به بهانه خوانش کتاب “بودن” نوشته یرژی کاشینسکی

 مقدمه

خواندن کتاب بودن، میوه یک دورهمی کوچک زنانه است! یک دورهمی، دور یک میز، که این بار با پیشنهاد کتابخوانی همراه شد! علیرغم تعجب خودم، این من نبودم که پیشنهاد کتاب خوانی جمعی می دادم. کتاب خواندن را، خود کتاب را و چرخش کتاب بین چهار نفر را، خواهرم پیشنهاد داد. پس کتابِ بودن، اولین کتاب از چهار کتابی است که به توصیه و پیشنهاد خواهرم می خوانم.  از آنجا که هر کتابی برای من قصه ای دارد، این بود قصه ورود کتابِ بودن به زندگی ام.

بودن را در بازگشت از سفر، زادار (کرواسی) شروع کردم. در مسیر پرترافیک بازگشت، یک جمله از کتاب درگیرم کرد و پس از آن کتاب را بستم و فقط به جمله فکر کردم!

تا به آدم ها و اصولا هرچیز نگاه نکنی، وجود ندارند! نگاهت را که به سمت شان بچرخانی پیدایشان می شود!

جمله به حدی سنگین بود، که به نظر من بار کل 117 صفحه ی کتاب را به تنهایی به دوش کشید و شاید تنها جمله یادگار این کتاب هم برای من همین باشد.

اما پایان کتاب، به شیرینی آغازش نبود! “بودن”، جزء معدود کتاب هایی بود که با تمام شدنش، هیچ حس خاصی به من دست نداد! به حدی که چندین بار دوباره صفحات پایانی را خواندم تا چیزی دستگیرم بشود، اما نشد! یک پایان باز، با دو امکان روایت که هردو ممکن به نظر می رسند و پایان به عهده ی خواننده گذاشته شده است. همین موضوع باعث شد که خیلی دیر به سمت نگارش  یک نقد برای کتاب بروم. چندروزی کتاب روی میز بود اما من قادر نبودم حتی جمله ای در موردش بنویسم! اما از آنجا که ماندن کتاب و این پست باز روی میزم باعث شده بود هیچ مطلب دیگری را شروع نکنم، خواستم امشب این نوشته را به پایان برسانم و بگذارم خودِ کتاب، کلمه در ذهنم جاری کند!

نگاه کلی به رمان- راوی و قهرمان اصلی داستان (خطر اسپویل شدن کتاب!)

بودن داستان زندگی مردی است به نام چنس (chance)! مردی که چون دنیا آمدنش اتفاقی بوده، اسمش را چنس گذاشته اند. به نظر می رسد چنس به نوعی بیماری ذهنی دچار است و این بیماری را هم بصورت ژنتیک از مادر به ارث برده است. چنس را پیرمردی ، از کودکی اش نزد خودش می آورد و چنس هم در خانه او  زندگی می کند و به نگهداری از باغ و باغبانی می پردازد. چنس نه خواندن بلد است و نه نوشتن! او فقط از سیر رشد گیاهان و آنچه در باغ می گذرد، می آموزد و اوقات فراغتش را فقط به دیدن تلویزیون صرف می کند. چنس تا روزی که پیرمرد زنده است، هیچوقت پایش را به دنیای بیرون نگذاشته و همواره در یک اتاق زندگی کرده است.

داستان اصلی کتاب با مرگ پیرمرد آغاز می شود. وکلا برای تقسیم ارث یا پرداخت حقوق او، اطلاعات شخصی اش را می خواهند اما از آنجا که چنس هیچ برگه هویتی یا سابقه تحصیلی یا زندگی اجتماعی ندارد، وکلا عملا هیچ کاری نمی توانند برای او بکنند و او بدون هیچ حامی مالی، پول، سواد یا دوست، وارد دنیای اجتماع می شود. چنس را تا آن روز کسی ندیده، پس طبق استراتژی کتاب می شود گفت که انگار وجود نداشته!

اما چنس با یک تصادف ساده با یک خانم، درست در کوچه ی بیرون خانه، دیده می شود و موجودیت پیدا می کند. زندگی چنس و کتاب، از اینجا وارد جریان اصلی می شود. خانمِ مقصر (ئی ئی) احساس گناه می کند و چنس را که پایش زخمی شده، برای مداوا، نزد دکتر خانوادگی خودشان می برند و اینچنین چنس وارد عمارت جدید می شود. ئی ئی ، همسر دوم یکی از مردان ثروتمند و بسیار بانفوذ نیویورک (آقای راند) است که رئیس هیئت مدیره اولین مؤسسه سرمایه گذار ی آمریکا و مشاور غیرمستقیم اقتصادی رئیس جمهور آمریکا هم هست.

چنس واقعا شانس می آورد! او کم حرف است ودر داستان کلا حرف نمی زند، چون اصولا چیز خاصی برای گفتن ندارد. زندگی چنس خلاصه شده است در تماشا و نگهداری از باغ و تماشای تلویزیون. تمام دنیای ذهنی و تجربی چنس براساس برنامه های تلویزیون شکل گرفته است. بعنوان مثال در متن کتاب می خوانیم:

  • “چنس با خودش فکر کرد که باید به حرف های ئی ئی علاقه نشان بدهد به همین دلیل به تکرار جملات زن روی آورد، این کار را از تلویزیون یادگرفته بود. با این کار او را به ادامه ی حرفش و توضیح بیشتر تشویق می کرد. هر بار که کلمات ئی ئی را تکرار می کرد، اورا به وجد می آورد و انگار که اعتماد به نفس بیشتر پیدا می کرد.”
  • چنس با خودش فکر کرد نکند آقای راند از او بخواهد که از اینجا برود. فکر رفتن ناراحتش می کرد. می دانست که در نهایت باید برود اما مثل برنامه های تلویزیون معلوم نبود در ادامه چه پیش می آید!می دانست که بازیگران برنامه ی جدید ناشناسند. نباید می ترسید چون هر اتفاقی که می افتاد قسمت بعدی هم داشت و تنها کاری که باید می کرد این بو د که صبورانه منتظر ورود خود به صحنه باشد.

رابطه چنس با آقای راند، به شکلی بسیار ساده شکل می گیرد. چنس ساده و تنها در زمینه باغ و باغبانی صحبت می کند و رفتارهایش کاملا شبیه چیزی است که در تلویزیون دیده است. اما آقای راند و پس از آن کلیه شنونده ها و مصاحبین آینده اش، حرفهای اورا استعاری و بسیار عمیق برداشت می کنند و خیال می کنند که چنس یک اعجوبه اقتصادی- سیاسی است! اعجوبه ای که قرار است جای آقای راند که حالا مریض است را بگیرد و آینده اقصصادی آمریکا را معجزه وار درست کند.

 

کشمکش و شروع داستان

مهمترین مکالمه چنس در داستان، در دیداری است که بین آقای راند و رئیس جمهور آمریکا شکل گرفته و آقای راند، چنس را به رئیس جمهور معرفی می کند. وقتی رئیس جمهور از چنس در مورد نظرش در مورد فصل بد وال استریت می پرسد، چنس می گوید:

“چنس به خودش آمد، حس کرد ریشه افکارش به یک باره از داخل خاک مرطوب کنده شده وبا فشار به سمت فضایی غریب رانده شد. به فرش چشم دوخت و بالاخره گفت: رشد گیاهان باغ فصل خاصی دارد. بهار و تابستان هست، اما پائیز و زمستان هم از راه می رسد. بعد دوباره بهار و تابستان می شود. تا زمانی که ریشه ها خشک نشده اند، همه چیز درست است وختم به خیر می شود.” رئیس جمهور گفت: “اعتراف می کنم که آنچه گفتید یکی از زیباترین و خوش بینانه ترین سخنانی بود که در تمام عمرم شنیده ام. بسیاری از ما یادمان رفته که طبیعت و جامعه یکی هستند! بله ، هر چند سعی کرده ایم ارتباطمان را با طبیعت قطع کنیم، اما هنوز بخشی از آن هستیم. سیستم اقتصاد ما مثل طبیعت به تدریج به روند ثبات و منطق باز می گرددو، به همین علت است که نباید بترسیم چون به برکتش باور داریم! به حس ناب آقای چنسی گاردینر غبطه می خورم. جای این تفکر در پایتخت خالی است! “.

در پایان همین جلسه هم آقای راند به چنس می گوید “حرف ها  وشیوه ی بیانت آنقدر زیبا بود که رئیس جمهور هم تحت تأثیر قرار گرفت. نظیر تحلیل های من را از اخیلی ها می شنود، اما متأسفانه حرف های تورا به ندرت از کسی می توان شنید.”

این برشی که نوشتم، مشتی است نمونه ی خروار! در واقع از اینجا به بعد داستان، به همین شکل پیش می رود. پای چنس به محافل سیاسی، مهمانی های مهم، تلویزیون و برنامه های تحلیلی باز می شود. چنس باز هم ساده و بی آنکه موضوعات را کامل متوجه شود، حرفی می زند، اما حرف هایش توسط مدیا، رجل سیاسی و سایرین به حدی بزرگ می شود و عمیق جلوه می کند که چنس باز هم معروف تر و بیشتر دیده می شود. در واقع کتاب بودن، ماجرای زندگی مردی است که وجود نداشته، چون کسی او را نمی دیده، و حالا عجیب وجود دارد چون همه اورا می بینند ودر همه جا، روزنامه ها، تلویزیون، محافل سیاسی، حتی سفارت خانه روسیه در آمریکا، همه حرف چنس را می زنند!

شخصیت پردازی

معمولاً تصور می‌کنیم یا در واقع تصور می کردیم که برای موفق شدن باید چیزی باشیم: باهوش، متخصص، باتجربه، تحصیل‌کرده، جذاب، صاحب عقیده، اما Chance دقیقاً برعکس است. او چیزی نیست و همین «هیچ بودن» باعث می‌شود دیگران بتوانند هر چیزی را روی او projection کنند.
یکی او را نابغه اقتصادی می‌بیند، یکی فیلسوف، یکی سیاستمدار آینده، یکی جاسوس، و یکی مردی مرموز و اشرافی.
و حتی زن داستان، ئی ئی ، چیزی را که Chance واقعاً می‌گوید با میل و خیال خودش تفسیر می‌کند. ئی ئی به راحتی عاشق مردی می شود که هیچ شناختی از او ندارد، اما تمام حرف ها و رفتارهای چنس، برایش جذاب می شود. چون ئی ئی رفتارها و گفته های ساده ی چنس را آن طور که دلش می خواهد برای خودش برداشت می کند.

بنابراین Chance شبیه یک صفحه سفید است و جامعه شروع می‌کند به نوشتن روی او.

رمان از لحاظ شخصیت پردازی، کمی ضعیف عمل کرده است که البته درراستان هدف اصلی رمان است. هدف رمانِ بودن، نشان دادن این مسأله است که تاچه حد می تواند هویت یا شخصیت واقعی کسی خالی باشد، اما همزمان یک هویت واهی و ساختگی، توسط مدیا یا قضاوت های سایرین از آن شخصیت به نمایش گذاشته شود. با این مضمون، شخصیت چنس، باید عمدا پرداخته نشود! چرا که اصلا مهم نیست که چنس واقعا کیست، مهم این است که اثر اجتماع براین شخصیت خام، نشان داده شود.

نقدی بر مضمون رمان

رمان بودن، به گونه ای رمانی با تمای طنز است. نکته طنزآمیز اینجاست که Chance قصد فریب هیچ‌کس را ندارد. او واقعاً همان چیزی را می‌گوید که می‌داند و این دیگران‌اند که به سخنان او معنا می‌بخشند. به همین دلیل، شخصیت Chance بیش از آنکه یک «احمق» باشد، یک آینه است. هرکس چیزی را در او می‌بیند که خودش می‌خواهد ببیند. سیاستمداران، سرمایه‌داران و رسانه‌ها از او تصویری می‌سازند و سپس به همان تصویر واکنش نشان می‌دهند. در نتیجه، رمان پرسشی بسیار جدی مطرح می‌کند:

اگر جامعه‌ای نتواند میان واقعیت یک انسان و تصویری که از او ساخته شده تفاوت بگذارد، آیا واقعاً مهم است که آن انسان چه کسی است؟

 

تلویزیون در این میان نقش اساسی دارد. در حین خوانش رمان باید در نظر داشت که این رمان در سال 1970 میلادی نوشته شده و شاید نقش تلویزیون در آن دوران، شبیه نقش اینترنت، شبکه های مجازی و حتی هوش مصنوعی در دوران معاصر برای ما باشد.  برای Chance، تلویزیون پنجره‌ای به جهان نیست؛ خودِ جهان است. او رفتار، زبان و روابط انسانی را از صفحه تلویزیون آموخته و نمی‌تواند مرز روشنی میان واقعیت و تصویر قائل شود. اما طنز تلخ کوشینسکی این است که جامعه اطراف Chance نیز چندان متفاوت از او نیست. آنها نیز انسان‌ها را نه بر اساس حقیقت وجودشان، بلکه بر اساس تصویر، ظاهر، شهرت و نحوه ارائه‌شدنشان می‌شناسند.

از این نظر، «بودن» رمانی درباره فرهنگ تصویر و یا به طرز کلی تر، مدیا  است. تلویزیون فقط شکل تاریخی این مسئله در زمان کوشینسکی است. امروز می‌توان جای تلویزیون را با شبکه‌های اجتماعی، اینفلوئنسرها، سیاستمداران رسانه‌ای و شخصیت‌های مشهور اینترنتی عوض کرد و تقریباً همان سؤال را پرسید:

آیا کسی که بیشتر دیده می‌شود، واقعاً بیشتر می‌داند؟

 بررسی نمادهای رمان

یکی از زیباترین نمادهای رمان، باغ است. باغ برخلاف تلویزیون، جهانی واقعی و مادی است؛ در آن رشد، زوال، فصل، زمان و مراقبت وجود دارد. Chance تنها جایی که واقعاً در آن مهارت دارد، همین باغ است. اما جامعه‌ای که او وارد آن می‌شود بیشتر با تصویرها، حرف‌ها و برداشت‌ها سروکار دارد تا با واقعیت. به همین دلیل بازگشت او به باغ در پایان داستان معنایی فراتر از یک پایان ساده دارد:

Chance دوباره به تنها جهانی برمی‌گردد که در آن واقعاً چیزی را می‌شناسد، در حالی که جهان بیرون از او تصویری ساخته که ممکن است حتی خودش هم آن را نشناسد.

یک نقد منفی به رمان

البته «بودن» بی‌نقص نیست. شخصیت Chance عمداً کم‌عمق و تقریباً تهی طراحی شده و همین موضوع ممکن است باعث شود کتاب از نظر شخصیت‌پردازی یا روان‌شناسی به اندازه ایده مرکزی‌اش قدرتمند نباشد. طنز کوشینسکی نیز گاهی آن‌قدر آشکار است که ظرافت خود را از دست می‌دهد. همچنین شباهت‌های داستان با رمان لهستانی «کاریرای نیکودموس دیزما» نوشته تادئوش دولِنگا-موستوویچ، که بعدها به اتهام سرقت ادبی علیه کوشینسکی انجامید، بخشی مهم و بحث‌برانگیز از تاریخ این اثر است.با وجود این، قدرت اصلی «بودن» در نثر یا پیچیدگی شخصیت‌هایش نیست؛ در ایده‌ای است که پس از پایان کتاب در ذهن باقی می‌ماند. کوشینسکی جهانی را ترسیم می‌کند که در آن لازم نیست واقعاً چیزی باشی؛ کافی است دیگران باور کنند که چیزی هستی.

اما مشکل اصلی رمان از نظر من، مشکل ترجمه آن در زبان فارسی است. به نظر می رسد مضمون طنز یا حتی مفهوم اصلی رمان، به درستی به زبان فارسی برگردانده نشده است. البته این صرفا یک برداشت و سلیقه ی شخصی است و بررسی علمی آن را به اساتید حوزه ی ترجمه می سپارم.

 

 

آیا رمان بودن، طنزی اجتماعی است؟

تمای اصلی داستان شاید طنز نباشد اما وجه طنازانه ی  کتاب این نیست که یک آدم احمق وارد سیاست شده.
طنز واقعی این است که:

آدم‌های ظاهراً عاقل، حرف‌های یک آدم ناآگاه را به چیزی بسیار عمیق تبدیل می‌کنند، چون خودشان نیاز دارند که آن حرف عمیق باشد.

