وقتی که آدم مادر می شود
زمان خیلی سریعتر می گذرد، به تعبیری عمر آدم انگار یک سوم و یا نصف می شود! گذر زمان انقدر سریع می شود که آدم اصلا متوجه گذر هفته ها و بعضی وقتها ماهها نمی شود. چشم بر هم می زنی می بینی هفته تمام شد! ماه تمام شد! ای وای بچه ام هفت ماهه شد! یک ساله شد! یک سال و نیم… و مادر انقدر در روزمرگی غرق است که هیچ نمی بیند جز جای انگشتهای بچه اش روی پنجره که کم کم بزرگتر می شود و کفش های بچه اش که سایز عوض می کنند! مادر فقط می بیند که شلوارها یا بادی ها دیگر اندازه بچه اش نیستند!
همنوایی با کودک
اینها یک روزه اتفاق نمی افتد! روزهای مادری کردن سخت است. بچه ها یا مریض می شوند، یا خوب غذا نمی خورند، یا خوب نمی خوابند، یا یک سری مهارتها را یاد نمی گیرند! یا زیادی زود یاد می گیرند! مادر هر لحظه اش درگیر هماهنگ کردن ساز خودش با ساز بچه اش است. یک ریز باید خودش را کوک کند! هر روز باید چیز تازه ای یاد بگیرد تا همنوا با بچه اش زندگی کند! اینها آسان نیست! همنوا شدن یک آدم بیست و چند ساله و گاهی سی و چند ساله، با یک بچه چند ماهه اصلا آسان نیست!
آرزوهایم کو؟
مادری که خودش پر بود از هدف و آرزو، حالا باید ساعت مچی دست کند، تعداد و ساعت دفع ادرار و مدفوع بچه اش را زیر نظر بگیرد، ساعت خوابیدنش را، مقدار خوابش را، وعده های غذایش را، کالری های جذب کرده اش را، ویتامین های لازمش را، نوبت های دکترو واکسنش را… بعد تلفن کند ببیند ایا بچه فلان دوستش خوب غذا می خورد یا نه؟ چهار دست و پا می رود یا نه؟ چقدر می خوابد؟ دندان در آورده؟ و جواب مثبت یا منفی هر یک از سوالها برای مادر می شود یک قصه تازه! یا خوشحالی یا غم! فرق نمی کند! روزهایش اینگونه سپری می شود! با چیزهایی که بعد از سالها گم می شوند و اثری از آنها نمی ماند، اما اثری از مادر و نگرانی هایش و گذر این روزهایش هم نمی ماند!
چرا می نویسم؟
می نویسم، برای خودم! همیشه این کار را کرده ام!
می نویسم که یادم بماند این سالهای زندگی ام یک سوم شد! چون دو سومش صرف بچه داری شد! بچه داری ای که همه می گویند شیرین است، من هم می گویم! اما می گویم ملس است! با درد و رنج همراه است. با نگرانی و تلاش برای غلبه بر حس بیهودگی همراه است. رشد بچه، یک اتفاق یک روزه نیست که آدم بگوید آخیش خستگی ام در رفت!
تو هر روز یک سری کارهای تکراری می کنی، هر روز فقط با کمی تفاوت که اصلا متوجه نمی شوی! نتیجه اش می شود قد بچه ات، وزن بچه ات، دور سر بچه ات! اما این خستگی ناشی از تکرار در هیچ قصه و کتاب و حرفی جایش نیست! این فقط خود مادر است که متوجه می شود، از صبح منتظر بوده که ظهر شود! از ظهر منتظر بوده که عصر شود، و عصر منتظر بوده که شب شود که بچه را بخواباند و کمی استراحت کند و به بازیابی خودش برسد! و دریغ اینکه:
تمام این زمانهایی که انتظار گذرشان را می کشیده، عمرش بوده است! عمر عزیزش!
روزهایی که آروین می خندد بهتر است! روزهای سختی و گریه و جیغ زدن و نارضایتی اش هم کم نیست! روزهایی که مریض است، که واکسن می زند، که بدغذا می شود، که دندان در می آورد، که دلش نمی خواهد بخوابد، که دلش نمی خواهد حرکت کند!
مادری یک سیستم دینامیک غیر قابل پیش بینی
ساعت های بچه داری طولانی و متغیر است! یک سیستم دینامیک غیر قابل پیش بینی! هی تو برنامه می ریزی، او از برنامه خارجت می کند! هی تلاش می کنی، او تلاشت را به هم می ریزد! تو می چینی او به هم می ریزد! بله! بچه داری هم مثل همه چیزهای دیگر دنیا معجونی از سختی و آسانی است! معجونی از لذت و درد! قصه لذتش همه جا هست، همه می دانند! اما قصه دردش را کم می نویسند! چون آدم دلش نمی آید که بنویسد! آدم بنویسد که چه بشود؟
اما من دوست دارم بنویسم! برای دل خودم! که یادم بماند چه روزهای عجیبی بر من گذشت. روزهایی که با چنگ و دندان خودم را می کشیدم که هندوانه ها از دستم نیفتند. که هم بتونم درس بخوانم، هم فعال اجتماعی باشم، هم علاقه ام به نوشتن را حفظ کنم، هم بخوانم که مادری آگاه باشم، هم ورزش کنم که مادری سلامت بمانم و هم بخندم که شب برای شوهرم غر نزنم! من فقط خودم می دانم که تلاش عجیبی دارم می کنم که عمرم لااقل یک سوم نشود، بلکه یک دوم بشود! این هم بالاخره بد نیست!
من می نویسم که یادم بماند! مادرهای ما همه این روزهای سخت را گذرانده اند! اما چه خوب که فراموش کرده اند! چه خوب که ماهم فراموش می کنیم. قانون زندگی این است:
زمان که بگذرد، سختی ها فراموش می شوند و فقط خاطرات خوب باقی می مانند! برای همین هیچیک از ما دوست ندارد به عقب برگردد!
چون می داند که اگر برگردد، دوباره باید راه پر پیچ و خمی را طی کند که هم شادی داشته است و هم غم! من می نویسم که چند سال بعد، برای دخترم یا عروسم تجویز نکنم که تورو خدا قدر زندگی تو بدون! همه دوست دارند قدر زندگی شان را بدانند! کیست که دلش بخواهد زندگی اش را به باد بسپارد که برود؟!؟! اما درجریان پیچ و خم های زندگی، باید تلاش کرد، باید زور زد! حالا وسط این زور زدن، قدر دانستن لحظه های زندگی زیاد کار ساده ای نیست! برای هیچکس نبوده است!
این شبها دارم روی فصل دوم پایان نامه ام کار می کنم! زور می زنم، پدرم در می آید، یک پارگراف می نویسم. تلاشِ سخت تر از نوشتن، حفظ روحیه ام است! اینکه به خودم بقبولانم که غصه نخور! برای کسانی که تلاش می کنند، همواره راهی باز می شود! کم نیاور! حرکت کن! بالاخره راه باز می شود! خدا را چه دیدی! شاید یک سال بعد آمدم زیر این پست، خودم برای خودم نوشتم که :
تبریک تابان! راه باز شد! تو موفق شدی!
نشانه گذاری برای بقیه مادرها
اینها را می نویسم که راهی که آمده ام را نشانه گذاری کنم! که هر مادری که خواند، بداند زندگی برای همه مادرها سخت بوده است! چه ایران نشینان، چه خارج نشینان! چه دانشجویان، چه کارمندان، چه خانه داران! برای همه سخت بوده است! نشانه گذاری می کنم که خودتان را و مسیرتان را گم نکنید! که بدانید این راه دشوار ساختنی است و هر کس باید برای خودش جاده اش را بسازد.
بماند به تاریخ نهم سپتامبر 2020
نوشتن به وقت استراحت بین چهار پومودورو!!! شرمنده اگر اشتباه داره! تند تند نوشتم که برم سر درسم! عکس هم بعدا براش می گذارم!
آخرین واکسن آروین
راستی امروز یک داستان هم نوشتم که شنبه آپلود می کنم!




3 پاسخ