“از زمانی که خودم را به یادمی آرم، تنهام!”
همین یک جمله ی مادربزرگ چنان تکونم داد که وقتی با دو تا استکان چای تو همون استکان های شاه عباسیِ کمرباریکش، کنارم نشسته بود و می گفت : “چایی ات سردشد!”، تازه فهمیدم باقی جملاتش را نشنیده ام!
صداش نمی لرزید! نگاهش اما چرا! و اگر می تونستم قلبش رو هم ببینم، مطمئنم قلبش هم مثل بالِ پروانه ای ظریف می لرزید. عاشق خط های دور لبهاش بودم وقتی برام حرف می زد.
می گفت تنهایی دردِ بی درمونه مادرجون!اگربیاد و تو دلی جا خوش کنه، تا روزی که آدم زنده است همدمش می شه، درست مثل عشق! بعد تو چشمام زل زد و با یه شکرخندِ ریز پرسید تا حالا عاشق شدی؟
نفوذ نگاهش که با آرامشِ تو صورتش گره خورده بود، کلمات رو بدجور از ذهنم پراکنده می کرد! نتونستم حرفی بزنم! نمی دونستم منظورش از اون عشق های نوجوانی و تکراری هرروزه است یا منظورش عشقی است یه کم فلسفی تر، مدلِ آدم های پخته تر! ذهنموخوانده بود، می گفت مگر فرقی هم می کنه؟! عشق، عشق است مادرجان! هرچی که بتونه و باعث بشه از خودت جدا شی و به دنیایی دیگه وصل بشی، عشقه!
– به آرومی گفتم: اره، شدم!
– سوال دوم سخت تر بود، گفت عاشق هم موندی؟
نتونستم به این سوال جواب بدم! حالم طوری نبود که جواب سوالهای عمیق تر از همیشه شو بدم، فقط نگاهش کردم!
اونم به دقت نگاهم کرد، گفت عاشق که بشی، اول تنها می شی، معنیِ تنهایی را بهتر از بقیه می فهمی، چون تو هر جمعی تنهایی، اما بعد از یه مدت که زمانش به خودت بستگی داره ، یه نوری تو قلبت می یاد که همیشه تاریک خونه دلتو روشن نگه می داره، انگار همیشه منتظر مهمون ناخونده ای! مثل فانوس دریایی که کار به کار طوفان و آرومِ دریا نداره و همیشه روشنه! از اونجا به بعد عاشقِ همین تنهایی می شی، عاشق سرزمینی به نام تنهایی که عشق، خالقش بوده. بعد از اون ،یه کم طول می کشه عادت کنی ولی بالاخره با خودت کنار می یای و می فهمی این تو هستی که سرزمین جدیدت رو رنگ و بو می دی! از اینجا به بعد دنیا برات می شه دنیایی که درونت داری، همون تاریکخونه قدیمی، که حالا دیگه روشن شده !
و از اونجا به بعد تا ابد تنهایی، اما عاشقِ این تنهایی می مونی!
راستش از حرفهاش هیچی سرم نشد! نه عشق رو به اون معنی که گفته بود چشیده بودم، نه تنهایی را می فهمیدم! فقط با محبتی ساختگی گفتم از این حرفها نزن مامانی، از این به بعد همیشه بهت سر می زنم!! دیگه نمی ذارم تنها بمونی!
نگاه عمیقی بهم انداخت و زیرلب با خودش گفت: حتی دو نسل هم که می گذره باز باید احساس تنهایی کنم! بلند شد، با همون قدم های ارومش، شالِ اناری شو از جالباسی برداشت و گفت باید یه سر بزنم مژده خانوم، تازه نوه اش دنیا اومده. تو هم بهتره بری به کارت برسی!
روزهای با مادربزرگ خیلی زود گذشت، اما روزهای بی مادربزرگ به طرزِ عجیبی، آروم تر گذشت!اینطوری بود که هنوزم که هنوزه، وقتی میرم سرخاکش ، به سبک و سیاق خودش، دو تا چای قند پهلو تو استکان کمرباریک شاه عباسی می ریزم و یاد حرفهای اون روزش می افتم ، بعد به رسمِ همیشه، خیلی آروم دو تا تقه به سنگ مرمرِ عکس دارش می زنمو می گم، مامانی هنوزم تنهایی؟ به گمونم تازگیها می فهمم چی می گفتی…




2 پاسخ
عاشق سرزمینی به نام تنهایی که عشق خالقش بوده…❤
خیلی دوستش داشتم عزیزم، منم این تنهایی مقدس رو میشناسم…
ممنونم لیلای عزیز که متن رو خوندی و از کامنت بسیار زیبات هم سپاسگزارم.