Chance می‌گوید:
«باغ در بهار رشد می‌کند.»
دیگران می‌شنوند:
«اقتصاد آمریکا پس از رکود دوباره وارد دوره رشد خواهد شد.»
Chance نمی‌داند چه گفته ،ولی دیگران می‌خواهند که او چنین معنایی داشته باشد. پس چه کسی احمق است؟ Chance؟ یا جامعه‌ای که به او قدرت می‌دهد؟ این سؤال، قلب رمان است.

Chance در واقع «دروغگو» نیست و این یکی از ظریف‌ترین نکات کتاب است. او تقریباً هیچ‌وقت عمداً فریب نمی‌دهد. او سیاستمدار نیست. نقشه ندارد. جاه‌طلب نیست. حتی به شکل معمولی «دروغ» هم نمی‌گوید او فقط همان چیزی را می‌گوید که می‌داند. اما دیگران دائماً حرف او را بازتفسیر می‌کنند و این موضوع باعث می‌شود مسئولیت اخلاقی ماجرا بسیار جالب شود:

اگر یک آدم ناآگاه به قدرت برسد، فقط مشکل خود او نیست، مشکل کسانی هم هست که می‌خواهند او را چیزی ببینند که نیست

 

عنوان کتاب؛ Being There

عنوان انگلیسی کتاب فوق‌العاده هوشمندانه است:
Being There
یعنی تقریباً: «آنجا بودن» / «حضور داشتن»
اما Chance واقعاً در جهان «حضور» ندارد. او تمام عمرش را از پشت دیوار باغ و صفحه تلویزیون دیده است واز طرف دیگر، وقتی وارد جامعه می‌شود، دیگران تصور می‌کنند چون آنجا حضور دارد، پس حتماً چیزی برای گفتن دارد. و این مسئله امروز حتی از سال ۱۹۷۰ هم ترسناک‌تر شده است.
چون اکنون ما با اینستاگرام، تیک تاک، یوتیوب، سلبریتی ها، اینفلوئنسرها، برندهای شخصی و در کل تأثیرگذاری مدیایی زندگی می کنیم. ما بی آنکه بخواهیم تحت تأثیر تصویری هستیم که توسط کسی که از او هیچ نمی دانیم، ساخته و وارد ذهن و زندگی ما می شود. ما با همین تصویرها، تصمیم می گیریم، خرید می کنیم، سبک  زندگی می سازیم، عادت های مان را تغییر می دهیم و به شکلی ناخواسته اما قدرتمند، کنترل می شویم.

Chance قبل از عصر اینترنت، یک اینفلوئنسر بدون قصد اینفلوئنسر بودن است.

 

پیش بینی عجیب کتاب در مورد دنیای امروز

یک پژوهش دانشگاهی جدیدتر درباره تصاویر و فرهنگ پسامدرن در Being There دقیقاً روی همین مسئله تأکید می‌کند: تلویزیون مثل یک آینه تحریف‌شده عمل می‌کند؛ آینه ای که براساس خواسته ی ما، به ما چیزی نشان می دهد. در واقع انتخاب های ما، مارا به سمت برنامه های خاصی می برد و حقیقت به مرور زمان، تحریف می شود.  هویت Chance از طریق تقلید از تصاویر رسانه‌ای شکل گرفته و در نهایت جامعه نیز به جای انسان واقعی، با تصویری که از او ساخته شده ارتباط برقرار می‌کند. این یعنی اگر امروز کتاب را بخوانیم، می‌توانیم سؤال را کمی تغییر دهیم:
اگر Chance امروز متولد می‌شد، آیا تلویزیون می‌دید؟ احتمالاً نه. او TikTok ، اینستاگرام و یا یوتیوب می دید، تقلید می کرد، یاد می گرفت،
و شاید تبدیل به یک شخصیت بسیار مشهور می‌شد بدون اینکه خودش حتی دقیقاً بداند چرا.

پایان بندی

پایان داستان عمداً مبهم است. Chance از یک مراسم مهم سیاسی بیرون می‌آید و دوباره به سمت باغ می‌رود. در همین زمان، دیگران درباره آینده سیاسی او و حتی امکان رسیدنش به بالاترین سطوح قدرت صحبت می‌کنند اما Chance دوباره به باغ بازمی‌گردد.
این پایان را می‌شود دست‌کم دو جور خواند:

  • خوانش اول: Chance برنده شده و بدون تلاش، تحصیل، رقابت و حتی فهمیدن قواعد بازی، از همه جلو زده است و دنیا او را می‌خواهد.
  • خوانش دوم: Chance اصلاً وارد بازی نشده و از همان ابتدا در بازی اجتماعی ما شرکت نکرده است. او فقط آنجا بوده و دیگران داستانی درباره او ساخته‌اند.

 

معرفی  نویسنده

یرژی در لهستان به دنیا آمد. هولوکاست جنگ جهانی دوم تمام اعضای خانواده اش به جز دو نفر را قربانی کرد. در طول جنگ همراه پدر و مادرش به دهکده ای دوردست رفت و مرتب از اینجا به آنجا رفت، در مزارع کشاوری کرد و دانشی از طبیعت، زندگی حیوانات و بقا به دست آورد. در نه سالگی به خاطر مواجه ای تکان دهنده با افراد دشمن قدرت حرف زدنش را از دست داد بعد از جنگ نزد پدر و مادر ناخوش و مریض احوالش برگشست و طی حادثه ای در اسکی دوباره توانست حرف بزند.

در طور دوران تحصیلش در لهستان دوبار از تحصیل در دانشگاه محروم شد واغلب به خاطر انکار دکترین رسمی مارکسیست اخراج می شد. زمانی که بامتحان دکترای جامعه شناسی رسیده بود، استادیاری بلندپرواز شده بود و مدرک  آگادمی علوم لهستان را به دست آورد. او در آنجا روی مطالعه فردی و جامعه ششناسی زندگی خانوادگی آمزیکایی متمرکز شد. برای آنکه بتواند از فضاهای تحمیلی دولتی دور باشد، زمستان ها در کوه های تاترا معلم اسکی و تابستان ها مشاور اجتماعی در اقامتگاه ساحلی بالتیک شد.

طبق نقشه ای خلاف قانون با ریسکی بسیار زیاد موفق شد به آمریکا مهاجرت کند  در نتیجه مطالعت جامعه شناختی اش بدون هیچ مشکلی به انگلیسی بخواند بنویسد. او در دسامبر 1957 وارد نیویورک شد. خودش می گوید” حس می کردم از درون مهاجری هستم که در تبعید روانی به سر می برم ، آمریکا سرپناه خود واقعی ام شد، من هم دوست داشتم نویسنده مقیمش بشوم.

موفقیت های مالی بیشماری به دست آورد و تقریبا به تمام آرزوهایی که خوابشان را هم نمی دید رسیدواو کمک های بسیار زیادی به آدمها می کرد و رسانه ها اغلب اورا کابوی اگزیستانسیال، پنالتی زن حرفه ای، آدم پرتابل به معنای واقعی کلمه و ترکیب ماجراجو و اصلاحگر اجتماعی می نامیدند. کاشینسکی در مصاحبه ای با سایکولوژی تودی گفت” چون سرگرمی خاصی ندارم، حتی کار خاصی نیست که دلم بخواهد بانجام بدهم، تنها شیوه من برای زندگی این است که تا جایی که زندگی ام اجازه می دهد به آدم ها نزدیک شومو هیچ چیزی بیشتر از این مرا برنمی انگیزد و ججذبم نمی کند.

کاشینسکی سفرهای زیادی کرد، تقریبا حوالی هشت صبح از خواب بیدار می شد و روزش را شروع می کرد. بیش از چهار ساعت خواب بعدازظهر کمکش می کرد که به لحاظ ذهنی و جسمی سالم و فعال بماند تا نزدیک سحر که کارش تمام می شد. به عقیده خودش این شیوه زندگی باعث تأثیر مثبتی در مطالعات و نوشتن و عکاسی و انجام فعالیت های ورزش اش شد.

منتقدی درباره کاشینسکی نوشت او آنقدر کم می نویسد که انگار هر کلمه اش هزاران دلار می ارزد و یک کلمه نابجا یا عبارت غلط به قیمت جانش تمام می شود. البته درست می گفت. سه سال طول می کشید تا کاشینسکی یک رمان بنویسد و ده ها بار آن را بازنویسی می کرد. در نهایت بعد از انجام تصحیحات لازم حجم رمان را به یک سوم کاهش می داد.

کاشینسکی می گفت داستان نویسی ذات زندگی من است و هر کاردیگری که می کنم بر محور این تفکر استوار است : می توانم، باید، یا می شود از این در رمان بعدی ام استفاده کنم؟ چون من فرزند، خانواده، خویشاوند، کار یا ملکی ندارم که از آن حرف بزنم، برای همین کتاب های من تنها دستاوردهای معنوی من محسوب می شوند.

 

 برش هایی از متن کتاب

پاراگراف اول کتاب: یکشنبه بود، چنس توی باغ می پلید. به آرامی شلنگ سبز را به سمت دیگری برد و به دقت به جریان آب چشم دوخت. در کمال آسودگی جریان آب را به تک تک گل و گیاه و شاخه های باغ رساند.گیاهان مثل آدمها بودند. برای زندگی، رهایی از بیماری ها و مردن در آرامش نیاز به مراقبت داشتند. ولی با آدم ها فرق هایی هم داشتند. هیچ گیاهی نمی تواند درباره ی خودش فکر کند یا خودش را بشناسد. نمی تواند چهره اش را در آینه ببیند. هیچ گیاهی نمی توواند هدفمندانه کاری انجام دهد یا جلوی رشد خودش را بگیرد. رشدش معنایی ندراد، چون نمی تواند استدلال یا رویاپردازی کند.

 

جمله های خوب کتاب:

مهمترین حسن باغ این بود که چنس روی باریکه راه ها یا بین بووته ها و درخت که می ایستاد می توانست گم شود، هیچ وقت نمی فهمید دارد جلو می رود یا عقب ، نمی دانست باید عقب برود یا جلو، مهم حرکتش بود، مثل گیاه در حال رشد.

باغ حتی در اوج شکوفایی اش گورستان خودش بود. زیر هر درخت و بوته ای کنده های پوسیده و ریشه های متلاشی شده به چشم می خورد. سخت می شد فهمید کدام مهمتر است، ظاهر باغ یا گورستانی از آن سربرآورده بود و پیوسته به آن تبدیل می شد.

چنس رفت تو تلویزیون را روشن کرد. تلویزیون نور خودش را دارد، رنگ خودش را و زمان خودش را. از قانون جاذبه که باعث پایین افتادن سرگیاهان می شود، پیروی نمی کرد. همه چیز در تلویزیون درهم و به هم آمیخته و این حال صاف و یکدست بود. شب و روز، بزرگ و کوچک، سخت و شکننده، نرم و زبر، گرم و سرد، دور و نزدیک. در این دنیای رنگی تلویزیونی، باغبانی کردن حکم عصای سفید آدم نابینا را دارد. چنس با عوض کردن کانال تلویزیون خودش را عوض می کرد. مثل گیاهان باغ می توانست مراحل مختلفی را بگذراند، به همان سرعتی که کانال ها را عوض می کرد می توانست عوض شود. بعضی وقت ها بی درنگ روی روی صفحه تلویزیون ظاهر می شد، درست همان طور که آدم را روی صفحه دیده می شدند. با تغییر کانال می توانست دیگران را ببیند. برای همین به این باور رسید که او، یعنی چنس است که خودرا به بودن وا می دارد، نه کس دیگر!

تا به آدم ها نگاه نکنی، وجود ندارند. نگاهت را که به سمتشان بچرخانی پیدایشان می شود، درست مثل تلویزیون  و آنقدر در ذهن می مانند تا تصاویر جدیدی آنها را از بین ببرد. در مورد خود او هم همینطور. دیگران با نگاه کردنشان، او را مشخص، متمایز و معلوم می کردند و از حالت محو و نامشخص در می آرودند.

 

تابان منتظر

شهریور ماه 1405

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط