پند شماره یازده:حلقه های دوستی زنانه بساز!

همسر و پسرم با اشتیاق درخت کریسمس را می چینند و می خندند! حتی این صدا هم نمی تواند من را از روی تختم بلند کند و به سمت شان ببرد. ماشین لباسشویی کار خودرا از نیم ساعت پیش شروع کرده و من بعد از آن خواب آشفته دیشب و شروع کردن صبحی بسیار کم انرژی، تغییرات هورمونی خودم را پذیرفته ام و به لطف ذهنم و روزگفتار الهه  با خودم تکرار کرده ام که

“امروز جوان ترین و سالم ترین روز از باقیمانده زندگی من است!”

سراغ گوشی ام می روم. این روزها به لطف مدرسه نویسندگی، خانم های زیادی با صداهای شان آشتی کرده اند و جاده بین ذهن و زبان شان را افتتاح کرده اند حالا علاوه بر قلم، با گفتار نیز تجربه های زیسته خود را ثبت می کنند و آن را به صورت روزگفتار به انتشار می رسانند. این اتفاق برای جامعه تاحدودی مردمحورِ جهانِ امروز، اتفاق بسیار زیبایی است. اینکه جهان از دید بانوان ثبت و به کلمه تبدیل شود
با خودم فکر می کنم چقدر خوب که چنین شجاعتی در در جان آنها دمیده و چقدر بد که که در جان من هنوز نروئیده است! هنوز از “ترس از قضاوت” و “ترسِ  از شناخته شدن بین فامیل و دوستان به وسیله صدایم” عبور نکرده ام! شاید روزی توانستم گذر کنم.
روزگفتار ها را دوست دارم. عجیب بوی زندگی می دهند. گاهی حتی بیشتر از پادکست دوست شان دارم. اثر گذارند! دو- سه د قیقه های کوتاه که بعضی روزها خیلی اتفاقی مثل رادیویی که ناگهانی فرکانس شان روی موج رادیو ام  افتاده باشند، جواب سوال آن روزم را می دهند. مثل همین روزگفتار دیروزِ مهین جون، که چقدر اتفاقی اما سلیس، آرام و خوش ریتم، به یکی از سوال های اصلی ام در مورد تعارض و تضاد جواب داد. او خیلی سریع به دو راهکار کاربردی اشاره کرد، یکی بررسی تعارض بر اساس”ارزش ها” و دیگری بررسی تعارض بر اساس “نیازها”! و این چقدر جالب بود که یادم آمد، مدتها قبل لیست ارزش ها و نیازهایم را در دفترم نوشته بودم و همین باعث شد، که با یک روزگفتار هشت دقیقه ای، جواب سوالم پیدا شود و از یک گفتگوی ذهنی آزار دهنده خلاص شوم.
چند روز پیش هم منصوره جان با آن صدای آسمانی اش، با روزگفتاری که اتفاقا اینجا هم به اشتراک گذاشتم، من را به زندگی، فرزندم و دغدغه های روزمره ام پیوند داد تا قدر لحظه های زندگی را بیشتر بدانم.

دیشب خواب های آشفت ای دیدم. وضعیت هورمونی نابسامانی که از آن بی خبر بودم و صبح نشانه هایش را به من نشان داده به من فهماند که دلیل اینهمه آشفتگی جنگ های داخلی هورمونی زنانه بوده است. به تازگی در روزهای جنگ های هورمونی، خواب های آشفته می بینم و این خواب ها بیشتر حول مریض می چرخند. مثلا خواب می بینم، دندان هایم افتاده اند، یا دکتر می گوید لثه هایت تحلیل رفته اند و دیگر امکان ایمپلنت هم نداری. کلمه تحلیل لثه جوری مرا می ترساند که انجگار قرار است زندگی ام به کل به تاراج برود. یا مثلا خواب می بینم که زانو هایم را دیگر نمی توانم صاف کنم یا سرطان گرفته ام، مشغول شیمی درمانی ام و تمام موهایم ریخته و کچل کرده ام. در خواب تمام مریضی عزیزانم که در طول ماه شنیدده ام و روی من اثر گذاشته اند، به شکل مریضی های خودم به من حمله می کنند و مرا می ترسانند.

در همین حس و حال بد صبحگاهی بودم که صدای روزگفتار امروز الهه را شنیدم. الهه هم داشت اتفاقی که برای یکی از خانم های قوی ای که می شناخت، افتاده بود را روایت می کرد. خانمی که مجبور شده تمام دندان هایش را بکشد و این موضوع به شدت روی ظاهرِ آن خانم اثر گذاشته بود. الهه هم با کمی حس ترحم احوال اورا پرسیده و آن خانم هم در جواب الله گفته است که:

امروز جاون ترین و سالم ترین روز از باقیمانده زندگی من است. پس خوب زندگی اش می کنم.

روزگفتارها اینطوری حال آدم را بهتر می کنند. احساس می کنم بکه ای از آدم های خوب دور خودم جمع کرده ام. آدم هایی که دنیا و وقایع اش را از دیدهای مختلف اما سازنده می بینند. زنهایی که مثل گره های یک پوسته منعطف هستند! گره هایی که انگار یک پوسته منعطف ساخته اند، شبیه آنچه اینشتن در فضا آن را متصور بود، آدم را از افتادن حفظ می کنند. آدم ها، پیام ها، صداها و نگاه های شان گره های این پوسته های منعطف اما بسیار قوی را می ساند. و حالا من حس می کنم ما داریم کاری برای هم می کنیم. ما در واقع داریم بی آن که خودمان متوجه باشیم، یکدیگر از را از پرت شدن، فانی شدن و برخورد با شهاب سنگ های احتمالی حفظ می کنیم. من احساس می کنم  ما خانم ها، با همین همدلی و صمیمیت مان، با همین روزگفتارها  و روزنوشت های مان، با همین حضورمان و ثبت لحظه های مان، پوسته ای نامرئی ساخته ایم و داریم عجیب از روح و روانِ  یکدیگر مراقبت می کنیم.

همین مراقبت است که من را از آن حال بد صبحگاهی، از آن خواب های آشفته، از تعارض های زندگی و از بیحوصلگی نجات می دهد، مرا از روی تختم بلند می کند و به کنار درخت کریسمسی می کشاند که پسرم و همسرم دارند آن را می چیند  و حالا با من داریم کنار هم لامپ هایش را روشن می کنیم و می خندیم.

برای آگاهی از بارگذاری پست های جدید در وبسایت، کانال تلگرامی اندیشه های زنان را دنبال کنید.

 

 

برای خواندن سایر پندنامه های شخصی تابان، اینجا را بخوانید. در پندنامه ها، در قالب جستارهای شخصی، از تجربه هایم نوشته ام.

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط