به تازگی باتو آشنا شده ام.
بارسومی است که می آیی و تمام وجودم را دربرمی گیری و قدرت تفکرِ منطقی و کار را از من می گیری. به تازگی شناختمت. روزهای اول از تو می ترسیدم چون تنها نیرویی بودی که می توانستی مرا از کارم جدا کنی و با خودت ببری به ناکجا آبادی که هنوز نمی دانم کجاست. ناکجا آبادی که در آن همیشه نسیم می وزد و هوا آفتابی است و ابرها، مهمان همیشگی آنند. جایی که مرا وادار می کنی تا دراز بکشم تا فقط آسمان را ببینم و صدای حرکت رقصان برگهای بید با باد را بشنوم. ناکجاآباد را دوست دارم. این سرزمین جدید دیوانه ام می کند. در خود غرقم می کند.از زندگی و غم و شادیهایش جدایم می کند.
داشتم برایت می گفتم. روزهای اول می ترسیدم. گریه می کردم. باتو منطقی صحبت می کردم که از وجود و مغزم بروی و مرا در اتاق کارم تنها بگذاری تا فقط بخوانم و تحقیق کنم و به راههای رشد و حرکت و پله های ترقی فکر کنم. ولی تو ول کن نبودی! از دست تو به حیاط پناه می بردم تا گولت بزنم وتو را بسپارم در حیاط، تا بازی کنی و شاید دست از سر برداری! برمی گشتم به اتاق باز نشسته بودی منتظر من! از دستت شکایت بردم ! به تنها همدمم. سرم را روی شانه اش گذاشتم و گریه کردم!از دست تو! از او خواستم کمکم کند که چطور از دستت خلاص شوم!
قرار شد وقتی آمدی وقتی را برایت بگذارم تا تو کارت را انجام دهی و بروی! اوضاع بهتر شد! دیگر از تو نمی ترسیدم ولی هنوز قابل کنترل نبودی! نمی دانستم کِی می آیی و کِی می روی و چقدر می مانی! هنوز هم نمی دانم!
اما حالا دوستت دارم! می دانی چرا؟ چون تو قدرتمندی! چون تو قسمتی از وجود منی! قسمتی که جایی زندانی شده بودی و فقط فریاد می کشیدی ..ولی حالا می آیی! روزهای کمی می آیی! هنوز نمی توانم روی رفاقتت و همواره ماندنت حسابی باز کنم! اما دوستت دارم! وقتی می آیی دست از کار می کشم.کنارت می نشینم. چای سبز و چای کوهی که دوست داری برایت می آورم و شکلات تلخی که همواره در کشوی میزم برایت قایم کرده ام را به تو هم تعارف می کنم! می نشینیم، باهم آهنگی می شنویم و تو می گویی …یک ریز برایم می گویی و من می نویسم! چایت را می خوری..دستم رامی گیری و مرا به ناکجاآباد دوست داشتنی مان، قرارگاه لطیف و دورو بکر و دست نخورده مان می بری…
هنوز محوی! دلم تاب ندارد! صدای ضربان تند قلبم را می شنوم! حالا ازرفتنت بیشتر از ماندنت می ترسد! می ترسد یکهو بروی و تنهایم بگذاری و من بمانم با دنیای از خاطره با تو زیر آسمان زیبای رفاقت هایمان . خیس شدن گونه هایم مرا به خود می آورد! مثل اینکه می خواهی بروی!! نگاهت می کنم وبا چشمانم ازتو خواهش می کنم که برگردی! که بدانی همیشه جایی برای تو هست و هر وقت بیایی تو را با آغوش باز می پذیرم. دست از کار می کشم و فقط به تو گوش می کنم و دستانم را به دستانت می سپارم. امروز را روز آشنایی با تو می گذاریم ای قریحه زیبای جدیدم. چون تو بودی که ترس را برای اولین بار از وجود من برداشتی و بردی. این تو بودی که آمدی و ترس از تنهایی رفت! ترس اززندگی هم رفت! حالا، دیگر میدانم که هستی و لحظاتم با تو رنگ و بوی دیگری دارد. می دانم که گاه و بیگاه می ایی و سری به من میزنی ومی دانم حتی اگر سری به من نزنی ، باز هم وجود داری و بالاخره می آیی. تورا دوست دارم! بویت را عطر حضورت را و گرمی نگاهت را…
من و تو کنار هم خواهیم ماند. تا لحظه ای که من زنده باشم!
تابان صدیقی
شهریور 96




یک پاسخ
خيلي خيلي مبارك باشه 😘😘
بالاخره موفق شدي.