نقد رمان بیگانه

درباره نویسنده

آلبر کامو، رمان‌نویس، مقاله‌نویس و نمایشنامه‌نویس فرانسوی، در سال ۱۹۱۳ به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۰ درگذشت. او بیشتر به خاطر رمان‌هایش مانند بیگانه (۱۹۴۲)، طاعون (۱۹۴۷) و سقوط (۱۹۵۶) شناخته می‌شود. کامو در سال ۱۹۵۷ به دلیل تأثیرات عمیق آثارش بر مسائل وجدان انسانی در دنیای معاصر، جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. با اینکه نام او اغلب در کنار اگزیستانسیالیسم آورده می‌شود، کامو خود را اگزیستانسیالیست نمی‌دانست و بیشتر بر مفهوم پوچی تمرکز داشت و از ارزش‌هایی چون حقیقت، اعتدال و عدالت دفاع می‌کرد. علاوه بر دستاوردهای ادبی، کامو به فعالیت‌های سیاسی چپ‌گرایانه و روزنامه‌نگاری نیز مشغول بود.

 

فلسفه یا نظریه اگزیستانسیالیسم همیشه بحث‌برانگیز بوده است، ولی بسیاری از نکات قابل‌توجه و منطقی آن را نمی‌توان نادیده گرفت. اگر بخواهیم عمیقا به جهان نگاه کنیم، بی‌هدف به نظر می‌رسد. انسان‌ها همیشه میل یا به عبارتی اجباری ذاتی برای پیدا کردن منطق در چیزهای مختلف دارند. به همین دلیل هر انسانی به شیوه خود برای جهان هدفی متصور است، حتی اگر لزوما چنین هدفی وجود نداشته باشد. اما چرا چنین نظریه‌ای در قرن نوزدهم مطرح شد و نه سده‌های پیشین؟ دلیل آن تراژدی و مصیبتی است که جهان در طی این قرن و در اثر جنگ های مختلف مشاهده کرد. اگر نگاهی به زندگی خود آلبر کامو بیندازیم، به راحتی می‌توانیم به ارتباط میان سرآغاز اگزیستانسیالیسم و تراژدی شخصی پی ببریم.

در سال ۱۹۱۴ پدر کامو در جنگ جهانی اول شرکت کرد و کشته شد. آلبر در سال ۱۹۳۴ با سیمون هیه ازدواج می‌کند، ولی دو سال بعد از او طلاق گرفت. در سال ۱۹۳۹ او به صورت داوطلبانه در جنگ جهانی دوم شرکت کرد ولی به علت بیماری کنار گذاشته شد. در سال ۱۹۴۰ مقاله‌ای درباره وضعیت مسلمانان الجزایر نوشت، مساله‌ای که باعث از دست دادن شغل و در نهایت مهاجرت به فرانسه شد. او در سال ۱۹۴۱ به جنبش مقاومت فرانسه علیه نازی‌ها پیوست و به سردبیر نشریه زیرزمینی کمبت تبدیل شد. تمام این ماجراها و هم چنین چندین اتفاق دیگر که در زندگی کامو رخ داد، بر روی وی اثر گذاشت و باعث بروز چنین نقطه نظر غم‌انگیز  و بدبینانه‌ای نسبت به زندگی شد. بدون تردید همین زاویه دید سنگ بنای او در فلسفه اگزیستانسیالیسم شد.

 

 

زمینه های تاریخی و فرهنگی اثر

رمان «بیگانه» آلبر کامو از نظر تاریخی در دوران جنگ جهانی دوم و به عنوان اثری کلیدی در ادبیات اگزیستانسیالیسم و پوچ‌گرایی جای می‌گیرد. زمینه‌های فرهنگی این اثر شامل نقد مدرنیته، بی‌معنایی زندگی، و فروپاشی ارزش‌های اجتماعی در دنیای پس از جنگ است که این مفاهیم از طریق شخصیت اصلی بی‌تفاوت، مورسو، و محاکمه او به تصویر کشیده شده است. نقدها بر این باورند که رمان، بی‌تفاوتی و پوچی حاکم بر انسان مدرن را در تقابل با فشارهای اجتماعی و اخلاقی به چالش می‌کشد.

زمینه‌های تاریخی

  • دوران جنگ جهانی دوم: این رمان در سال ۱۹۴۲ منتشر شد و منعکس‌کننده اضطراب و بی‌معنایی ناشی از جنگ و تغییرات اجتماعی آن دوران است.
  • فلسفه‌های پس از جنگ: «بیگانه» به عنوان یکی از اولین رمان‌های کلاسیک «بعد از جنگ» شناخته می‌شود که مضامین فاجعه‌بار قرن بیستم را گرد هم می‌آورد.

زمینه‌های فرهنگی

  • پوچ‌گرایی (Absurdism): کامو در این اثر به موضوع «پوچی» می‌پردازد؛ یعنی عدم وجود معنای ذاتی در زندگی و جهان، که این موضوع با بی‌تفاوتی و عدم واکنش مورسو به اتفاقات زندگی مانند مرگ مادرش، نمود پیدا می‌کند.
  • نقد تمدن مدرن: دادگاهی که مورسو در آن محاکمه می‌شود، در واقع نقد جامعه و تمدن مدرنی است که به جای معنای عمیق، بر هنجارها و ظواهر اجتماعی تاکید دارد.
  • بیگانگی و از خود بیگانگی: مفهوم اصلی رمان، بیگانگی انسان مدرن در دنیای پیرامون خود است. مورسو نه تنها نسبت به جامعه، بلکه نسبت به احساسات خود و دیگران نیز بیگانه است.
  • فلسفه اگزیستانسیالیسم: رمان با محوریت مفاهیمی چون آزادی، مسئولیت، و بی‌معنایی زندگی، به یکی از آثار کلیدی ادبیات اگزیستانسیالیستی تبدیل شده است.

نقد اجتماعی: برخی منتقدین معتقدند که رمان، سرگذشت بشریتِ به انتها رسیده، بی‌هدف و بی‌احساس را به تصویر می‌کشد.

نقد روانشناختی: شخصیت مورسو به عنوان نمونه‌ای از ذهنیت انسان در مواجهه با اضطراب و ناهماهنگی با دنیای اطراف مورد تحلیل قرار می‌گیرد.

مورسو خود نمادی از انسانی است که با جامعه خود بیگانه شده و به دنبال معنایی در پوچی وجودی می‌گردد. سکوت مورسو در مقابل پرسش‌های پیرامون احساساتش نسبت به مرگ مادر یا انگیزه‌اش برای قتل، می‌تواند نمادی از امتناع انسان از ارائه پاسخ‌های متعارف به انتظارات اجتماعی باشد.

نقد فلسفی

اگزیستانسیالیسم فلسفه‌ای است که بر روی یگانگی و انزوای فرد، و تجربیات او در یک جهان خصومت‌آمیز و بی‌تفاوت تمرکز می‌کند. این فلسفه موجودیت انسان را غیرقابل توضیح می‌بیند و آزادی انتخاب و مسئولیت‌پذیری را نتایج اعمال فرد می‌داند. چنین فلسفه‌ای به ستون فقرات داستان رمان بیگانه تبدیل شده و نه تنها یکی از تم‌های اصلی رمان است، بلکه شاید مهم‌ترین دلیلی باشد که کامو به خاطر آن چنین داستانی را نوشته است.

داستان با جمله‌ای که نه تنها معرف این اثر است بلکه به نوعی خلاصه‌ای از آن هم ارائه می‌دهد. مورسو به جای تمرکز بر روی اتفاق مهمی که رخ داده است (مرگ مادر)، درباره این موضوع فکر می‌کند که او چه وقتی از دنیا رفت، امروز بود یا دیروز، چرا که در تلگرافی که به دستش رسیده تنها معلوم شده که مراسم تدفین فردا برگزار می‌شود. در همین ابتدای کار و با مواجهه با چنین جمله‌ای، خواننده در اگزیستانسیالیسم فرو می‌رود. مورسو با چنین عدم ابراز احساساتی نشان می‌دهد که نسبت به زندگی کاملا بی‌تفاوت است. مرگ مادر برای او اهمیتی ندارد، در اصل تنها مساله نگران‌کننده برای او این است که باید به مراسم تدفین برود. زمانی که در نهایت به مراسم می‌رسد، باز هم با چنین بی‌تفاوتی مواجه می‌شویم. او تمایلی به باز کردن تابوت ندارد و بیش‌تر بابت گرمای هوا ناراحت است. در بخش ابتدایی رمان، کامو نه تنها خواننده را با فلسفه اگزیستانسیالیسم آشنا می‌کند، بلکه این تفکر را در قالبی جسمی به نمایش می‌گذارد.

از سرعت بالاآمدن آفتاب در آسمان متعجب شدم. متوجه شدم که مدتی است حومه‌ی دهکده پر از صدای وزوز حشره‌ها و خش‌خش علف‌ها شده است. عرق از سر و صورتم می‌ریخت. کلاه نداشتم، برای همین خودم را با دستمال باد می‌زدم. (کتاب بیگانه – ترجمه خشایار  دیهیمی – صفحه ۱۸)

همین نمایش جسمی اگزیستانسیالیسم باعث تمایز بیگانه با آثار دیگر شده است. بر خلاف کتاب‌های مختلفی که سعی می‌کنند به شیوه‌ای آکادمیک و نظری چنین فلسفه‌ای را آموزش دهند، کامو این کار را در قالب یک شخصیت انجام می‌دهد، شخصیتی که نشان می‌دهد شخصی با چنین تفکراتی در جامعه چگونه رفتار خواهد کرد. نه در دنیای بیرونی که مورسو در آن زندگی می‌کند و در دنیای درونی تفکرات او هیچ نظم و ترتیب عقلانی وجود ندارد.

در اعمال مورسو هیچ منطق عینی دیده نمی‌شود. برای مثال او بدون هیچ منطقی می‌خواهد با ماری ازدواج کند یا یک فرد عرب را بکشد. مورسو در طول داستان اساسا درباره چیزهای جزئی و بی‌اهمیت صحبت می‌کند. او درباره آب و هوا، غذایی که می‌خورد، کارهایی که در طول روز انجام داده است و… حرف می‌زند، درباره احساس یا تفکرات او نسبت به بقیه مردم، مکان‌ها و مسائل دیگر چیزی نمی‌خوانیم. یک انسان غرق در اگزیستانسیالیسم به همین ترتیب بی‌تفاوت و بی‌احساس خواهد بود. مورسو هیچ‌وقت مردم را قضاوت نمی‌کند، در نهایت هم خودش بدون هیچ دلیل مشخصی به خاطر کشتن یک عرب، اعدام می‌شود.

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط