مقدمه
پاییز 1403 و ماه اکتبر سال 2025 است. من این روزها خیلی از قبل درگیرترم و باورم نمی شود که خیلی وقت است سری به وبسایتم، این دختر کوچک تنهایم نزده ام. باورم نمی شود که دیگر حتی فرصت نمی کنم نوشته هایم را بخوانم، ویرایش کنم، بهترشان کنم و حتی بخش های ادامه دار را ادامه دهم.
این هم لابد فازی از زندگی است که باید اتفاقا جایی ثبت شود. فازی از زندگی ام به عنوان یک زنِ شاغل به صورت تمام وقت، با فرزندی پنج ساله که یک سال دیگر راهی مدرسه می شود. زنی که پر از آرزو و هدف است و زمان بیرحمانه تر و تندتر از آرزوهایش حرکت می کند. زنی که دوست دارد زیبایی و هیکلش را حفظ کند. سلامت خود و خانواده اش را با ورزش و تغذیه سالم تا حدی بیمه کند. فرزندش را سزاوار تربیت کند. خانه و زندگی اش را تمیز نگه دارد. زبان آلمانی اش را هر روز کمی رشد دهد تا در کار به چالش نخورد. تیپ و سرو شکلش را حفظ کند. برای سفرهای جالب برنامه ریزی کند. رابطه اش را با دوستان و فامیل حفظ کند و تازه سرزنده و سرحال هم بماند. گاهی خودشناسی کند، ذهنش را با نوشتن و مدیتیشن مرتب کند و برای خودش وقت بگذارد.
خودم که فکر می کنم می بینم نمی شود! تعارف که نداریم! اما مشکلم اینجاست که تا به امروز و این لحظه هنوز نفهمیده ام کدام هندوانه ام را باید زمین بگذارم. از چه باید بگذرم که دردش و اثر مخربش کمتر باشد. شاید این هم نوعی کمالگرایی باشد. اینکه نمی توانم ذهنم را از بند این همه چیزِ خوب در این دنیا رها کنم. دوست دارم همزمان هم کارمند خوبی باشم، هم مادری آگاه، هم همسری سرحال و گرمابخش، هم فرزندی خوب و هم دوستی بامعرفت. گاهی حس می کنم دلم برای نشستن، کتاب خواندن، وقت گذاشتن روی یک موضوعِ بیخود تنگ شده است. دوست دارم چند ساعتی بنشینم، کاری نکنم، فکر هم نکنم و بعد اضطراب هم نگیرم!
سفرهای های خستگی در کن برای خانواده های مهاجر
ما مهاجرها قصه زندگی مان کمی فرق دارد. شادی و غم مان، دلخوشی ها، و ترس های مان واز همه مهمتر جنس تنهایی مان. همه آدمها تنهایند، اما فقط بعد از مهاجرت می شود فهمید چرا جنسِ تنهایی یک مهاجر فرق دارد. ما باید همه چیز را از اول یاد بگیریم. فرزند پروری را، زندگی را، برنامه ریزی و تفریح را، زبان و ارتباطات و کار را. همه چیز برای مان زمان بَر است… همه چیز! برای همین نیاز و دردمان بیشتر از هر چیز زمان است تا چیز دیگر. گاهی فکر می کنم برای همین هر دوماه یک بار احتیاج دارم به یک هتلی سفر کنم که همه امکانات را یک جا برایم مهیا کند. برایم تبدیل شود به خانه پدری که صبح بیدار شوم صبحانه ام آماده باشد. نگران سرگرمی پسرم نباشم، چای عصر و ناهار و شامم به راه باشد! نه بپزم، نه جمع کنم و نه فکر کنم!
اسلونی- شهر Zreče
آمده ایم اسلونی. شهر Zreče (خودم هم نمی دانم چطور تلفظ می شود!). شهری کوچک، کوهستانی و بسیار زیبا تقریبا در شمال شرقی اسلونی بین شهرهای ماریبور و لوبلیانا. برای تعطیلات روز اول نوامبر. خواستم کمی از این روزهایم و از ذهن آشوبم بنویسم. اینکه دیگر برای خیلی چیزهای دوست داشتنی زندگی وقت کم دارم. یک کوه دست نوشته دارم که جمع شان نکرده ام. یک کوه ایده در سرم می آیند و می روند که نمی توانم جایی ثبت شان کنم. امروز هم اگر به لطف سفر و هتل و غذای آماده نبود، الان باید برای آخر هفته برنامه ریزی می کردم، لباس می شستم، خودم را برای روز کاری دوشنبه آماده می کردم، خرید خانه می کردم و … قطعا وقتی برای نوشتن اینجا نبود. اما این بار تصمیم گرفتم لپ تاپ را با خودم بیاورم تا شاید در خلالِ سفر چند خطی هم بنویسم و از دلتنگی ام برای این فرزند دومم، کاسته شود.
قصه شهرها
عادت کرده ام برای هر شهری دو سه خطی بنویسم. شهرها… جاهایی که خیلی ازحس ها، نگاه ها و حرفها را در خود حل می کنند و بعد با هم زدن آنها، قصه ها، نگرش ها و حال های تازه ای در دل مسافرانشان به یادگار می گذارند و آنها را راهی خانه های شان می کنند. هر شهری چیزی را انگار از مسافرش می گیرد و حالی جدید را در او جاساز می کند. بعضی شهرها غم ها را می گیرند و شادی جایگزین می کنند. بعضی دردها را می گیرند و امید می کارند. بعضی هم شادی ات را می ربایند و به جایش کمی فکر و فلسفه در وجودت به یادگار می گذارند.
اما من با کوله باری از نگرانی، فکر مشغولی، بی قراری، کمی غصه و کمی ناراحتی به این شهر آمدم. دلم از دوستانم کمی گرفته بود. عزیزی در خانواده بیمار شده بود. کمی نگران اوضاع کارم بودم. بیقرار بودم چون فکر می کردم وقتم به نسبت دغدغه هایم زندگی ام کم است و انگار نمی توانم فکرم را متمرکز نگه دارم.
شب اول
شب اول بی آنکه بخواهم، سر هر موضوعی بحث می کردم. هر چیزکوچکی عصبی ام می کرد. از اینکه در پایان یک روز کاری، تازه چمدان برای سه نفر بسته بودم و آن طور که می خواستم هم نشده بود، حالم گرفته بود. کلا بار سفر بستن برای سه نفر، در فصل پائیز با هوای متغیر و برای سفر به جایی که ایده ای هم از قبل نداری کار راحتی نیست! ضمنِ اینکه برایم لباسِ سفر مهم است. عاشق تیپ زدن و عکس انداختن در سفرم. از هجده سالگی ام این اخلاق در من بود و هست! قدیم ترها پنهانش می کردم، حالا آن را پذیرفته ام و با آن زندگی می کنم. دوست دارم لباسم ترکیبِ رنگی متناسب با فصل داشته باشد. این شد که ایده چک لیست های سفر در سرم شکل گرفت. شما هم می توانید اینجا را کلیک کنید و چک لیستِ چمدان بستن برای را بخوانید.
روز دوم
روز دوم ترکیب آسمان آبی، جنگل های پائیزی اطراف، ویلاهای چوبی منظم و منظره کوهستانیِ پنجره اتاق، حالم را خیلی عوض کرد. کم کم به حرف آمدم. نگرانی هایم را از مغزم کشیدم بیرون و راجع به تک تک شان حرف زدم. حرف ها در آب ترمه (چشمه های تراویده از زمین) شسته شدند، در آب حل شدند و دوباره به زمین برگشتند. طبیعت کلا اینطور ادم را مداوا می کند. شب حال بهتری داشتم. همه چیز برایم قشنگ تر شده بود.
طبیعت همیشه یار مهربان من بوده است. رقیق تمام تنهایی هایم. همدل و هم صحبت ام. خوب می داند که همیشه دوستش داشته ام و خواهم داشت. او هم معرفت را در حقم کامل کرده است. همیشه زیبایی ها و صحنه های نابش را به من هدیه کرده است. طبیعت خوب می داند که من هم همیشه قدردان هدیه هیش بوده ام و باور دارم که هیچوقت برایم کم نخواهد گذاشت.
روز سوم
روز سوم طبیعت سنگ تمام گذاشت. اول با راهپیمایی در جاده های پیاده رویِ دور هتل شروع کردیم و لذت بردن از پیاده روی دورتادورِ دریاچه های کوچک محصور در کمربند درختان. بعد هم ناهارو کمی ماشین سواری!
طبیعت از جاده ای مه آلود عبورمان داد و درست لحظه ای که می خواستیم دور بزنیم و برگردیم، مارا به بالای کوهی رساند. باورکردنی نبود. به ثانیه ای مِه تمام شد! ابرها زیر پای مان بودند و فرشی سفید برای مان درست کرده بودند. یادِ پانزده سال پیش افتادم. چقدر برنامه ریزی کردیم که جنگل ابرِ شاهرود را ببینیم. هفت هشت ساعتی رانندگی و آخر هم ابری در کار نبود!
عصر روز سوم را با خودم سپری کردم. بهشتی دوست داشتنی در کنجی کوچک برای وقت گذراندن با خودم و انجام کارهای عقب مانده ای که خیلی وقت بود می خواستم سر و سامان شان دهم. عصر را کنار بقیه اعضای هتل گذراندیم. در برنامه ای شاد با پختن بلوط و موسیقی و نوشیدنی محلی خودشان.
بوی بلوط پخته می آید. صدای موسیقی تمام فضا را پرکرده است. ترکیب آتش و موسیقی و بلوط می تواند همه آدمها را از هر کشور و زبان و سنی دور هم جمع کند و به یک جمع واحد تبدیل کند. این ترکیب، همیشه برنده است و به مرزها غالب می شود. سن و سلیقه هم نمی شناسد. آتش و موسیقی و بلوط در پائیز، هر جا که باشند، حلقه های انسانی دورخودشان شکل می دهند و خنده بر لب می آورند. شاید مدیتیشن هم همین باشد! حسی که بینی، گوش، چشم و ذائقه تو را درگیر کند و تو را به همین لحظه ای که هستی بیاورد و معنای “حضورِ مطلق” بدهد.
من هم برای خودم نشستم، به موسیقی گوش دادم، بلوط پخته خوردم و کمی نوشتم. هیجان روز بعد را داشتم که قرار بود به یک مسیر پیاده رویِ جذاب برویم. مثل همیشه، اولین سوال در ذهنم این بود! حالا ما چی بپوشیم؟!؟!
روز چهارم
صبحانه را خوردیم، نیم ساعتی پشت لپ تاپ نشستم و به سمتِ مسیر پیاده روی وسورتمه سواری جدید راه (اینجا را کلیکی کنید تا ببینید قرار بود کجا برویم) راه افتادیم. روز قبل هم اتفاقا با ماشین رفتیم و سرک کشیدیم که آیا جای مناسبی برای رفتن با بچه هست یا نه! ورودی اش نفری 13 یورو بود و مناسبِ بچه ها هم بود. اما آن روز برگشتیم، چون قبل از ظهر به اندازه کافی پیاده روی کرده بودیم، خوردنی هم همراه مان نبود و ترسیدیم پسرم همکاری لازم را با ما نکند. با خودمان گفتیم، حالا فردا هم روزِ خداست! راهش هم که دور نیست! فردا دوباره می آییم!
اما فردا روز خدا بود، ولی خب یارِ ما نبود! روزِ بعد – که اتفاقا همین روز چهارم باشد- وسایل را آماده کردیم. اسنک برای توی راه، لباس و کفش مناسب، کاپشن اضافی و …! دوباره از همان جاده ابری رد شدیم و بسیار امیدوار که دوباره مِه کنار خواهد رفت و ما در فضایی آفتابی، پیاده روی خواهیم کرد و بعد هم سوار سورتمه خواهیم شد! عجیب بود و باورنکردنی! با اینکه هواشناسی هوای روز سوم و چهارم را دقیقا یکسان نشان داده بود، اما دیروز هوا آفتابی بود و امروز مِه شدید که حتی تا دو متری هم معلوم نبود.
نتیجه؟ هیچ! ما برگشتیم.
در راه خواهرم زنگ زد. او داشت از تجربه های یونیکِ سفرش در مصر تعریف می کرد و هیجانزده بود. همان لحظه من داشتم با خودم صاف می کردم که چرا طبیعت، رفیق دیرینه ام، هوایِ آفتابی به من هدیه نداد تا روزی عالی بسازم. دوباره تضاد اتفاق افتاده بود. کلا همین تضاده ها هستند که در طول تاریخ باعث خلق قصه ها، کتاب ها، فیلم ها و درام ها شده اند. مثل تضاد بین حال آدمی که با مریضی ای سخت دست و پنکه نر می می کند و در همان حال عکس رفقا یا عزیزانش را در اینستاگرام در حال گردش می بیند. تضاد بین حال کسی که عزیزی از دست داده و در واحد کناری اش نامزدی برپاست. یا تفاوت بین حال دانش آموزی که رتبه متوسط یا بدی در کنکور آورده در حالیه رفیق دیرینه یا مثلا دختر خاله صمیمی اش رتبه عالی آورده و یا پذیرش از یک دانشگاه خارجی گرفته و در حال بستن چمدان و خریدهای نهایی است.
بعد با خودم فکر کردم که کاش همان دیروز که هوا خوب بود، برنمی گشتیم و سورتمه سواری و پیاده روی در این سازه ی جالب را تجربه می کردیم. دوباره حرفِ مادر شوهرم در سرم تکرار شد که همیشه می گفت:
“همیشه یادت باشد، در هر موقعیتی که هستی تمام استفاده را ازآن موقعیت ببری، چون مطمئن باش که احتمالش خیلی کم است که دوباره آن موقعیت برایت پیش بیاید!”
اما دقایقی بعد، حتی این جمله هم در سرم به چالش کشیده شد! اگر دیروز با توجه به خستگی و گرسنگی پسرم، آنجا می ماندیم و او هم بدخلقی می کرد، راه نمی آمد، باعث اعصاب خوردی و داد و دعوا می شد چه؟ اگر کل زیبایی آنجا، به خاطر عدمِ همکاری پسرم (که با توجه به شناختی که از اخلاقش داریم، بسیار محتمل بود)، برایم تبدیل می شد به اعصاب خوردی، آیا آنوقت با خودم نمی گفتم: “کاش کارِ عقلانی را می کردی و فردا می آمدی! پول ورودی را هم هدر نمی دادی! فردا هم روز خدا بود!!”
این اتفاقات برای من درسِ پذیرش بود! درس اینکه اینقدر نباید همه چیز را نقد و بررسی کرد! انقدر نباید دنبال نسخه کامل هر چیز گشت! از کجا معلوم که زمستانِ امسال که به پیستِ اسکیِ اینجا سر خواهیم زد، منظره ناب تر نبینیم؟
با این حال بیش از نیمی از مسیرِ برگشت به فکر گذشت! به فکر کردن به حسرتی که به دل مان مانده بود! به افکار متعدد، به چراییِ این اتفاق و به تضادی که بین انتهای حسِ من از سفرم و حسِ خواهرم از سفرش در درون مان مانده بود! همیشه هر فکر و باور جدیدی هم به زمان احتیاج دارد تا در ذهنِ چموشِ ما جا خوش کند. برای من هم نیمی از مسیرِ بازگشت طول کشید!! و نهایتا تمام اینها با درسِ پذیرش برای من تمام شد.
من یادگرفتم که قرار نیست همه چیز، همیشه، همان جور که می خواهیم پیش برود! اما قرار است که من یادبگیرم، در هر شرایطی بپذیرم که اتفاق فعلی، بهترین اتفاق بوده است و یا شاید مقدمه یک اتفاق بهتر، ویا شاید “اصلاً همینه که هست، کاریش هم نمی تونی بکنی”!
در آینده ای نزدیک خواهم نوشت که آخر این سفرنامه حسرت دار، چه شد!این قصه را هم اینجا نوشتم که هم برای خودم و هم برای شما به یادگار بماند که برای همه آدم ها پیش می آید که دنیا، هر چند در مسائل کوچک، به کام شان پیش نرود! پس حرص نخورید و بپذیرید که اتفاق فعلی بهترین اتفاق بوده است و یا شاید مقدمه یک اتفاق بهتر و یا در بدترین وضعیت، اصلا همینه که هست!
نمره من به سفر:
احساس راحتی و حس خوب: 7
امکانات هتل:
- تمیزی ترمه: 4
- زیبایی ترمه 3
- رستوران: 6
- امکانات ورزشی: 3
- برنامه ریزی های اضافی برای بچه ها و خانواده ها:7
- محوطه باز هتل: 8
- امکانات پیاده روی دور هتل: 8
- فضای شهری و گردشی دور هتل با ماشین: 8
نمره متوسط: 6
هزینه سفر: جمعا سه شب برای سه نفر با تمام امکانات 540 یورو
و در پایان حتما پیشنهاد می کنم اگر به این شهر سفر کردید اماکنِ زیر را ببینید:
- پیست پیاده روی و سورتمه سواری Pot med krošnjami Pohorje
- پیست اسکی Rogla
آبان ماه 1403
تابان منتظر











آخرین نظرات: