دوباره صدای برخورد ظرفها موقع ظرف شستن اش بیشتر شده است! خودش از این صداها عصبانی تر می شود. دادی سر پسرمان می زند و با خشم شدید، اورا به دستم می دهد تا مدتی بگیرمش! راستین آرام می شود! کمی برای رفتن به بغل مادرش تقلا می کند و بعد هم با کامپیوتر من سرگرم می شود.فقط چند دقیقه بعد دادش از برخورد زانویش به میزناهار خوری در می آید. ناسزایی به خودش و میز می گوید و بعد می زند زیر گریه! مثل دختر بچه کوچکی شده که انگار توان کشاندن خودش را هم روی زمین ندارد! چه برسد به انجام آن همه کاری که باید هر روز مثل یک ربات بی وقفه انجام دهد.
این شدت عصبانیتش، خبر از یک طوفان می دهد! مطمئنا تا چند دقیقه دیگر خودش می آید و برایم می گوید که چه شده است! از این اخلاقش خوشم می آید! با خودش خیلی و یا شاید زیادی روراست است. لازم نیست دردش را به او بگویی! او دردش را خودش به تنهایی درست شناسایی می کند، فقط گاهی از گوشهای من کمک می گیرد تا صدای خودش را بهتر بشنود. دوتا ایمیل فوری ام را جواب می دهم. کار را باید به جایی برسانم. مطمئنا به زودی یکی دوساعتی باید با سارا حرف بزنم. صدای شکستن یک تخم مرغ می آید! و صدای دادهای ممتد سارا که به این زمانه و خودش و این خانه و این بچه و این مهاجرت فحش می دهد. راستین را در اتاقش می گذارم، یک اسباب بازی از بالای کمد برمی دارم و جلویش می گذارم و به آشپزخانه می روم.
- کمک می خوای سارا؟
- نخیر! شما برو با همون لپ تاپ کوفتیت سرگرم باش!
- خب سارا جون، چند بار بگم! هوم آفیس، یعنی کار در خونه! معنیش این نیست که بیام کارهای خونه رو انجام بدم!
صدای سوت کتری می آید! چای را دم کرده است، چای آماده است. دوتا چای می ریزم و به ایوان می روم.
- سارا! بیا یه چای با هم بخوریم، بعدش خودم همه چی رو مرتب می کنم.
دستهایش را با دامن خال خالی سفید مشکی اش پاک می کند. کاش این کار را نمی کرد. این دامنش را دوست دارم. هروقت آن را می پوشد، یاد مادرم می افتم که می گفت این خال خالهای سفید دامن، روزهای خوب زندگی وسط روزهای سختیش را نشان می دهد! باید قدر خال خالهای سفید را دانست. دامنش لک می شود. خودش دقت نمی کند! ولی من از لباس لک دار خوشم نمی آید. دوتا از خال های سفید لک می شوند. سفید مطلقشان خراب می شود.
مطمئنم خودش سر حرف را باز می کند. همیشه همینطور است. می تواند ساعتها حرف بزند! منسجم، دقیق، بی وقفه! خودش هم آن لابلاها جواب خودش را می دهد. کار من فقط زندن لبخند یا اخم های به جا کردن است! انگار مثلا تابلوهای وسط کوچه باشم که سارا را موقع حرف زدن، به مسیر درست هدایت کنم. کارم فقط همین است.
- صبح ساسان زنگ زد! واسه یه دانشگاه آنلاین اپلای کرده. می خواد دکترای آنلاین بگیره!
یک بیسکویت را شکست و قطعه بزرگتر را در دهانش گذاشت. چای نوشید و به آسمان خیره شد. گفتم امروز روزِ ابرهای سفید پنبه ای است! از همان ها که دوست داری!
جوابی نداد. انگار جایی در خودش گم شده بود. نمی توانست دست خودش را بگیرد، از آن جاده انحرافی ذهنش بیرون بکشد و صدای خودش را بشنود. نمی توانست حرف بزند.
گفتم: سارا!ناراحتی؟ خیلی خوبه که ساسان هم سرگرم می شه. حالا چه رشته ای می خواد بخونه؟
روی دست و گونه هایش دانه های برجسته پیدا شد. دستی بر بازویش کشید تا پوست برجسته اش صاف شود. صورتش کمی سرخ شده بود. داشت جلوی خودش را می گرفت که گریه نکند.
- مهم نیست چی می خواد بخونه! مهم اینه که من نتونستم توی دلم حتی، براش آرزوی موفقیت کنم!
به یکباره زد زیر گریه! انگار از خودش انتظار نداشته باشد. همیشه دلش می خواهد خوب ترین آدم روی زمین باشد. دختر خوب پدر و مادرش، زن خوبِ من، مادر خوب راستین، خواهرِ خوب ساسان و … و حالا انگار از پس خودش بر نمی آمد. هر کار می کرد نمی توانست آن سارای خوب را پیدا کند. سارای خوب خسته شده بود. به مرخصی رفته بود و حالا این سارای خفته، بیدار شده بود. سارایی که نمی توانست درس خواندن دیگران را تاب بیاورد. این سارا را خوب می شناسم!
همیشه همینطور بود. برایش مهم نبود چه کسی خانه می خرد یا مثلا ماشین می خرد. خوشحال می شد و همیشه می گفت اینها همیشه در دسترس اند! هر وقت بخواهم بالاخره می روم می خرم شان! اما طاقت درس خواندن اطرافیانش را نداشت. انگار جاده موفقیت را همین یک جاده می دید و هر که در این جاده بود را با تمام وجودش تحسین می کرد. حالا خودش در وسط این جاده گیر کرده بود. یک سالی از دکترایش مانده بود که بچه دار شدیم. از همان موقع به هم ریخت. دیگر آن سارای قبل نشد. خواست که بشود، تلاش هم کرد! اما سارای من را، همان سارایی که می شناختمش را گم کرد! کم کم تلاش کردیم پیدایش کنیم. اطاق درس خواندن و میز تحریرش، جایشان را به تخت و کمد راستین داده بود و او دیگر جایی برای خودش نداشت و همین روز به روز ناامید تر و خسته ترش کرده بود. دردش را خوب می فهمیدم، اما چاره ای برای آن نداشتم.
برایش میز تحریر جدیدی خریدیم و گوشه ای از اتاق خواب مان را برای درس خواندنش در نظر گرفتیم. دوباره در دانشگاه ثبت نام کرد، دفتر و روان نویس خرید! انصافا شروع خوبی داشت. شبها که راستین را می خواباندم، او هم درس می خواند. تصمیم جدی گرفته بود که کار ناتمامش را تمام کند.
تا اینکه باز نخ اتصال مغزش به ساسان وصل شد. دست خودش نبود! وقتی ساسان کاری را شروع می کرد، ترس تمام وجود سارا را می گرفت. دیگر نمی توانست به راهش ادامه دهد. فکر می کرد به ساسان نخواهد رسید. قدرت تمرکز او، تسلطی که به همسر و خانواده اش داشت، باعث می شد در هر کاری که شروع می کند، بتواند تا آخرش برود! قدرتی که سارا نداشت. سارا دلرحم بود. اگر می دانست دلم به یک چای شبانه خوش است، از درس و وقتش می زد تا بیاید و چای شبانه را باهم بخوریم و گپ زن و شوهری بزنیم.
دستهایم را روی دستهایش گذاشتم. گفتم سارا، غصه نخور! راهی که اومدیم را به سرانجام می رسونیم! سارا نترس! تو خیلی از راه رو اومدی، چیز دیگه نمونده! اون تازه اپلای کرده.
نور کمرنگی توی چشماش پیدا شد. انگار که حرف درست را در جای درست شنیده بود. انگار که سرنخِ ناراحتی هایش را پیدا کرده بود. گفت:
- اگر او تمام کند و من درسم را تمام نکنم چه؟ می دونی چقدر جلوی خانواده ضایع می شم که چهارساله درسم تموم نشده؟ می تونی بفهمی چه دردی داره؟
- آره می دونم! کی گفته قرار نیست تموم کنی؟ حواسم بهت هست! نگران نباش!
یک قطره اشک از چشم راستش جاری شد و بعد هم بقیه قطرات اشک مثل یک باران تند پائیزی، از چشمهایش جاری شدند. می گفت از خودش بدش می آید! چرا نتوانسته برای برادرش آرزوی موفقیت کند؟
بغلش کردم، سرش را نوازش کردم و گفتم:
- سارا خیلی از آدمها، بعضی موقع ها نمی تونن برای همدیگه آرزوی موفقیت کنن! حتی اگه در کلام هم بگن، خودشون در درونشون می دونن که اون آرزو واقعی نبوده! ولی هر کسی در یه موارد خاصی نمی تونه برای دیگران آرزوی موفقیت کنه! در همون مواردی که خودش توش خیلی سختی کشیده و خیلی بالا و پائین تجربه کرده. انقدر خودتو اذیت نکن! تو تنها آدمی نیستی که اینجوریه! پس چرا اینقدر همه آدمها از همه چیزای خیلی ریز عصبانی می شن؟ شاید چون خودشون یا نمی دونن یا نمی خوان بدونن ریشه اون خشمشون از کجاست! از همین جاها هست دیگه سارا! از همین حسرت هایی که توی دل آدمهاست، از همین مقایسه ها، از همین ترسها، از همین حس های منفی که آدم به خودش و به بقیه داره، از همین برد و باخت ها، از همین وقفه های اجباری در مسیر آرزوها و دیدن آدمهایی که دارن توی همون جاده، با سرعت از کنار تو رد می شن! خب درد داره دیگه سارا! چرا فکر می کنی تحمل همه چی باید برای تو آسون باشه؟
نور چشمهای سارا داشت بیشتر می شد. درست مثل غروب های خیابان ولیعصر که کم کم چراغ هایش روشن می شود و نور در در سیاهی شب راه ممتدش را پیدا می کند. سارا داشت نورانی می شد واین خبر از تولد امید در وجودش را می داد. برای سارا خوشحال بودم. مطمئن بودم به این زودی ها خودش را و راهش را گم نخواهد کرد. سارا قوی تراز این حرفها بود. خیلی قویتر! من می توانستم برای سارا آرزوی موفقیت کنم، چون خودم این مسیر را طی کرده بودم و به انتهایش رسیده بودم! اما خیلی مسیرهای ناشناخته دیگر بود که شاید من هم هم نمی توانستم برای سارا و حتی بقیه آدمهای آن مسیر، آرزوی موفقیت کنم! حتی مسیرهایی بود که در میان راه مانده بودم و وجودم مالامال از اضطراب می شد، وقتی عبور کسی را از کنارم می دیدم که خوش خوشان، خودرا به انتهای مسیر می رساند!
شاید سارا راست می گفت! شاید باید کاری برای خودمان می کردم، برای خودم، برای سارا! برای راستین! شاید باید جوابی برای این سوال مان پیدا می کردم که چرا نتوانست برای ساسان، حتی در دلش، آرزوی موفقیت کند!
چهارم شهریور نود و نه
تابان منتظر




10 پاسخ
خیلی خوب بود موضوع ونوشتار جذابی بود.
ممنونم هدی جون، عزیزم، مرسی که خوندی و نظرتو برام نوشتی عزیزم :))
سلام مثل همیشه جذاب و گیرا بود و ادم رو دنبال خودش می کشوند افرین و موفق باشی. با عشق
لحظه های من رو سرشار از امید و گرما می کنید با پیام زیباتون. مرسی عزیز! هر جا که هستی موفق باشی . واقعا ممنونم
خیلی زیبا بود وکلی نکته های جالب یاد گرفتم (درست زدی به هدف )
چه خشمهایی که با یک جمله به جا میشد خاموش بشه اما به یه نگاه نابجا شعله ورتر شد .عالی هستی
تابان عزیزم سلام.
به سارا حسودی ام شد. چون من در شرایط مشابه او باید حتی خودم رو به همسرم هم ثابت کنم! هنوز پایان نامه ارشدم تموم نشده باید بیشتر براش وقت بذارم. من ادبیات عربی خوندم و کارهای پاره وقت تدریس و ترجمه انجام میدم. مشهد که بودم سه بار با کلی تلاش موفق شدم تدریس در مدرسه را تجربه کنم اما مجید استقبال نکرد و چون خواهرهایش مدیر و دبیر رسمی اند و حقوقشان چندبرابر من بود گفت فقط انرژی ات گرفته می شود و علی رغم میل درونی ام با این حرفش نجنگیدم. اتفاقا همین چندروز پیش وسط باد خنک شهریور کنار آتش نشسته بودم و کتاب جاناتان مرغ دریایی را گوش میدادم و با صورت خیس به خودم و استعدادهایم فکر میکردم و آرزوهایم و هدف هایم که به خیلی هایشان هنوز نرسیده ام.میگویم هنوز، چون ناامید نیستم و. از پا ننشسته ام. راستی تابان عزیزم رفتم و برای خودم گوشواره خریدم هم آبی هم قرمز هم طلایی و گوشم کردم و از خودم عکس های پلنگ گونه گرفتم و روزی چندبار نگاهشان میکنم و خیلی بیشتر از قبل عاشق خودم می شوم. باید به فکر دامن خال خالی هم باشم.
دوباره خوندم دیدم جمله بندی هام بعضی جاها خوب نبوده. معذرت.
چقدراین داستان واقعی بود در وجود خودم پیدایش کردم
👌👏👏
چقدر شیوا و خوب نوشتی بودی. انگار همسر سارا از خود سارا سارا تر بود ! 😊