کرونا با من، زندگی و دیدگاهم چه کرد؟ (روزنوشت)

روزهای کرونایی

روز نوشت ششم:

دیشب بعد از شش روز سرشاخ شدن با ویروسِ کوچکِ بدقلقِ کرونا، بالاخره وحشت مثل یک رنگ سیاه، به رنگهای گوناگون ذهنم نفوذ کرد و شکی هم نیست که همیشه رنگ سیاه، رنگ غالب و پیروز است.
در این شش روز نفهمیدم که نقش دو دوز واکسن فایزر ای که زدم چه بود که اینقدر الکی این بیماری به جانم افتاد، در اتاقم قرنطینه ام کرد، لذت در آغوش کشیدن فرزندم را از من گرفت، دردهای شدید کمر و پا را به حدی به جانم انداخت که خودم از صدای ناله هایم گریه ام گرفت و در آخر هم حس های دوست داشتنیِ بویایی و چشایی ام را کاملا با خودش برداشت و برد.

تا دیشب هنوز مثبت نگر بودم! امیدوارانه هر چیز که در دهانم می گذاشتم، با این هیجان بود که یعنی “ایندفعه مزه اشو می فهمم؟” اما از دیشب با یک تلفن همه معادلاتم به هم ریخت!! مادرم گفت: “فکر نکنی به این زودی ها این حس  هان برمی گرده ها…!! شاید دوسه ماه طول بکشه!!”

مادرم کلا استادِ ریختن آبِ پاکی روی دست آدمهاست! هر خبرِ بدی هم که باشد، به اعتقادش باید سریع و چکشی و راحت گفت! دیشب، اولش حرصم گرفت ولی بعد دیدم شاید بهتر شد که فهمیدم! حالا لااقل هر روز به بوهایی که استشمام نمی کنم و مزه هایی که نمی چشم، فکر نمی کنم! لااقل هر روز با سرخوشیِ کودکانه به اولین بوی قهوه ای که با تمام وجود ببویم یا اولین پیتزایی که مزه اش را بچشم، ساعتها فکر نمی کنم!!

این واقع بینی ساده نبود!! با خواندن کامنت های مردم، شنیدن نظر پزشگان، پرسیدن تجربه های دوستان و فامیلِ مبتلا به کرونا، تا یکِ صبح که خوابم نمی برد، در ذهنم ایجاد شد و بالاخره با وحشتی خاص از دنیای بی طعم و بویی که برایم قابل تصور نبود، خوابیدم!

اگر تجربه ای از رفتن حس چشایی یا حس بویایی خودتان یا دوستان تان با کرونا دارید، برایم بنویسید! چقدر طول کشید تا حس های تان برگردد؟؟

پی نوشت: من در شرایط کرونا گرفتم که از “بسیار رعایت کنندگان” بودم! هنوز هم نمی دانم از کجا راه خانه ام را پیدا کرد⁉️⁉️

 

روزنوشت هفتم:

من دو تا صفحه اینستاگرام دارم! در صفحه اول، که بسته و خصوصی هم هست، “عکسِ زیبا ” انگیزه ام می دهد که پست بگذارم! در آن صفحه معمولا از حالم -مخصوصا اگر بد باشد- چیزی نمی گویم و نمی نویسم. بیشتر زیبایی عکسها برایم مهم است.

🟡در صفحه دوم اما، حس و حالم انگیزه ام می دهد که پستی بگذارم. معمولا عکسهای زیبا برای صفحه دوم ندارم، اما صمیمانه ترین حرفهایم را آنجا می زنم..
.
🔴صفحه اولم، درست مثل یک آلبوم شخصی است. آلبومی که وظیفه اش ثبت لحظات خوبِ زندگی است و یادآوریِ آنها به ما، درست در زمانی که کم آورده ایم یا خوبی های زندگی را فراموش کرده ایم. ..

🟢 صفحه دوم اما نه وظیفه خاصی دارد، نه استراتژی محتوایی، نه نقشه و نه برنامه! اگر حرفم بیاید، جوری که اگر نزنم، خفه می شوم، انجا (ویا در وبسایتم) می نویسم. گاهی از شادی می گویم، گاهی از غم. گاهی از موفقیت، گاهی شکست…گاهی جنگنده می شوم گاهی آرام و گاهی خود مراقبت گر.
.
🟣نمونه اش اما، درست همین دیشب که در صفحه دوم وحشتم از کرونا را با دنبال کنندگانم به اشتراک گذاشتم و از غمِ ندیدن فرزندم داشتم دیوانه می شدم، در آن یکی صفحه ام، فیلمی از پسرم گذاشتم که در آن اطاق جدا از من نشسته بود و می گفت “مامان!دوست دارم”! کپشنِ پستم چه بود؟ از عشق مادر و فرزندی، آن هم فقط در یک جمله نوشته بودم!!.

تفاوت زیادی است ببنِ آلبوم خاطراتِ زندگی و لحظه های واقعی زندگی. ما آلبوم ها را نگه می داریم چون حتی خودمان هم نیاز داریم که در تاریکی های زندگی، به آنها پناه ببریم تا روشن و امیدوارمان کنند. تا به ما اثبات کنند که “زندگی هنوز قشنگی هایش را دارد”.
.

 

⚪️دوستانِ خوبم که در هر دو صفحه اید و وبسایت من را هم می خوانید، شما اینجا  هستید چون با دنیای واقعیِ من هم رفیقید. اینجائید چون می دانید من عاشق کلمه ها هستم و شماهم با کلمات، گاه و بیگاه، سرمستم می کنید. اینجائید چون زبان و حس مشترکی بینِ دنیاهایمان هست که ما را به هم پیوند می دهد. از اینکه حالم را بهتر می کنید، ودنیایی را برایم ساخته اید که راحت در کنارتان حرف بزنم، ممنونم.

روزنوشت هشتم:

🔺️🔻این روزها به روایت تصویر!


🟢حتما مادرهایی که بچه کوچک دارند و به کرونا مبتلا شده اند،‌خوب می توانند معنای این تصویر را بفهمند! یک کادر کوچک که همزمان عشق، اجبار و یک زندانِ خودساخته را نشان می دهد.
🟣پسرم هم به پدرش رفته است! شاید به جوانی های خودم هم رفته باشد. به آن روزها که من هم “آدمِ عصر” بودم! هنوز میشد “آدمِ عصر” بود. چون عیبی نداشت اگر سرِ صبح همه چیز آماده نباشد. اما یک مادر، به اجبار “آدمِ صبح” می شود. چاره ای ندارد.

🟢بگذریم! صبح ها فضای خانه خوب نیست! پسر و پدر کم حوصله اند! حوصله شان از خانه نشینیِ بی دلیل سر رفته! تست کرونایشان منفی است، اما به زورِ قانون، باید در خانه بمانند تا دوره معین دو هفته ای شان سر برسد! دوره قرنطینه آنها از من طولانی تر است. همانا من از نجات یافتگانم.
🟣عصرها، چنین که تیزی آفتاب ، نرم می شود، خُلقِ پدر و پسر و “مادرِ در اتاق” هم راه می آید. لحظات طلایی روز می رسند. چای دم است، صدای موزیک و بشکن و بالا انداختن می آید، ظرف میوه و شیرینی رویِ میز می آید ، صدای خنده و بازی در خانه می پیچد . صداها جشنی راه می اندازند در قلبم، صداها چراغانی می کنند. صداها ریتم و موسیقی راه می اندازند! صداها این روزها کاری با ذهنم می کنند که روزهای قبل، بوها و مزه ها انجامشان می دادند.
🟢این عکس مربوط به صبح های ماست! صبح های از پشت پنجره، صبح هایی که دستهای مان را از دو سمت پنجره روی هم می گذاریم، بازی می کنیم و شعر می خوانیم. هر کار از دستم بر بیاید، برای خنداندن آروین و آرام کردنش می کنم تا تیزیِ این روزها را در ذهنش کم کند!

 

رونوشت نهم:

درست در روزی که فکر می کردم خوب شده ام و دولت هم اجازه آزادی به من داده است، حالم بدتر شد! شکم روی، تهوع، عطسه و سرفه! انگار یکی داشت به من می گفت که حواست جمع باشد، زیاد نق نق نکنی که بویایی و چشایی ات رفته! می شد الان سرفه امانت را بریده باشد، یا زیرِ دستگاه اکسیژن باشی و همین دیدارهای پشت پنجره ای را هم با پسرت نداشته باشی!

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط