مقدمه
هر کتاب، از وقتی به دست آدم می خورد، تا به کتابخانه می رسد، خوانده و تمام می شود، قصه هایی زیادی از زندگی مارا هم با خودش حمل می کند! کتاب میشل اوباما شدن، دی ماه 98 وارد زندگی ام شد! به کتابخانه شخصی ام در تهران رسید و پس از آن سفرش با من به اتریش را شروع کرد. به خانه ام در اتریش رسید، در کتابخانه ام نشست و شاهد زندگی ام شد. تا اینکه در مرداد ماه 99 صدایم کرد تا برش دارم و بخوانمش. با این کتاب راهیِ بیمارستان شدم تا اولین عملِ جراحی رسمی زندگی ام را در بیمارستانی خارج از کشور مادری ام، دور از اعضای خانواده ام و جدا از زبانِ مادری ام انجام دهم. میشل، در چنین روزهایی وارد زندگی ام شد! درست فردایِ روزِ عمل جراحی ام! در دورانی که کرونا بود، ملاقاتی هم نبود و من و میشل اوباما هم صحبت شدیم!
چطور کتاب می خوانم؟
از آن روزها در صفحه اینستاگرامم زیاد نوشته ام. روزهای عجیبی بود. با میشل به خانه آمدیم. اما من، آن تابانِ قبل از عمل نبودم! تابانِ قبل از کتاب خواندن هم نبودم! مثل همه شما! ما آدمها بعد از خواندن هر کتاب، بخواهیم یا نخواهیم، پوست می اندازیم. تازه می شویم. ذهنمان را لایروبی می کنیم و قطعا چیزهای تازه ای در خودمان پیدا می کنیم. کتاب خواندن برای من پروسه طولانی ای دارد. کتاب به این راحتی ها برای من تمام نمی شود. همدم روزهای طولانی زندگی ام می شود. با من پیاده روی می آید. هم حرف و هم قدم می شود. با من می خندد و گاهی هم اشکهایم را پاک می کند. میشل اوباما با آن خنده جادویی روی جلدش، غیر از همه ی این کارها، همبازی پسرم هم شده بود! این اولین کتابی بود که من بعد از مادر شدن، توانستم کامل بخوانم و آن را تمام کنم. شاید پارگی کاغذهایش، کهنه شدنِ زیادیِ جلدش هم نشان و خاطره ای از روزهایی باشد که اولین کتابی که بعد از مادر شدن خواندم و تمام کردم، چه بود و چطور بود! پسرم عاشق عکسِ روی این کتاب شده بود و هر روز کتاب را از روی میز کنارِ تختخوابم برمی داشت، ورق می زد و آن را در دهانش می کرد! من هم کاری با او نداشتم! به قول آقای فراستی، دلم می خواست پسرم از همین کودکی با کتابِ کاغذی انس بگیرد، حتی به قیمتِ پاره شدن یک کتاب!
میشل اوباما شدن
دیشب کتاب میشل اوباما شدن تمام شد! بعد از هفت ماه! دیروز را زیاد دوست نداشتم، اما لذتِ تمام شدنِ یک کتاب، از آن لذت هایی است که می تواند خیلی از دردها را التیام دهد و حالِ خوب به آدم هدیه دهد. لحظه تمام شدنِ یک کتاب، لحظه خاصی است. لحظه ای که انگار یک خیاط لباس دوخته شده اش را از روی میزِ اطو بلند می کند و به کلِ آن نگاه می کند. لحظه ای که یک مهندس ساختمان، از پله های ساختمانِ تازه سازش پائین می آیدو می رود و از دور به کلیتِ چیزی که ساخته نگاه می کند. لحظه ای که یک نقاش، قلم را زمین می گذارد، چند قدم عقب می رود و فراتر از رنگ های جزء، به کلِ اثرش نگاه می کند. لحظه تمام شدنِ یک کتاب همچون حسی دارد. کلیت اثر خلق شده ی نویسنده، جلوی چشم آدم ظاهر می شود و در جانِ آدم، نفوذ می کند. کتاب دیشب تمام شد! همسفری با میشل اوباما هم تمام شد.
من کاری به بینش سیاسی باراک اوباما و میشل اوباما بعنوان بانوی اول ندارم! من فقط به زنانگیِ او و میشل شدنِ او کار دارم. مسیری که او از پایه تا بانوی اول آمریکا شدن پیمود. تصمیماتی که گرفت! انتخاب هایی که فیلتر کرد، “نه” هایی که به خیلی از مسائل گفت تا “بله” هایی که گفته بود، نیرو کم نیاورند. من به بینشِ او کار دارم، به اصولی که داشت، به رفتارهایش، جدالهایش، خستگی ناپذیری اشت و مهمتر از هر چیز “خوشبینی” اش!
کتاب در سه بخش است که برای من قسمت همسر شدن، دغدغه های همسری و دغدغه های مادر شدن میشل، خیلی دلنشین تر بود چون تطابق زیادی با حال این روزهایم داشت. بخش اول کتاب و دوران نوجوانی میشل هم بسیار زیبا بود، چرا که نقشِ مادرِ میشل، در شکل گرفتن هویت او به طرز شگفت آوری زیبا وصف شده بود. توصیه می کنم کتاب را بخوانید! من با اندیشه های سیاسی کتاب کاری ندارم، چون این کتاب، سیاسی نیست! این کتاب، یک اتوبیوگرافی است، از نگاه خودِ نویسنده! از نگاه میشل اوباما که قطعا جاهایی به خودش آوانس داده و جاهایی از اشتباهاتش چشم پوشی کرده است. ولی مهم این است که این کتاب یک مسیر را نشان می دهد. یک کل! یک زندگی!
بخش هایی از متن کتاب
در پایان، دلم می خواهد چند جمله نهایی بخش آخر کتاب که همین دیشب خواندم و به دلم هم خیلی نشست را برای تان بنویسم:
- برای من، شدن، به جایی رسیدن یا به هدفی دست یافتن نیست. در عوض، آن را حرکتی رو به جلو می بینم، وسیله ای برای تکامل، راهی برای رسیدن به خوش بینیِ بهتر! این سفر به پایان نمی رسد. من مادر شدم، اما هنوز چیزهای زیادی باید بیاموزم و آن را به فرزندانم بدهم. من همسر شدم، اما باید خودرا بیشتر سازگار کنم. معنی عشقِ راستین مرا به تواضع وا می دارد و اینکه نوعی زندگی را با شخصی دیگر بسازم. من تا اندازه ای، شخص قدرتمندی شده ام، اما هنوز لحظاتی وجود دارد که احساس ناامنی می کنم و اینکه احساس می کنم صدایم را کسی نمی شنود.
- همه اینها یک فرآیند است. گام هایی در امتداد یک جاده. شدن نیازمند صبوری و قدرتِ برابر است. شدن یعنی همیشه فکر کنی که باید به رشد و بالندگی بیشتری برسی.
- آنچه به خودم اجازه نمی دهم که انجام دهم، این است که بدبین شوم. در نگران کننده ترین لحظات، نفس عمیقی می کشم و خودم را به یادِ شرافت و کرامتی می اندازم که در سراسر زندپی در وجود انسان ها دیده ام و همچنین در موانع بسیاری که بر آنها فائق آمده ام. من خودرا به قدرتی مرتبط می دانم که بزرگ تر و نیرومند تر از هر انتخابات یا رهبر یا خبر است و این “خوش بینی” است. خوشبینی برای من شکلی از ایمان است. پادزهری است برای وحشت. خوش بینی به من کمک کرد بر تردیدها و آسیب پذیری هایم غلبه کنم و اعتماد کنم که اگر به خانواده ام اجازه دهم یک زندگی کاملا عمومی داشته باشند، می توانیم ایمن و خوشحال بمانیم.
- خوش بینی همیشه در قلب کودکان ریشه دارد. کودکان هر روز از خواب بیدار می شوند و به خوبی و جادوی آینده ایمان دارند. آنها بدبین نیستند. تا عمقِ روحشان ایمان دارند. پس مدیون آنها هستیم و باید نیرومند بمانیم و تلاش کنیم جهانی منصفانه تر و انسانی تر به وجود آوریم. باید، به خاطر آنها سرسخت و امیدوار بمانیم و بیشتر رشد و پیشرفت کنیم.
-
من برای هر دری که برایم گشوده شد، سعی کرده ام دری را به سوی دیگران بگشایم.
این نشانه قدرت شماست اگر اجازه دهید شناخته شوید و شنیده شوید و داستان منحصر به فردِ خود را داشته باشید و از صدای واقعی خود استفاده کنید. و نشانه بزرگ منشی شماست اگر بخواهید دیگران را بشناسید و صدای آنها را بشنوید! و این گونه، من، من شدم!
تجربه پایانی شخصی (تابان شدن)
امروز در هفتم فوریه 2021، یعنی درست بعد از هفت ماه از شروع این کتاب، فکر می کنم این کتاب دقیقا باید امروز تمام می شد. روزی که پر از دغدغه های خرد و کلان بودم. دغدغه هایی که حالا حس می کنم همه زائیده ذهنم بودند تا مرا از مسیر اصلی زندگی دور کنند. همه ما در زندگی مان یک مسیر اصلی داریم. مسیری که باید با جانمان، با تمام وجودمان از آن پاسداری و نگهداری کنیم. مسیر اصلی برای من در این دنیای بزرگ، رشد و بالندگی شخصی و تربیت روحم است. مسیری که به جرأت می گویم، روزهای زیادی پایم در آن لرزیده است، شک کرده ام، احساس شکست، تحقیر و بیهودگی کرده ام. اما دوباره با یک کتاب، با یک پادکست، با یک جمله از یک دوست، با شنیدن یک جمله از تلویزیون، با دیدن یک درخت و با هزاران هزار نشانه دیگر، دوباره نیرو پیدا کرده ام تا به مسیرم ادامه دهم.
برای همه شما، زندگی ای سرشار از خوشبینی، امید ومهمتر از هر چیز هدفمندی و پذیرش آرزو می کنم. امیدوارم با خواندن این متنِ کوتاه، توانسته باشم نوری در دل شما هم روشن کنم که یا این کتاب را و یا یک کتابِ دیگر را شروع کنید! کتاب خواندن، ارزشمندترین موهبت زندگی است. مسکنی که برای ترمیم و التیام زخم ها و دردهای ما به وجود آمده است.
سخن که تمامی ندارد…
راستی اگر دوست داشتید به صفحه اینستاگرامِ تابان استایل، برگه ی معرفی این کتاب هم سری بزنید!
تابان منتظر
بهمن ماه 99
هفتم فوریه 2021
سایر کتابهای معرفی شده در بخش “چی بخونم تابان” را می توانید در لینک های زیر بخوانید.
لیست کتابهای آقای دکتر مجتبی شکوری
هفت عادت مردمان مؤثر نوشته استفاون کاوی
درمان شوپنهاور نوشته اروین یالوم
اتاقی از آن خود نوشته ویرجینیا ولف





5 پاسخ