انواع هدف گذاری بعداز چهل سالگی

مقدمه

به نظر من، آدمیزاد، از یک طریق، بی شک در مسیر سخت زندگی دوام می آورد و آن راهی نیست جز اینکه یک یا دو هدف اصلی در هر دوره ای از زندگی اش داشته باشد. هدف هایی که ریشه در عمق وجودش داشته باشند و آنها را دوست داشته باشد. چنین هدفی آدم را از هر غم، بلاتکلیفی، رنج های گذرا، دلخوری های حسی و نگرانی های روزمره نجات می دهد.

و متأسفانه پیدا کردن چنین اهدافی اصلا آسان نیست.

 

انواع هدف گذاری

به نظر من اهداف از سه طریق به زندگی آدم وارد می شوند:

  1. اهدافی که به صورت کاملا ناخودآگاه در کودکی در ذهن ما شکل می گیرند. بدون اینکه متوجه باشیم، کسی، تعریفی، تمجیدی یا تأئیدی اینقدر روی ما اثر گذاشته که ما هم دوست داریم هر طور شده، آن مسیر را زندگی کنیم.
  2. اهدافی که بر اساس فلسفه زندگی و جهان بینی ما، بعد از بلوغ عاطفی و فکری، پیدایشان می شود (اگر خوش شانس باشیم، در صلح ژنی و تربیتی دنیا آمده باشیم و توانسته باشیم در سنین جوانی فلسفه زندگی، جهان بینی و معنای زندگی مان را پیدا کنیم.)
  3. اهدافی که با روش حذف و اضافه، واضح و عیان می شوند. با حذف آنچه فهمیده ایم که واقعا نمی خواهیم و اضافه کردن مسیرهای جدید احتمالی! مسیرهایی که احتمالا با مقایسه وهمزادپنداری خودمان با اطرافیان، دوستان، حتی شخصیت های کتابها و فیلم هایی که می بینیم و در کل با هر انچه در مدار زندگی ماست، شکل می گیرند.

از بین سه روش بالا، اولی از همه ساده تر، دومی از همه پیچیده تر و سومی از همه عملیاتی تر و البته طولانی تر است. این تقسیم بندی را من در متن زندگی خودم فهمیده ام و پایه و اساس علمی ندارد.

روش حذف و اضافه

روش حذف و اضافه روش کارایی است اما ریسک های خودش را دارد. اول اینکه بسیار زمان بر است! آن هم نه زمان برِ معمولی! زمان برِ با آگاهی! یعنی آگاهانه بدانیم، چه هدفی را داریم دنبال می کنیم، سعی و خطای مان را زیر نظر بگیریم و در زمانی مشخص، نتیجه هدف را بررسی کنیم که آیا برای ما کار می کند یا خیر!

گاهی امتحان کردنِ راهها با احتساب زمان های گم گشتگی، خستگی و سردرگمی به قیمت عمر ما تمام می شوند! و این اوج بدبیاری است! خدا قسمت کسی نکند! اما در اکثر مواقع با نهایتا دو یا سه سعی و خطا، آدم در حذف و اضافه خبره می شود و بعد از پنج-شش سال، سریع تر تشخیص می دهد که چه اهدافی برای او مناسب هستند (در راستای ارزش هایش هستند) و به چه سرزمین هایی اصلا نباید وارد شود.

تجربه شخصی

یادم می آید که از هفده سالگی به طور جدی دست به قلم شدم. نوشتن را با یادداشت نامه هایی به خودم شروع کردم. هدفم در آن سالها این بود که خودم را از لابه لای ماسک ها و لایه های شخصیتی ام پیدا کنم. لایه هایی که به خاطر تأئید طلبیِ احتمالا بیش از حدم، به خودم اضافه کرده بودم و بعد بین آنها گم شده بودم. من فقط یک آرزو داشتم! یافتن رسالت و معنای زندگی ام، کیستی و چراییِ بودنم! الان 25 سال از آن روزها می گذرد و جالب این است که هنوز هم دنبال همان هدف هستم و نمی توانم بگویم دقیق پیدایش کرده ام!

راستش ده سال را صرف یافتن جهان بینی و رسالت زندگی ام به صورت تئوریک کردم (روش دوم). زیاد کتاب می خواندم و فکر می کردم. نتیجه اما، بیشتر رنج بود و گریه های گاه و بیگاه ناشی از ناکامی و حس گم گشتگی درونی! کمی ترس، کمی اضطراب و مقدار زیادی پوچی! کم کم به ترکیبی از روش اول و سوم رسیدم! شروع کردم به انتخاب یک سری هدف و پاگذاشتن در مسیر واقعی زندگی؛ پیمودنِ زندگی با قبول کردن احتمال شکست! سه چهار باری بدجور زمین خوردم! تصمیم های اشتباه گرفتم؛ از آن اشتباه های بنیادین که خط بطلان روی یک دوره ی کامل از زندگی آدم می کشند و آدم حس می کند تمام شده است! اما حالا می فهمم، همان ها باعث شدند بلندشدن و عبور از خط بطلان را هم یاد بگیرم.

  • گاهی در این مسیر حس می کردم دارم مثل یک ماهی در تنگ آب، دور خودم می گردم.
  • گاهی حس کوهنوردی را داشتم که بالاخره به قله رسیده است؛ به آن خنکای عجیب و نسیم زندگی بخش، به آن غروب دل انگیز و ناب! گاهی، در میان شادی پس از پیروزی، یأسی عمیق را تجربه می کردم وقتی می دیدم که دورم پر است از قله های فتح نشده …
  • گاهی حس هنرمندی را داشتم که قطعه موسیقی یا تابلوی نقاشی یا فریم عکسش، دقیقا همانی شده که باید باشد! شادی و رهایی عجیبی را حس می کردم و بعد درحسرت تجربه ی دوباره این حس و یا ترس تکرار نشدنش، می سوختم و غمگین می شدم.

 

چهل سالگی، سن طلایی

در دهه چهارم فهمیده ام که سختی زندگی، دقیقا به همین خاطر است. اینکه هر روش یا هدفی را که انتخاب کنی، برای مدتی کوتاه جواب می دهد (من می گویم حداکثر ده سال) و بعد دوباره ناکارآمد می شود. اگر در مسیر هدفها، تند بروی، خسته می شوی و اگر آهسته بروی بی حوصله؛ اگر با سرعت معمولی بروی، با خودت دعوایت می شود که شاید می توانسته ای تندتر بروی و زندگی و زمانت را هدرداده ای!

به هر حال شاید بتوانم بگویم معنای زندگی در این سالها برای من، چیزی نیست جز همین تلاش در لحظه ی زنده بودنم. با تمام سعی و خطاها و حذف و اضافه ها. روزهایی که شادم از موفقیت های زودگذر و روزهایی که سرخورده ام از شکست های اتفاقا زودگذر؛ روزهایی که حس می کنم، “بالاخره شد! یافتم!” و روزهایی که می فهمم آن “یافتن” هم فقط یک پله از این بازی بی پایان بوده است. اما نتیجه کلی این سعی و خطاها و هدفگذاری ها این بود که در هر هدفی که موفق می شدم و دستاوردی هرچند کوچک به دست می آوردم، حس عزت نفس، اعتماد به نفس و احساسات مثبتم بیشتر شده و توان بیشتری برای جستجوگری و پیداکردن پاسخ برای سوالات بنیادین زندگی ام پیدا کرده ام.

حالا در این نقطه از زندگی ام باور دارم که راهی ندارم جز لذت بردن از مسیر و پذیرش شکست هایم و توکل به نیرویی برتر که همواره حمایت و دستگیری ام می کند برای دوباره بلندشدن. راهی ندارم جز گام های کوتاه و مستمر برداشتن و گاه دویدن در مسیری به غایت معلوم. و حالا یادگرفته ام که چقدر خوب تر است اگر مسیری که در هر دوره انتخاب می کنم آگاهانه تر باشد و حواسم به نقطه ی ابتدایی که پا در آن مسیر خاص گذاشته ام باشد؛ به زمانی که قرار است در آن طی کنم هم آگاه باشم و

اگر اشتباه بود، در اولین دوربرگردان، برگردم. قبل از اینکه از اینی که الان هست، دیرتر شود.

 

 

حرف آخر

زندگی بعد از گذر از یک سقوط، سوگ و شکست وارد مدار دیگری می‌شود که به مراتب از زندگیِ معمولی، شگفت‌آورتر و جذاب‌تر است!

آدمی که یک‌بار خود را از جهنمی نجات داده‌است، خیلی بیشتر از بقیه، قدردان لحظه‌های زندگی و بودنش است! قدردان تک‌تک لحظاتی به‌غایت معمولی، که انگار برای او  هدیه‌‌ای غیرمعمولی‌اند.

این تغییرِ نگاه به زندگی، آدمها، مکان‌ها و زمان‌ها، هدیه‌ی گذر پیروزمندانه از سقوط، سوگ و یا شکست است. نترسیدن و تغییر نگاهی که مثل یک بال بر وجود آدم می‌رویَد و و او را بر فرازِ پوچی‌ها، بی‌حوصلگی‌ها،  بی‌انگیزگی‌ها و قدرنشناسی‌ها پرواز می‌دهد. بالی که می‌تواند آدم را بردارد ببرد، به هرجا که این‌بار خودش می‌خواهد بپَرد.

 

تابان منتظر

اردیبهشت 1404

 

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط