مدت زیادی از آخرین باری که یک رمان حجیم را خوانده ام می گذرد. آخرین رمان شاید کلیدر نوشته محمود دولت آبادی بود که در هجده سالگی خواندم. پس از آن دیگر درسهای دانشگاه، اضطراب تمام نشدنیِ موفقیت و طی کردن پله های زندگی اجازه نداد که به خودم اجازه دهم برای خودم وقت بگذرانم و یک رمان کلاسیکِ طولانی اما ناب را بخوانم.
ایتالو کالوینو کتابی دارد به نام ” چرا باید کلاسیک ها را خواند”. من این کتاب را نخوانده ام اما مقاله خلاصه این کتاب، به قلم ایتالو کالوینو را خوانده ام. جدا از هر دلیلی که کالوینو بحث می کند، خواندن یک رمانِ کلاسیک از نظر من، مثل مدیتیشن است. مثل یک دوستِ تازه پیدا کردن. مثل هر روز پیاده روی با یک شخصیتِ تازه اما عمیق! در دنیای امروز که نوشته ها مینیمالیستی شده اند و خوانندگان هم حوصله کافی ندارند، شاید خواندن یک رمان کلاسیک عجیب به نظر برسد! اما من حالا در روز آخرِ خوانشِ کتاب به شما و خودم می گویم که نه تنها عجیب نیست، بلکه یک “باید” برای زندگی است.
شخصیت های کتابهای امروز هم مثل خودِ ما در این عصرِ مدرن، همه عجله دارند. نویسندگان، شخصیت پردازان و خوانندگان، انگار همه در مسابقه ای شرکت کرده اند که باید کاری ناتمام را تمام کنند. این عجله و سرعتِ دنیای مدرنِ امروز، در ادبیاتِ مدرن هم رخنه کرده است. اما در رمان های کلاسیک، انگار هنوز زمان به همان سرعت قرن نوزدهم و بیستم می گذرد. هنوز آدمها برای هم وقت می گذرانند. هنوز با خودشان و با هم گپ می زنند. هنوز وقت دارند به زندگی، به خودشان، به رویاها و اهدافشان، به فلسفه زندگی شان فکر کنند. گرچه در آن زمان هم دردِ نان بیشتر از امروز بیداد می کرده است، اما انگار هنوز آدمها از دردِ نان، به خودشان و درونشان پناه می بردند. نتیجه اش می شود داستایوسکی، می شود راسکولنیکف، مخلوقِ داستا یوسکی! نتیجه اش می شود رمانی که صد و پنجاه سال از نوشتنش می گذرد، اما هنوز می تواند در رگ و ریشه ات، در فکر و خیال و رویای شبانه ات نفوذ کند.
کلاسیک خوانی، آدم را صبور می کند. آدم را آرام و شکیبا می کند. به آدم می آموزد، کارهای ارزشمند، زمان بر هستند و برای هر چیزی میان بری وجود ندارد. دنیای امروز، به شدت تلاش می کند، آدمها را به میان برها معتقد کند و بعد هم آنهارا در آرزوی میان برها، به مسیرهای انحرافی بکشاند. اما من همچنان باور دارم مسیرِ صحیحِ زندگی، از آرامش، تفکر، صبر و تصمیم درست می گذرد.
کلاسیک خواندن، میان بر ندارد! باید آرام بنشینی، توصیف های نویسنده را کلمه به کلمه بخوانی و تصورشان کنی. به حرفهای شخصیت های داستان گوش دهی! نمی شود وسط حرفشان بپری و بروی پیِ کارت! نمی شود بیخیالِ خرده داستانهای زندگیِ شخصیت ها بشوی. تو باید آرام نشستن، خوب گوش کردن، تحلیل کردن و قضاوت صبورانه و سنجیده کردن را یاد بگیری. اگر خوب بخوانی، نویسنده تو را با خودش بر می دارد و می برد به دوراهی های ذهنت، به تضاد های درونت! تو را سوال باران می کند! وادارت می کند به سوالهای درونی ات گوش بدهی و برایشان جوابی پیدا کنی!
کلاسیک خوانی، یکی از راههای خودشناسی و یادگیری تفکر همدلانه است.
امروز بعد از شش ماه، خواندن کتاب جنایت و مکافات تمام شد. شاید یکی از راههای اندازه گیری فاصله ی نوجوانی با جوانی و مجردی با مادری همین باشد که حالا خواندن یک کتاب، به جای دو هفته، شش ماه طول می کشد! و البته رازِ کلاسیک خوانی هم همین است! آرام خواندن و عمیق فکر کردن!
من شش ماه با راسکولینکف زندگی کردم. اورا از زوایای مختلف دیدم! تهِ ذهنش را، آرزوهاو دغدغه هایش را، تفکر فیلسوفانه اش را و چرایی رفتارهایش را فهمیدم. گاهی به او حق دادم، گاهی از او متنفر شدم، گاهی خودم را جایش گذاشتم و پای حرفهایش نشستم. راسکولنیکف و اعتقاداتش مثل ماه، بر دریای وجودِ آدم اثر می گذارد و جزر و مد در وجودِ آدم راه می اندازد. البته، نمی شود چیزی جز این هم از این شخصیت، که خالقش، فیلسوفِ بزرگ، داستا یوسکی است داشت.
داستان را برایتان تعریف نمی کنم! کافیست یک سرچِ ساده کنید! از راسکولنیکف هم چیزی نمی گویم! به اندازه کافی نقد و بررسی در مورد آثار داستایوسکی و خصوصا راسکولنیکف و سوفی (معشوقه اش) نوشته شده است. من فقط حرفم این است که در دنیای سریع امروز، کمی کُند کردنِ سرعت زندگی را به خودتان هدیه دهید. این هدیه می تواند خواندن یک رمانِ کلاسیک ناب، از یک نویسنده ناب، خواندن جنایت و مکافات باشد.
اگر دوست دارید نقدهایی بر جنایت و مکافات بخوانید، به لینک های زیر سری بزنید!
نقدی بر جنایت و مکافات، نوشته اصغر ماندگار
نقدی بر جنایت و مکافات، نوشته آرش رحمانی





آخرین نظرات: