صدای جاروبرقی همدم همیشگی این روزهایم شده است. شنیدن صدای جمع شدن خورده نان ها، بیسکویت و مانده برنج های سفت شده پسرم از زیر صندلی غذا، با آن نوای دل انگیز و رهسپار شدنشان در کیسه جاروبرقی، از هر موسیقیِ آرامش بخشی اثر گذارترند. لااقل حس می کنم چقدر مفیدم! چقدر خوب که این آشغالها را از روی زمین جمع کردم.
این روزها بیشتر از قبل جاروبرقی می کشم! شاید شش یا هفت بار در روز. اسباب بازی خودم و پسرم شده است. نه به کسی تلفن می زنم، نه کسی به من تلفن می زند. خوب زنگ بزنم که چه بگویم؟ زنگ بزنند که چه بگویند؟!
بگویم چه خوب که کرونا گرفتید و راحت شدید! یا بگویم چه بد که کرونا نگرفتید و در عوض با افکار سمی ترس و اضطراب غرق شدید! بگویم چه بد که گرفتید، چه خوب که نگرفتید! اصلا مگر این جمله ها فرق خاصی در اصل داستان ایجاد می کند! اصلا این خوب و بد ها به چه درد می خورند؟!
زنگ بزنم بگویم حالم خوب است، اما تو باور مکن؟ این چه حالِ خوبی است که دوامش، از زمانِ سردشدنِ یک چای هم کمتر است! بگویم حالم بد است؟ این چه بدی است که مثل تگرگ زودگذر است؟ اصلا حال بد مگر گفتن و تعریف کردن دارد؟ این که حال همه است! بگویم تلاش می کنم از لحظه های مه آلودم، نور و گرما بکشم بیرون؟ راست است، اما از آن راست های کم عمر و کم جان، مثل عبور یک شهاب آسمانی! زیبا، سریع و بی دوام! واقعا زنگ بزنیم چه بگوییم به هم؟
از کجایش بگوییم؟ از تمام شدن خلاقیت مان برای سرگرم کردن بچه ها؟ از قحطی شدن ذوق و شوق پختن غذای جدید؟ به کی برویم عرضِ شکایت ببریم که مشکل ما اصلا اینها نیست! مشکل ما دلتنگی برای آغوش است، دلتنگی برای خنده های بلندی که حتما با زدنِ دستی به پشتِ کناری مان همراه باشد. دلمان برای حضور تنگ است، آن هم حضور واقعی! حضوری بی نگرانی. دلمان لک زده برای قاپیدنِ ساندویچ از دست هم، برای افتادن خوردنی روی زمین و برداشتن.
ما دلمان برای امید تنگ است، امیدی هر چند مبهم برای یک سفر، برای فکر به سفر، سوار هواپیما شدن، آسمان را دیدن، چمدان بستن، سوغاتی خریدن، چمدان باز کردن! دوق کردن، ذوق دیدن! ما دلمان برای خستگی بعد از سفر، آن به هم ریختگی خانه، آن حالِ مشوشِ تمام شدن، آن نشستن و چای خوردن و عکس دیدن، عجیب تنگ است.
کاش می شد مثلا به یکی زنگ بزنم و بگویم فلانی، راستش من دلم برای دریا تنگ شده است. برای نسیمی که روی صورتم بلغزد و مرا مثل یک مادر، در آغوشش بگیرد. بعد او هم بگوید، دلتنگی دردِ امروز بشر است جانم! فقط تحمل کن! من دلم برای نوازش دست رفقایم، دیدنشان و سفت بغل کردنشان تنگ است. من دلم برای خودِ اجتماعی ام تنگ است. آن خودی، که وقت نداشت غذای جدید درست کند و همیشه حسرتش این بود که نان بپزد و وقتِ آزاد داشته باشد تا کار جدید کند، کتاب بخواند و بنویسد. کاش هنوز آدمهایی بودیم که “حسرت مان” کمی تنهایی داشتن بود و “نه حقیقت زندگی مان”! انگار همه چیز برعکس شده است.
امروز یک لحظه رفتم سراغ تلفن، خواستم حال دوستی را بپرسم! بعد ترسیدم اگر او از حال من پرسید چه بگویم؟ بگویم نمی دانم؟ بگویم جایی بین خوبی و بدی در حرکتم؟ جایی بین تلاشی برای شادی، اندکی شادی، بارش غم، غرق شدن در غم! جایی بین امید به خوب شدن و ناامیدی از تمام شدن این پاندمی جهان شمول!
راستش من خیلی می ترسم!
من خیلی می ترسم. از روزهای بعد از پاندمی. از حرف زدن با همه آنهایی که حالم را نپرسیدند و حالشان را نپرسیدم. که البته حق داشتند! که البته حق داشتیم!
می ترسم از دعوت آدمها به خانه ام، خانه ای که روح خنده از دیوارهایش مدتهاست که مهاجرت کرده است. خانه ای که باید دوباره از صدای خنده و موسیقی و رقص لبریز شود.
می ترسم! از روزهای بعد از کرونا که بچه ام یکسال و یا شاید دو سال بزرگتر شده باشد اما فقط بدنش بزرگتر شده باشد و هیچ توشه ای، هیچ تجربه ای، هیچ دیداری، هیچ لمسی، هیچ آغوش پدر و مادر بزرگی و هیچ بوی عطری در هزار توی ذهنش ذخیره نکرده باشد.
من می ترسم از زندگی ای که به خودم مدیون شده ام! من از این دِین می ترسم. از روزهایی که به شَک گذشند. شک بین زندگی درست، زندگی صحیح! شک بین رعایت قوانین یا دزدکی دور زدنِ قوانین و به ریشِ همه خندیدن. شک بین برتری دادن به اولویت های شخصی ام یا مسئولیت اجتماعی ام. شک بین ماندن در قرنطینه به خاطر خودم و همنوعانم یا استفاده از خلوت کوچه ها و هتلها و مغازه ها برای لذت بردن!
شک بین بوسیدن پدرم با عشق یا نبوسیدنش برای حفظ جانش، درروزهایی که کنارم بود. این شک کشنده است. آیا باید بیخیال عددها می شدم و پدرم را سفت در آغوشم می گرفتم یا باید به خودم و او سخت می گرفتم.
من به خودم، یک سال زندگی مدیونم. برای روزهایی که هواپیماها می رفتند و می آمدند، اما ما ترسیدیم، نرفتیم و نیامدیم. خیلی ها رفتند و آمدند! خیلی ها رفتند و نیامدند! خیلی ها رفتند و آمدند و دودش را به چشم همان نرفته ها کردند. ما نرفتیم! ما از قبیله شَک کنندگان بودیم! همانها که نرفتند، اما در ذهن و رویایشان، بارها و بارها رفتند و برگشتند؛ حسرت خوردند و زجر کشیدند از دیدن خودشان در چهار دیواری خانه شان و دیدنِ دیگران در قلب شادی و لذت.
من به خودم یکسال زندگی مدیونم. یکسال شادی از ته دل و خنده های بلند. من به خودم، شاید دهها قهوه مدیونم آن هم با کیک پنیری یا شکلاتی شاید، وقتی که کافه ها هنوز باز بودند. به خودم راه رفتن روی شن های ساحل، آب بازی با پسرم و عشق بازی با همسرم را مدیونم، وقتی که هنوز سلامتی بود، اما ترسِ مریضی بود. حالا دیگر کار از کار گذشته است. ترسِ مریضی، جایش را به خودِ مریضی داده است. من را کرونا نکشت! ترسِ از کرونا کشت.
تلفن را گوشه ای می گذارم . دوباره جاروبرقی ام را برمی دارم. روشن می شود! خرت خرت، خرده بیسکویت جمع می کنم. اصلا زنگ بزنم که چه بگویم، زنگ بزنند که چه بگویند!
من خسته تر از آنم که حتی زنگ بزنم! انگشتهایم خسته هستند. روحم آن شوقی که باید را در دستهایم نمی ریزد، روحم مدتهاست کرونا گرفته و شاید روحم اولین قربانی این کرونای لعنتی باشد! کسی چه می داند.
من از فرداهای بعد از کرونا می ترسم! از روزهایی که نمی دانم زنده ام یا مرده! خودم را نمی گویم. شوقم را، روحم را، امیدم را می گویم! آه! شوقم کو! چرا پیدایش نمی کنم؟!
مطالب مرتبط:
اگر این نوشته را دوست داشتید، شاید از نوشته های مرتبطِ زیر هم خوشتان بیاید:
دنیا همیشه آن طور که ما می خواهیم پیش نمی رود




5 پاسخ
می تونم تصور کنم موقع نوشتن این مطلب چقدر بغض کردی چقدر اشک ریختی چقدر دلتنگ تر شدی .
منم به همین مرض گرفتارم که هر کی می پرسه حالت چطوره میرنم زیر گریه
دقیقا زدی به خال الهه! هم حین نوشتن متن، خیلی گریه کردم و هم بعد از تموم شدن متن! اولین متنیه که اینجوری می نویسم. خیلی دلم می خواست بدونم احساسِ نویسنده، به متن هم منتقل شده یا خیر، که با کامنت تو فهمیدم شده! مرسی از نظری که برام نوشتی رفیق
خیلی زیبا بود و غمناک.
من در این روزها بیشتر زنگ میزنم و بیشتر حال دیگران را میپرسم چون به نظرم با همین زنگ زدنها حالمان بهتر میشود.
مرسی از نظری که نوشتی عزیزم. این متن یه جورایی داشت همین زنگ زدن را تلویحا به خواننده پیشنهاد می کرد. اینکه اگر حال هم را نپرسیم، آخرش همین جاروبرقی کشیدن همدم همه مان می شود!! شما اتفاقا حسِ متن رو بسیار درست برداشت کردی و خیلی از این موضوع خوشحالم. مرسی که نظرت رو نوشتی دوست عزیز. این “من” در نوشته ها، “منِ راوی” است و نه لزوماً “من”! از دقتی که در خوندن متن داشتی واقعا ممنونم.
تابان جان اگر چه روحمان آزرده شده اما خواندن مطالب قشنگ ات امیدبخش و نوید بخش است. به امید سلامتی شما و همه عزیزان