شاسی پِلیِ ضبط قدیمی را می زند؛ رویِ صندلی راحتی می نشیند و دستانش را با لیوانِ قهوه اش گرم می کند. فقط این صدا است که می تواند این روزها آرامشی زودگذر را به سلولهای نالانش هدیه دهد.
“سلامی دوباره خواهم کرد”
نیم نگاهی به جوابِ آزمایش و نیم نگاهی هم به عکس بیست و سه سالگی سیاه و سفیدش که به دیوار آویزان است، می اندازد. لحظه شیرینی که آن روز فلاش عکس زده شد و این تصویر برای همیشه ثبت شد را به خاطر می آورد و خنده تلخی در میانِ اشک های جاری اش، جایش را به زور باز می کند.
تنها نیست، شاملو با صدای گرمش، برایش از فروغ، شعر می خواند.
یک لحظه از بدنش خارج می شود، چند متری بالاتر می رود و به خودش نگاه می کند. بوی قهوه فرانسوی، صدای خوردن قطرات تندِ باران بر پنجره ی قدی اتاق و زنی که خیره به تصویر جوانی اش و غرق در آرزوهای گمشده اش به آرامی و متانت اشک می ریزد.
امروز قرار نیست بغضی را فرو بخورد، کسی نیست و تنهایی، مرهمی است که خودش برای زخم هایش تجویز کرده است. به چشمانِ سوسن بیست و سه ساله در عکس خیره می شود. به برقِ امیدی که روزی در آن نگاه موج می زد، نگاه می کند. به نور امیدی که حالا پشتِ سدِ ضحیم زندگی روزمره اش، انتظارِ لحظه ای زندگی را می کشد.
صدای پاشنه کفش و خنده های بلندِ خواهرشوهر ومادرشوهرش که از راه پله ها بالا می روند، زنجیره ذهنی اش را پاره می کند. احتمالا دوباره خبری شده است. همیشه در طبقه بالا خبری هست. مادر شوهرش را کعب الاخبار می گویند! چند دقیقه سکوت می شود و بعد صدای خوشحال و هیجانزده نوه کوچکِ خانواده، از پنجره مشرف به پاسیو، که زن دایی سوسن اش را دعوت به شرکت در شادی و حضور در طبقه بالا می کند، خودش گویای همه چیز هست!
چقدر زود تنهایی اش تمام شد، دوباره باید خودش را جمع و جور کند و به جمع بپیوندد.
بغضش را فرو می خورد، خسته از نصیحت ها و دلداری های تکراری، خسته از تمام لبخندها… ولی باید به طبقه بالا برود و تحمل کند…
“می آیم، می آیم، می آیم ؛ و آستانه پر از عشق می شود”
بلوز و دامن صورتی تازه ای که بهروز هفته پیش از قشم برایش سوغاتی آورده است را از کمد در می آورد و به تن می کند. رنگ خوبی دارد. با اکراه روبری آینه می ایستد، نگاه لرزانش را دوست دارد. دیگر در این هشت سال انتظار ، دوستان صمیمی یکدیگر شده اند. درِ کشوی میز توالت را باز می کند، سنجاق سرِ پروانه ای صورتی و متناسب با بلوز و دامنش را به سرش می زند، رژلبی صورتی بر لبانش می مالد و رنگ پریدگی لحظه های پیشین را پشتِ نقابِ آرایش پنهان می کند. دوست دارد خوب به نظر برسد،مطمئن است جماعتِ طبقه بالا به قدری شادند که توان دیدنِ دلسردی هایِ پنهان در زیر این نقاب را نخواهند داشت.
خیره به صورتش، شروع به تمرین می کند، جملات را شمرده با خودش تکرار می کند و خود را برای تبریک گفتنی پرشور به خواهر شوهرش آماده می کند. دلش می خواهد خوشحالی اش، خیلی طبیعی جلوه کند. هنوز شش ماه هم از ازدواج سارا نگذشته بود. با خودش می گوید، مردم چه شانس هایی هم دارند!
سخت است! قبول! ولی حقیقت است!
نگاهی به سر و رویش می اندازد، شاسی ضبط را خاموش می کند. شاملو ساکت می شود. فروغ هم همینطور. برگه آزمایشِ منفی را زیر فرش پنهان می کند. هشت سال انتظار برای داشتن فرزند را جایی در دل پنهان می کند. آرام به خودش می گوید، ایندفعه هم نشد! شاید دفعه بعد شد! از پله ها بالا می رود و تمام آرزوهای نهان خودرا با لبخندی ساختگی به اهالی طبقه بالا تقدیم می کند.
“و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
ودختری که هنوز آنجا در آستانه عشق ایستاده
سلامی دوباره خواهم کرد”
تابان منتظر




آخرین نظرات: