لباسها را چنگ می زنم. محکم و محکم تر . دلم نمی خواهد هیچ لکی روی آنها بماند. آب داغ است، کمی دستهایم را آزار می دهند. چه بهتر! خیلی از دردها یادم می رود. سرِ آستین بلوزها را به پاچه ی شلوارها می مالم تا پاکِ پاک شوند. صدای جیغ آروین می آید. دوباره دستکش های پلاستیکی سبزرنگ را در می آوردم. دستهایم را می شورم. تکه ای موز برمی دارم و در دهانش می گذارم. آرام می شود و چهار دست و پا به حمام می آید. کنارم می ایستد، پاهایم را می گیرد، دستکش ها را دوباره دستم می کنم و لباسها را چنگ می زنم.
شلوار پسته ای رنگ را که حالا با لک های کاکائویی خال خال شده است را از بین لباسها در می آورم. هنر صبحگاهی خودم و پسرم است. حرفی نمی شود زد! خود کرده را تدبیر نیست. صبح خوابم می آمد. صدای آروین برای مدتی نمی آمد. مطمئن بودم که دارد کار ناجوری می کند اما خواب قوی تر بود. انگار پروانه ای با بال های رنگی روی چشمانم نشسته بود و داشت مرا به سرزمین رنگی رویاها می برد. یک ربعی با خوابهای خوش رنگ و لعابم تنها بودم و بعد دوباره صدای جیغ آمد، بلند شدم. سر و صورت و شلوارش با قطره های باقیمانده شیرکاکائو در لیوانِ کنار تختم، خال خالی شده شده بود. دیشب تا دیروقت درس می خواندم. به ضرب و زور همین قهوه و شیر کاکائو و هرچه که بتواند بیدار نگهم دارد.
دیشب درس می خواندم. تنها زمانی که می شد یک نیم قدم کوتاه اما پیوسته برای کار روی تز دکترایم بردارم و خودم را کمی راضی نگهدارم. نیم قدم ها گاهی حالم را بهتر می کردند و گاهی هم بیشتر حالم را به هم می زندند. نیم قدم ها یادم می آورند که هر روز سری به سطح امید وجودم بزنم و ببینم آیا هنوز به اندازه کافی امیدوارم یا نه! آیا انتهای مسیر را هنوز روشن می بینم یا نه! این هر روز پای کامپیوتر نشستن ها یاد می آوردند که به امکان شکست هم فکر کنم. به امکان تمام نکردن درسم، امکان شرمندگی پیش خودم، پیش پدرم، همسرم و سقوط درنگاه مادرم.
دیشب سطح امیدم بالا بود. کار یک کم جلو رفت. امید روز بعد که شاید آروین برای یک ساعت در مهدکودک بماند، انگیزه ام را بالا برده بود. روز سوم مهد کودک بود! گفته بودند انطباقش با محیط جدید، یک فرآیند است! فرآیندی که دو تا سه هفته طول می کشد. اما از آنجایی که آدم دلش می خواهد، هرچه را که دلش می خواهد به خودش بقبولاند، حدس می زدم که این فرآیند برای آروین کوتاهتر باشد. من هم بالاخره وقت آزاد پید اکنم تا این پرونده دکترای لعنتی ام را ببندم و خودم و بقیه را از شرش خلاص کنم. دیشب سطح امیدم بالا بود! شیرکاکائو می خوردم، قهوه دم کرده بودم، آهنگ گوش می دادم و کار می کردم.
سطح امید، سرِ صبح پائین آمد. نمی دانم به خاطر خوابی بود که دیشب می دیدم یا به خاطر اینکه دوباره با صدای جیغ و گریه، از خواب پریده بودم. دوست ندارم با صدای جیغ بیدار شوم. بعد از پانزده ماه مادری کردن، هنوز به این صدا عادت نکرده ام. دیشب خواب می دیدم، مردی به من محبت می کرد! اعصابم خورد بود. دستش را دور کمرم انداخته بود و به شامی در یک رستوران دعوت کرده بود. گرمای دستش را روی کمرم حس می کردم. درست مثل اولین باری که برای دویدن با همسرم (که آن موقع هنوز دوستم بود) کنار رودخانه رفته بودیم و دستش را دور کمرم انداخته بود.
مطمئنم خواب دیشب، محصول افکار جور و واجوری بود که تمام روز از ذهنم گذشته بود. ترکیب خواندن کتاب “میشل اوباما شدن” و سکانسی که باراک داشت در یک صحنه رستوران، از میشل خواستگاری می کرد و اورا سورپرایز کرده بود، با ترکیب جمله ام به همسرم که دیروز به او می گفتم “این روزها حس می کنم کمبود محبت دارم!” تبدیل شده بود به آن خواب مزخرف! انگار وقتی برای مان باقی نمانده بود که حتی به محبت حتی فکر کنیم! در لوپی منفی گیر کرده بودیم! از هر چیز که حالمان را بهتر می کرد، یا به خاطر کرونا محروم شده بودیم یا در اثر خستگی، خودمان را محروم کرده بودیم.
حالا آن مرد لعنتی دیشب در خواب به من محبت می کرد! چهره ای داشت به تیرگی باراک اوباما! فقط قد کوتاهش به یادم مانده است! حالم را داشت به هم می زد! حال بدی بود! تمام شب را زجر کشیدم و دنبال همسرم می گشتم تا به خانه برگردم و از آن رستوران لعنتی راحت شوم.
روز سوم از تمرین سی روزه ” آگاهی به عملکرد روزانه و سعی بر عامل بودن” است. تمرینی از فصل اول کتاب هفت عادت مردمان مؤثر! پس به حلقه نفوذم فکر کردم! به جایی که می توانستم در آن موثر باشم! خواب را فراموش کردم! محصول مشترک ذهن مشغول و روح خسته ام بود و من کنترلی بر آن نداشتم. به آروین فکر کردم که قرار بود به مهد برود و امروز یک ساعت از من دور بماند. روز سوم از فرآیند تطبیق با محیط جدید. این یک فرآیند بود! نباید انتظار تغییر یک شبه از او و خودم را می داشتم. لباس های نو به تنش کردم. عوضش کردم و صبحانه اش را دادم. وقتی لقمه های کوچک نان و پنیر را می جود، حس غرور می کنم! جویدن را خوب انجام می دهد. درست مثل راه رفتن، که خوب انجام نمی دهد! احساسم را برای خودم نگه می دارم! دلم نمی خواهد قضاوت شوم. سوئیچ را برمی دارم، خوشحال است. می خواهیم به دَدَ برویم.
به مهدکودک می رسیم. وسایلی که از دیشب آماده کرده ام را تحویل مربی می دهم. قیافه اش را که می بینم، اضطراب می گیرم! یا به خاطر حرف زدنم به زبان آلمانی است، یا به خاطر نگاه او که انگار دارد بیرونم می کند. هر وقت آلمانی حرف می زنم، فکر می کنم همه نشسته اند و دارند از من غلط گرامر و لهجه می گیرند. دست خودم نیست! عرق می کنم. وسایلش را در کمدش می گذارم! اشتباه بدی می کنم! بدون نشستن کنار آروین و آرام شدنش، از مهد بیرون می آیم. مربی از من می خواهد که پشت در نمانم و به طبقه پائین یا به پارکینگ بروم!
امروز مثل دیروز نیست! دیگر کنترل روی خودم ندارم. نمی توانم کتاب بخوانم یا حتی کارهای سبک تر انجام دهم. حتی نمی توانم اینستاگرام را چک کنم. تمرکزم در حد عجیبی پائین است. باد شهریور جادویم می کند. به برگها و رقصشان نگاه می کنم. به اینکه نمی دانند به لحظات پایانی عمرشان نزدیک می شوند. شاید هم می دانند و برایشان مهم نیست! شاید سفرشان به نیستی و زایش مجددشان را دوست دارند. پنجره هردو سمت ماشین را پائین می کشم تا باد جریان پیدا کند. سرم را روی پشتی صندلی تکیه می دهم! قطره اشکی از چشمانم جاری می شود. صدای جیغ آروین از پنجره طبقه دوم، مشرف به پارکینگ به گوشم می رسد. شکنجه آغاز می شود.
یاد کتاب هفت عادت می افتم! نگاه از درون به بیرون! با خودم فکر می کنم شاید ناآرامی من روی آروین اثر گذاشته است. شاید علیرغم نقش مادر مستقل بازی کردنم، به خاطر جدایی از او آزرده ام. شاید در ته ذهنم قبول ندارم که کار درستی می کنم. شاید طاقت دیدن جدایی را ندارم! و هزاران شایدی که با سرعتی خیلی بیشتر از بررسی کردن تک تک شان، به ذهنم هجوم می آورند. حس می کنم زیر فشار افکارم کم آورده ام. صداها در مغزم بلند بلند حرف می زنند. صدای تمام کسانی که می گفتند: “زود است! نفرستش مهد!” و کسانی که می گفتند: “اتفاقا کار خوبی کردی! برای خودش خوبه، هر دو زبان رو یاد می گیره، می ره تو اجتماع و از این حالت منزوی در می یاد، خودت هم درستو تموم می کنی!” اما صدای خودم به گوشم نمی رسد. صدای خودم، حرف دلم بین همهمه ی به پا شده در مغزم، گم شده است. خودم را پیدا نمی کنم. صدای جیغ آروین نمی آید.
به همسرم زنگ می زنم. می گویم خودم باورم نمی شد که حضورت در دو روز پیش، و باهم آمدن مان چه نقش بالایی در آرامشم داشت! می گویم امروز که نیستی، حال هر دویمان بدتر است. هم حال من و هم حال آروین. اتفاقی که پیش بینی اش نمی کردم. کتاب “شدن” را از کیفم در می اورم. صورت خندان میشل اوباما روی جلد، آرام و امیدوارم می کند. فکر می کنم او هم از هفت عادت مردمان مؤثر، پنج شش تایی اش را حتما داشته است. با خودم می گویم آنها آروین را اذیت نمی کنند! خودشان نمی گذارند بیشتر از ده دقیقه گریه کند! نتوانند آرامش کنند، زنگ می زنند دیگر! بنشین و آرام باش. نمی توانم! نمی شود.
سر چهل دقیقه به من زنگ می زنند. می گویند آروین را بردارم و ببرم! ناآرامی اش خیلی زیاد است و نمی توانند آرامش کنند. آوار بر سرم خراب می شود! از فرداها می ترسم. از فرداهای تکراری، از اینکه آروین نماند، من هم درسم بماند! از اینکه نتوانم قولی که به خودم داده ام را عملی کنم. باد شهریور می آید. آروین را پائین می آورم و گریه اش در بغلم بند می آید. با برگها بازی می کند و با مژه های بلندش به آسمان خیره می شود. اسمش را پسر آسمان گذاشته ام.
یاد چهره مربی اش می افتم. می گوید ” خیلی کوچک است! خیلی!” دلم هری می ریزد پائین! دوباره به همه چیز شک می کنم! نکند دارم اشتباه می کنم. نکند باید درسم را رها می کردم! نکند باید شب زنده داری هایم را بیشتر می کردم ولی آروین را نمی فرستادم! نکند… نکند… مطمئنم هنوز تکلیفم با خودم و ارزشهایم مشخص نشده است! وگرنه اینهمه شک آخر از کجا می آید! صدای رادیو را بلند می کنم. رادیو اشتیمارک! موزیک شاد پخش می کند و از هوای آفتابی آخر هفته با ذوق حرف می زند. سوئیچ را می پیچانم، ماشین روشن می شود، راهنما می زنم وراه می افتم.
به خانه می رسیم. ظرفهای ماشین ظرفشویی را باید سرجایشان بگذارم. بشقابهای صبحانه را جمع کنم. ناهار درست کنم. می روم اول دستهایم را بشورم. دوران کرونا است. لگن دستشویی پر از لباس چرک است. قرار بود همسرم آنها را دیشب بشورد. یاد تفکر عامل می افتم. نق نمی زنم. زبان شکوه ام را خفه می کنم. لباسها را چنگ می زنم. محکم و محکم تر . دلم نمی خواهد هیچ لکی روی آنها بماند. آب داغ است، کمی دستهایم را آزار می دهند. چه بهتر! خیلی از دردها یادم می رود. آستین لباسها را به پاچه شلوارها می مالم تا پاکِ پاک شوند. صدای جیغ آروین می آید. دوباره دستکش های پلاستیکی سبزرنگ را در می آوردم. دستهایم را می شورم. تکه ای موز برمی دارم و در دهانش می گذارم. آرام می شود و چهار دست و پا به حمام می آید. کنارم می ایستد، پاهای را می گیرد، دستکش ها را دوباره دستم می کنم و لباسها را چنگ می زنم.
مادری، کارگاه عملی زندگی در زمان حال و تمرین “عامل بودن” است!
پی نوشت:
اگر این مطلب را دوست داشتید، احتمال دارد که از مطالب زیر هم خوشتان بیاید:




11 پاسخ
همین اول بگم که در پایان متن چشمام پر از اشک بود.
از نظر متن: انگار که دو تا پروانه روی چشمام نشستن
خیلی خوب بود.
و. توصیف خواب شب قبلت عالی بود.
دقیقا خوندنش هشت دقیقه زمان برد.
این متن از قبلی ها به مراتب بهتر یود.
اما برای منی که خیلی شرایط مشابه داریم و. خیلی درکت کردم خیلی درد داشت.
درضمن این کوزتی که از خودت به تصویر کشیدی تابان عزیزم اصلا با عکسای پیج شخصیت معادل سازی نمیشه توی ذهنم. 😁
انسیه عزیزم، رفیق جان، ممنونم که انقدر با احساس اینجا هستی. تو یکی از چراغهای پر نور وبسایت منی. کامنت هات هر بار کلی میل به زندگی در من ایجاد می کنه. مرسی که متن رو انقدر با دقت خوندی و راجع به خود متن هم، جدا از موضوعش نظر دادی. این برام خیلی ارزش داشت.
و نکته دیگه در مورد حرفهای کوزت گونه :)))) صفحه شخصی اینستاگرام من، مثل صفحه های شخصی خیلی از آدمهای دیگه، ویترین زیبای زندگیست! خبری از پشت صحنه هاو روزهای سخت اونجا نیست. دلیلی که می نویسم هم همینه! حس می کنم اونجا در اینستا، یک نقاب پوشالی درست کردم از صحنه های فقط زیبای زندگیم. البته ظرفیت اینستاگرام همینه. اما داستان وبسایت و وبلاگ فرق می کنه. می شه راحت و بی پروا نوشت. گاهی هم خیال و داستان پردازی و تصویرسازی چاشنیش کردو نوشت. راست می گی! من کلا زیاد اهل خانه داری نیستم :))) همین یه کم خانه داری هم خیلی روی مخم می ره !! اما تمام خانم ها، همه آدمها، مجبورند انجامش بدن دیگه!! زندگی من مستثنی نیست خلاصه!
خوشحالم که نوشته هام به دردت می خوره و باهام همدلی می کنی. خوشحالم که با حس و منطقت با هم می خونی. خوشحالم که هستی. برام همیشه بنویس. بگذار چراغ اینجا همیشه روشن باشه :))
بسیار روان و واقعی بود جمله ها درست و منظم مطلب را میفهماند و من را همراه مادر با خود به مهد کودک برد
احساس سخت مادر بودن در این لحظه ها را چشیده ام و دقیقا این داستان همانها را برایم تداعی کرد
دوست خوبم موفق باشی
ویدای عزیزم، حضورت، جملاتت و حس زیبا باعث دلگرمی منه. ممنونم که هستی، ممنونم که برام می نویسی! خوشحالم که از نگاهتون متن قابل خواندن بود. امیدوارم خسته تون نکرده باشه 🙂
تابان عزیز
چقدر ساده ، چقدر زیبا نوشتی من خودم رو اونجا حس کردم و دقیقه، دقیقه رو جلوی چشمم دیدم، و حس اش کردم تمام حس هات همگی درست و نگرانی ات به جاست، شاید یک کم زود باشه ولی حتما تصمیم که گرفتی درسته و با توجه به زندگی و روش زندگی شما شاید بهترین راه باشه، آروین عزیز بزودی عادت می کنه و اینکه همچنین مادر لطیف و مهربونی داره، باعث افتخارش میشه.نوشته هات دوست دارم و با کمال میل می خونم.
فریبای عزیزم، من خیلی خوشبختم که دوست خوبی مثل تو دارم عزیزم. واقعا از پیام زیبات ممنونم. خیلی حال دلمو خوب کرد… واقعا نمی دونم چطور ازت تشکر کنم. من واقعا با کلمه ها زنده می شم و تو امروز با کلمه هات زنده ام کردی 🙂 ممنونم عزیزم
اول ازهمه بگم که بینهایت روان ودلنشین ،نوشتی،خیلی به دلم نشست،دوما اینکه دخترمن ،نوزده ماهه هست وپنج ماه از آروین بزرگتراست وهردوی ما ،تقریبا درشرایط مشابهی ،درینجا زندگی میکنیم،دست تنها و مهاجر،اما مسٸله این است که نه غزال جای تابان است ونه تابان جای غزال،پس هرگز نمیتوانم بگویم که چرا بچه را زود به مهد فرستادی یا دیر؟ هیچکس ،ازخود مادر،به بچه،دلسوزتر نیست،دیگران ازبیرون نگاه میکنند،هرچندباشرایط مشابه،مثل من وتو،اما هرگز خودت را،سرزنش نکن،تو بهترین کارممکن را کردی،و راست میگویی ،بادشهریور،چه خوش می آید،راستی ،من هم ازین خوابهایی این چنین،گهگاه میبینم ،همان احساسی را دارم که توداری😊
غزال عزیزم، چقدر پیامت به دلم نشست. مثل همیشه! انقدر خوب و واضح برام نشستی، که یک هو حالم عوض شد و نگاهم به موضوع عوض شد! راست می گی! حتی با شرایط مشابه هم، باز داستان زندگی هر آدمی با دیگری متفاوته! و هر کس خودش می دونه بهترین تصمیم چیه. مرسی عزیزم از حضورت و از پیام زیبا و دلچسبت. مرسی که متن رو خوندی و نظرتو بهم گفتی. خیلی برام مهمه حس کسی که متن رو می خونه.