واکاویِ احساس سرگردانی ناشی از عدم تمرکز

city feeling

مقدمه

شناخت حس سرگردانیِ ناشی از عدم تمرکز- نشانه ها

نمی دانم چرا امروز نمی توانم تمرکزم را در مشتم بگیرم. مثل پسربچه ای نوپا، دائم در می رود. کجا و چطور، نمی فهمم. کلا می خواهد برود! روزهایی که مدیرپروژه مان به جای سایت، در دفتر می ماند، به این حال می افتم. زیاد راه می رود. زیاد به اتاقم‌ می آید. زیاد نگاهم می کند!

ریشه یابی

👀 رازش را فهمیده ام! هر وقت موردِ نگاه و نظارتِ کسی باشم، به این حال می افتم و تمرکزم پا به فرار می گذارد. هر وقت حس کنم کسی دارد نگاهم می کند، اعتماد به نفسم دود می شود و می رود هوا… حالا می خواهد موقعِ آشپزی باشد، یا کتاب خواندن یا کار کردن! فرق خاصی نمی کند.

واکاویِ خاطرات کودکی- نوجوانی

نمی دانم! شایدجایی در کودکی ام فشاری بر جانم آمده، آن موقع که احتمالا در حال انجام کاری، آزادانه و مستقل بوده ام و یک ریز نصیحت می شده ام که چطور کار را بهتر انجام دهم! یا مثلا چیزی را دائما از دستم گرفته اند تا روشِ انجام صحیح ترش را یادم بدهند!

هر چه و هر که بوده، با نیتی خوب، آزادی ام را دزدیده و دیگر پس نداده و بدتر اینکه من هم پسش نگرفته ام!

من که چیزی از کودکی ام یادم نمی آید ولی مطمئنم قصه ای بوده که من حتی از “خوابیدن” هم، وقتی کسی در خانه باشد و متوجه شود که خوابیده ام (و احتمالا کار مفید نمی کنم) اذیت می شوم.

🔦راستش می دانستم که اینطورم، اما نه با این شدت! این مدیرپروژه با حضورش کلی چراغ در ضمیر ناخودآگاهم روشن کرده است. حتی همین الان که دارم در برگه ای افکارم را می نویسم تا بلکه تمرکزم را دستگیر کنم، با شنیدنِ کوچکترین صدای پایی، کاغذم را سریع زیر دفترم پنهان می کنم و با ماوس بازی می کنم و رخِ آدمِ متمرکز به خودم می گیرم.

نوجوانی هم راستش همین بودم! یواشکی کتابم را دستم می گرفتم و پشت صفحاتش، می خوابیدم طوری که کسی نفهمد خوابم و برای کنکور، کم درس می خوانم! یواشکی شکلات و شیرینی می خوردم. دزدکی برگه های ‌کالباس و سوسیسِ های خام را می خوردم. یواشکی با لباس هایم بازی می کردم و ترکیب های مختلف امتحان می کردم. یواشکی زیورآلات مادرم را به خودم آویزان می کردم. یواشکی انواعِ مدل خط چشم را امتحان می کردم و توی آینه با خودم کیف می کردم. یواشکی شمع روشن می کردم، سیاوش قمیشی گوش می دادم، رمانتیک بازی در می آوردم و از خیس شدنِ چشمهایم کیف می کردم‌.

پُر بودم از یواشکی های ساده و بی ضرری که می توانستند یواشکی نباشند، اما یواشکی شدند تا بذرِ شرم و ترسی عمیق و همیشگی را در وجودم بکارند که الان بشود درختِ تنومندی به نامِ “ترس از راحتی با خودم “!

 

اولین نشانه های تغییر پس از آگاهی

حالا اینجا نشسته ام. تمام کارهای شرکت را انجام داده ام. می شود کارِ جدیدی را شروع کرد اما راستش نمی خواهم! خسته ام! اما از ابرازِ این خستگی حتی به خودم می ترسم.

باید بلند شوم از پشتِ این میز. چند قدمی راه بروم. حرکت معجزه می کند. باید آگاهی ام را جشن بگیرم. مطمئنم بعد از این آگاهیِ کوچک، معجزه می شود. تجربه اش را دارم. خیلی وقت است با خودم رفیق شده ام و رگِ خواب خودم را می دانم.

پاشو رفیق! دستتو بده بریم تو تراس یه هوایی بخوریم. برگردیم، قضیه حله!

 

تابان منتظر

آذر ماه 1403

 

 

برای شروع مسیر خودشناسی، اینجا را بخوانید.

برای آشنایی با سایر احساسات، لینک های زیر را بخوانید:

احساس حسادت

احساس سرخوردگی

نشخوار ذهنی

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط