بحران چهل سالگی- حس ناکافی بودن همیشگی

درد عمیق و دائمی ناکافی بودن

ما در دوره ای زندگی کردیم که تقریبا هر روز با ابزاری متفاوت و خلاقانه در سرمان کوبیدند که:

شما کافی نیستید و باید خودرا بهبود دهید!

و بعد که همه قبول کردیم که بله! ما کافی نیستیم، دوراه مقابل مان گذاشتند:

  1.  ناکافی بمانیدو در احساس بدبختی ای که هر روز برای تان رشد می کند خفه شوید!
  2. آموزش ببینید، هدف گذاری کنید، بی وقفه بیاموزید، خودرا رشد دهید، هرروز بهتر از دیروز باشید تا روزی برسد که حس رضایت را در آغوش بگیرید!

پر واضح است که اکثریت ما، که اتفاقا به قول معروف می خواستیم قربانی هم نباشیم، راه دوم را انتخاب کردیم. به امیدی که احساس ناکافی بودن مان را جبران کنیم و به یکی از آن “ترین” هایی که در ذهن مان کاشته ایم، تبدیل شویم. موفق ترین، خوشگل ترین، خوش هیکل ترین، باهوش ترین، پربازدید ترین، پر بیننده ترین، پولدارترین و …! حالا اگر ترین هم نباشیم، بالاخره از چهار تا دوست و رفیق و فامیل سرتر که باشیم!

مخالف رشد و هدفگذاری نیستم! مخالف بدون مرز بودن در هر چیزی هستم! اینکه آدم بدون مرز فقط بیاموزد یا فقط هدفش برایش مهم باشد و متوجه نشود در راه هدف، در راه تخریب چه وجه های دیگری از زندگی است.

رسوخ حس ناکافی بودن به باورها و ارزش های بنیادین- شروع بحران هویت

درد ناکافی بودن و مقایسه ی خاموشِ دمادم، اگر در همین حد باقی می ماند، بازهم قابل قبول بود. مشکل اینجا بود که دامنه این اتفاق آنقدر بزرگ شد که توانست به باورهای اصلی، بنیادین و جهان بینی ما رسوخ کند. کم کم ارزش های ذهنی ما آلوده و سپس تغییر کرد.

  • جای معرفت با فرصت طلبی عوض شد؛
  • جای سلامت با زیبایی
  • انصاف با خودخواهی
  • رضایت با موفقیت
  • شادکامی با ثروتمندی
  • سلیقه با بِرند و یا تِرِند
  • شادی با ادای شادی
  • باهم نشستن و گپ زدن با نمایش دادن باهم بودن ها در شبکه های مجازی
  • فرزندپروری با لوکس پروری
  • بازی با کودک با کلاس های آموزشی و وسایل بیشتر خریدن
  • دستپخت خوب، با سفارش غذا از جای خوب

چنین چرخش خاموشی در جهان بینی آدم ها، اثری ناخودآگاه بر تک تک ابعاد زندگی و تصمیم گیری های روزمره آدم می گذارد. وقتی درون مان تضاد باشد؛ راه درست برای مان کاملا واضح نباشد و ارزش های بنیادین مان مشخص نباشد، ما تبدیل می شویم به آدم هایی که برای گرفتن هر تصمیمی در زندگی دچار تردید و سوال می شویم و دائما باید به کتاب ها، فلسفه ها، پادکست ها و … پناه ببریم. اتفاق بدی نیست، اما زیادی اش می شود خستگی، می شود فرسودگی، بی حوصلگی و نهایتا افسردگی.

غرق شدن در وظایف بیشمار: نتایج تغییر ارزش ها در زندگی روزمره

سال های 38 تا 45 سالگی که ما باید میوه تلاش های مان را کم کم می چیدیم و آرامشی نسبی را تجربه می کردیم تا خودرا برای دهه پنجاه، یائسگی و شروع احتمالی بیماری های جسمی، سوگ ها و از دست دادن های نیمه دوم زندگی آماده می کردیم، به سال های تلاش مضاعف، خودزنی و خودسرزنش گری مدام تبدیل شد.

  • ما شده بودیم زن هایی که به اندازه کافی زیبا نیستیم و باید خودمان را تغییر د هیم تا هم زشت نشویم وهم از بقیه عقب نیفتیم.
  • ما شده بودیم همسرهایی که به اندازه کافی باسلیقه، دلگرم کننده، آرامش دهنده و شاد نبودیم؛
  • ماشده بودیم مادرهایی که به اندازه کافی مادرهای شایسته ای نبودیم و باید خودرا برای مادری آگاه بودن، روزانه رشد می دادیم؛
  • ماشده بودیم کارمند هایی که به اندازه کافی آپدیت و به روز نبودیم و باید روزانه دانش مان را رشد  می دادیم تا در کار و حرفه خود رشد کافی کنیم؛
  • ماشده بودیم فرزندانی که به حد کافی مهربان و حامی نبودیم؛
  • ما شده بودیم محتواگرانی که به اندازه کافی خاص، خلاق و منظم نبودیم؛

و در یک کلام ما نسلی شدیم که از کودکی استاندارهای بالا در تمام عرصه ها را برای مان تعریف کردند، ما هم ناخواسته قبول کردیم و بعد شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی مان هم دست به دست هم دادند تا قله های رضایت هر روز از ما دور و دورتر شوند تاما تبدیل شویم به خسته های همیشه در راه!

نتیجه

حالا ما در حدود چهل سالگی، زن های خسته ای هستیم که حتی دوست نداریم خستگی مان را قبول کنیم. چون اگر قبول کنیم، از خیل عظیم رهروان این جاده ی بی انتها (جاده ای که هدف های ما، به اندازه تلاش ما، دوباره بزرگتر و دورتر می شود) جا می مانیم  و اضطرابِ تنهایی مارا قورت خواهد داد. اما این اضطراب، یک ترس واقعی نیست؛ یک دهشت وهم آلود است. ترسی که بنزین و سوخت جامد ماست که همواره در حرکت، تغییر و رشد باشیم، آن هم در تمامی زمینه ها! کاری که مادران نسل قدیم و زن های نسل حاضر هم در کشورهای توسعه یافته انجام می دهند اما نهایتا در یک یا دو زمینه و راضی هستند! و اجتماع شان هم آن ها را هر روز با چون تو کافی نیستی، هر روز نمی زند!

 

سوال های پایانی

اگر دوست داشتید کمی بیشتر با خودتان فکر کنید، به این سوال ها پاسخ دهید. با خودتان روراست باشید و ببینید چقدر دچار خستگی عمیق، یا رضایت عمیق هستید.

  1. آیا زیادی دورتان را با خواسته ها شلوغ نکرده اید؟
  2. آیا تمام نیازهای تان واقعی است یا در اثر مقایسه، مسابقه و فشارهای اجتماعی تولید شده اند؟
  3. آیا عمیق تری نیاز درونی تان را که باعث شادی عمیق شما می شود را می شناسید؟
  4. چند هدف یا آرزو را دارید همزمان پیگیری می کنید؟
  5. آخرین دوره ای که رضایت عمیق حس کرده اید چه دوره ای بوده است؟
  6. آخرین باری که به خودتان استراحت داده اید تا از نتایج تلاش های تان استفاده کنید چه زمانی بوده است؟
  7. آیا حس می کنید بالاخره روزی خواهد رسید که عمیقا حس آرامش کنید؟
  8. آیا ناآرامی های تان را با تلاش بیشتر حل می کنید یا با سکوت و کمی تفکر بیشتر و راهبردی؟
به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط