مادری که کرونا می گیرد!

شاید هنوز دهانم را بازنکرده، بعضی به من بگویند، تو دیگر چرا می نالی! شماها که واکسن زدید! شماها که راحتید اونورِ دنیا! بله! ما واکسن زدیم، فایزر هم زدیم، دو نوبت هم زدیم، شیک و ترو تمیز هم زدیم! اما من کرونا گرفتم! شاید کرونای ترسناک نه، اما به هر حال قرنطینه ام، به هر حال از دیدن فرزند دوسال و دو ماهه ام محرومم. به هر حال سه روز است که در ناباوری، هیچ طعم و یا بویی را نمی فهمم، سرفه می کنم، ترسیده ام و حسِ تردید دارد خفه ام می کند!

کشمش را در دهانم می گذارم، چشمانم را می بندم! مزه اش را سعی می کنم به یاد بیاورم، نمی شود! عصبانی می شوم! صدای گریه پسرم ، پشتِ در اتاقم، درست مثل حالِ بدِ کرونایی ام، قطع و وصل می شود. صدایش که نمی آید، دلم آرام می گیرد. خوشحال می شوم که لابد سرش به چیزی گرم است و فراموش کرده که مادرش را نمی بیند.

خواهرم برایم غذا درست می کند و می فرستد. من خوشبختم. چون مادرِ مهاجری هستم که خواهرش هم مهاجر است! خانواده مهاجر نسلِ اول! دوخانواده که به خیالِ خودشان دارند هدیه ای ارزشمند به فرزندان شان می دهند که مثلا مهاجر نسلِ دوم باشند و غربت را وطن شان بدانند. رنگِ غذا بدجور دلفریب است. از آن غذاهای دلربا که قطعا بویِ آن، خانه آنها، آسانسورِ ما و آشپزخانه مارا پر کرده است! بویش را می شود از روی لعابِ غذا حدس زد، اما من هیچ بویی نمی فهمم! فقط عکس می گیرم تا این روزها هم به دفترچه زندگی ام اضافه شود.

همسرم غذایِ ارسالیِ خواهرم را گرم می کند، با یک کاسه سوپ کنارش. غذا را روی میزِ روی تراس، که درش به اتاق خوابم باز می شود، می گذارد و صدایم می کند. دراز کشیده ام. سردردِ بدی دارم! دردی که نه وادار به استراحتم می کند و نه انقدر سبک است، که بتوانم بیخیالش بشوم. از بلاتکلیفی بدم می آید، حتی اگر درد، بلاتکلیف باشد. چشمانم را باز می کند. نگرانی هنوز هم در چشم هایش موج می زند. با تردید می پرسد: “فکر کنم امروز بهتری؟”. می گویم بهترم! چشمانش طعمِ آرامش می گیرند. صدای سرفه پسرم می آید. هردو نگران می شویم. همسرم نگرانی اش را تبدیل به یک جمله ساده می کند و در بشقابم می گذارد: “مطمئنم مریض می شه!”.

مادرم! می توانم مادری نگران باشم که همیشه بوی اضطرابم فضای خانه را پر کند. از همان مادرهای کلیشه ای، که اگر روزی نگران نباشند، از خودشان بدشان می آید. می توانم منطقی فکر کنم، پس می کنم! زمان چندانی برای تصمیم گیری ندارم. قبل از اینکه تردید، در چشمهایم بدود، و همسرم متوجهش بشود، باید نظر نهایی ام را بدهم. می گویم: “خب مریض شه! چی می شه مگه؟ من بهتر شدم و خودم مراقبشم!”

آرام می شود. آرام می شویم. ما مهاجریم! هر اتفاقی برای ما بوی تنهایی می دهد. اصلا بوی تنهایی برای زندگی های ما، مثل بوی قرمه سبزی می ماند! بوی غالب بر هر بویی است. بویِ عطر شانل را شکست می دهد. با بوی ژیوانشی هم سرشاخ می شود اما برنده می شود. تنهایی، غالب ترین حسِ یک مهاجر است که در مراحل بعدی، ترکیب عوض می کند و به شکلِ حس ترس، حقارت، شکست، ناتوانی و افسردگی و اضطراب خودش را نشان می دهد.

مهاجرِ جاافتاده هم کسی است که مچِ حسِ تنهایی اش را خیلی زود بگیرد، قبل از اینکه آن تنهایی، ناغافل برود و به یک حسِ دیگرِ ناشناس تبدیل شود و به جانش بیفتد.

غذارا می جوم! باورم نمی شد که از آن غذای پرلعابِ قرمز با آن گوشت ماهیچه نرم، هیچ چیز نصیبم نشود. قبلا هم سرما خورده ام! اما فقط مزه ها یک صدم می شدند، محو نمی شدند. اما الان انگار در دنیای خواب، غذا می خورم. انگار دارم خواب رنگی می بینم! خوابی که نه طعم دارد و نه بو! صدای جیغ های پسرم می آید. غذا نمی خورد. نمی خوابد! از حال و روزش عصبانی است! احتمالا دارد با خودش می گوید چرا من؟ چرا مادرم بغلم نمی کند؟ چرا نوازشم نمی کند؟ چرا بازی نمی کنیم؟ چرا مثل هر روز با هم حرف نمی زنیم؟

به خودم می پیچم. هیچ کاری از دستم بر نمی آید! دلم بدجور محبتِ خاله خرسه کردن می خواهد. دلم می خواهد بروم کنارشان، این ماسکِ لعنتی را بکنم. بغلش کنم. بوسش کنم. زیر گردنش را قلقلک بدهم و او برایم غش غش بخندد. دستانش را دور گردنم حلقه کند و بگوید”مامان دوست دارم!” من هم سرمست بشوم و در سینه ام بکوبم و بگویم” منم عاشقتم، عشقِ من!”. اما این خوابِ پایان ندارد. خوابی که طعم ندارد، بو ندارد، گرمای عشق ندارد، هیجانِ آغوش ندارد. سرم درد می کند.

عاشق طعمِ مغزِ استخوان در خوراک ماهیچه ام. چه شانسی اورده ام که می گویند، گوشت برای کرونا خوب است. استخوان را جلوی دهانم می آورم، آن را می مکم، منتظرِ طعمِ رویایی مغزِ استخوانم! به استخوان نگاه می کنم! خالی است! مغزِ استخوان در دهانم است! باورم نمی شود! چقدر همه لذت های دنیا، به یکباره بی معنی شده اند. فقط یک ویروس؟ آدمی به چه چیز خودش انقدر غره شده است؟!

صداها آرام تر شده است. از پشتِ در می شنوم که دارند بیرون می روند. با ماشین، که پسرم در ماشین بخوابد و آرام تر شود. حسِ دست و پا بسته بودنم، دارد دیوانه ام می کند. کاری از دستم برای هیچکدامشان برنمی آید. می آیم پشتِ کامپیوتر، بعضی وقت ها فقط صدای تق تقِ دکمه های کیبورد زیر انگشت هایم آرامم می کند.

می نویسم و می نویسم و می نویسم. امید را در قلبم همچنان زنده نگه می دارم که حالِ بهترِ امروزم، نوید بخشِ خوب شدنم باشد. سعی می کنم با خودم مثبت فکر کنم که همسرم و پسرم سالم می مانند. من بهتر می شوم. این قرنطینه اجباری، با اعصاب همسر و پسرم کم بازی می کند و ما به زندگی عادیِ بیدارمان بر خواهیم گشت. با خودم فکر می کنم که چه لذتی دارد چشیدن و بوئیدن و در آغوش گرفتن، بعد از این قرنطینه لعنتی! یعنی می شود که تمام بشود؟

روز چهارم قرنطینه

تابان منتظر

شهریور 1400

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط