یکهفتهای هست که خواندن بیگانهی آلبرکامو را تمام کردهام! کمی شکهبودم و سردرگم! شاید مورسوی بیگانه، بهاندازه راسکولنیکوفِ جنایتومکافات قابلدرک و معروف نباشد؛ اما در ذهنِ من، مورسو پابهپای راسکولنیکوف در ادبیات میتواند حرکتکند!
بیگانه داستان بیگانگی است!
🔸داستان بیگانگی مورسو، با قوانین نانوشتهی عُرفاجتماعی، ظاهرسازی، دروغ و کمی ریاکاری؛ مورسو برای راضیکردن مردم و دریافت حتی کمی تائیداجتماعی، نقش بازینمیکند!
🔸داستان بیگانگی مورسو با دنیای آدمهای اطرافش، حتی مادرش؛ نگاهی که اورا حتی از راسکولنیکف هم تنهاتر می کند.
🔸داستان بیگانگی او با دنیای معنویت و عدمباورش به نیروییبرتر که اورا ببخشاید؛ راسکولنیکف در عمق باورهایش، خدارا دارد که بهاو پناهببرد، اما مورسو، به دین، خدا و هیچ حبلالمتینی باورندارد.
🔸داستان بیگانگی او با احساساتش؛ راسکولنیکف بعد از قتل، پشیمان است و احساس گناه اورا خفهمیکند! اما مورسو بعد از قتلی، که حتی دلیل یا انگیزهی واضحی هم ندارد، فقط غمگین است! بدون پشیمانی، احساس گناه یا ترسی اغراقآمیز! او فقط با دنیای محسوساتش زندگی میکند و نه لزوما احساساتش!
🔸داستان بیگانگی او با عشق؛ مورسو برخلاف راسکولنیکف، حتی با عشقش ماری هم ارتباط عمیقی پیدا نمیکند و برای آرامشدن، به او پناه نمیبرد. ارتباط مورسو با ماری هم در حد عشقبازی و لذت در زمانِحال محدود میماند.
مورسو از نظر من نماد انسان مدرن امروزیاست اگر کاملا از معنا، ارتباطات و معنویت خالی شود. اما آنچه برایم عجیباست، ایناست که ما درانتها برای شخصیت مورسویی که آلبرکامو برای ما ساختهاست، احترام قائلیم؛ چون مورسو علیرغم بیگانگی کامل و تنهاییاش، باخودش بیگانهنیست! مورسو با تمام فشارها، دست از باورش برنمیدارد! مورسو، از نظر من میتواند نمادی از انسانی مومن به فلسفهی پوچگرایی باشد.
⭕️پوچگراها بر این باورند که جهان اصلی، بعنوان یک کل، هیچ معنی خاصی را دنبال نمیکند! پس جستجوی معنا در زندگی فردی، که جزئیاز آن کل است، بیمعناست! درک محسوسات و آنچه از طریق پنج حسشان درک میکنند، و زندگی در حال، به مراتب وزن بیشتری دارد از آنچه با دنیای ذهن و خیال به آن میرسند.
کمی جمع بندی
فارغاز آنکه کسی به پوچگرایی باور داشتهباشد یا خیر، شخصیت بیتفاوتِ مورسوی بیگانه، لحن، زبان کتاب و فضایی که توسطنویسنده در کتاب خلق شدهاست، همگی در خدمت توصیف و بیان فلسفهی پوچگرایی و متفاوت بودن مورسو از دنیای اطرافشاست.
اینکتاب بهدرستی فضای اجتماعی دور یک آدم پوچگرا را هم وصفمیکند. جامعهای که شاید عادت و علاقهدارد که مورسو احساسات واقعیاش به مرگمادر یا واقعهی قتل نشانندهد و درعوض، با کمی ظاهرسازی، ابراز تاسف وپشیمانی و ترس، دیگران را متقاعدکند که آدمیاست مثل همه! اما جامعه نیز نمیتواند اورا آنطور که هست، بپذیرد. جاییکه قضاوتهای اجتماعی آدمها در مراسم خاکسپاریِ مادرش و حکمِقضایی در دادگاهِ قتل مردِ عرب بیشتر نشانگرِ عدمِپذیرش رفتارِ متفاوت مورسو است، تا اصل گناهی که او انجام دادهاست!
انگار مورسو بهخاطر دید متفاوتش بهزندگی محکوم میشود و نه بهخاطر جرمی که مرتکب شدهاست!
اینچندوقت عجیب یاد نیچه بودم! فیلسوفی که در خاطراتم به کلمه “نیهیلیسم منفی” گره خوردهبود! کلمهای که در دوازدهسالگی، برای درس دینی سومراهنمایی، کلمهی قلبمهسلمبهای بود و من مجبور به حفظکردنش بودم؛ اینکه نیهیلیسم منفی، به معنای پوچگرایی منفی است!
اما امروز یا خواندن کتاب بیگانه به درک عمیقتری از این فلسفه رسیدم! و این برای امروزم کافیاست!
تابان_منتظر- نوامبر 2025




آخرین نظرات: