا شاید نق زدن به خودش بگیره! یه جورایی روزمره نویسیه دیگه!برای همین من اینجا آزادانه می نویسم، هدفم هم انرژی دادن نیست راستش!
من معتقدم، زندگی واقعی چیزی گاهی سخت تر از اونیه که در کتابهای موفقیت می نویسند. فکر می کنم گاهی لازمه آدم سختیِ این راه رو جایی بنویسه.که آدمها بدونند هر کس، برای ساختن نگرش زندگیش و ایجاد تغییر، گاهی چقدر باید تلاش کنه! چیزی که من از گفتگوی بین خودم و شما یاد گرفتم، اول این بود که در عمل “توانمند تر و قوی تر ” رفتار کنم! دوم اینکه نوشته های بخش وبلاگم رو، جایی معرفی نکنم! در واقع شاید درست نباشه که آدمها دعوت بشوند که نقاط ضعف من رو بخونند! اگر خودشون خوندند، جدا! اما لازم نیست من ازشون دعوت کنم که بیان و حتی گاهی، حالشون گرفته شه از خوندن یک متن و بروند!
خیلی خوشحال شدم که بهم بازخورد دادین. راستش ناراحت شدم که باعث ناراحتی شما و احیانا کسان دیگری که این متن رو خوندند، شدم! من با خودم همیشه فکر می کردم، دنیا به مطالب واقعی لازم داره! برای همین حقایق رو می نوشتم، هر چند منفی! هر چند تلخ! و شرمنده اگر گاهی ناخواسته انرژی شما رو هم گرفتم.
از این به بعد، مطالب بخش وبلاگ رو برای خودم نگه می دارم! فکر کنم بهتر باشه!
بازم از وقتی که گذاشتین و اینقدر بادقت و احترام و مهربانی من رو نقد کردید، سپاسگزارم.
حرفهاتون واقعا برام سازنده بود! و بسیار امیدبخش!
درودوسلام.حقیقتاً من پیام ندادم که تغییر رویه بدی،همونطور که خودت گفتی،جای این دردودلا وبلاگه،من فقط نظرم رو گفتم،نوشته هات اگرم یه کمی بارمنفی داره واسه منی که سالهای ساله با کتابهای توسعه فردی انس گرفته نمیتونه متاثرکننده ی انرژی منفی باشه.پس بابت کاری که وظیفه ی خودت میدونی(نویسندگی منظورمه)ازمن ودیگران عذرخواهی نکن.من بخشهای دیگر سایتتم دیدم وبه اندازه وسعم ازش بهره مند شدم.ممنونم بابت نوشته هات،وهمینطور ارائه طریقی که برای بانوان عزیز کشور دررابطه با چالشهای مختلف زندگی میدی.منتظرِ نوشته های بعدیت هستیم ای نویسنده ی مقتدرِ آرامش وآگاهی.یاحق.