پند شماره دو: اتفاقات خوب زندگی ات را کش بده!

✍️آخرین شب در بیمارستان

این شش شبِ بستری در بیمارستان هم تمام شد. با حال های خوب و بدش! با حس های متفاوت و بالا و پائینش.

اما یک حقیقت وجود داشت:

فکر کردن به ماجرا، از خودِ ماجراسخت تر بود

🔴شب های قبل از بستری شدن، پر بودم از فکرهای جور و واجور که اکثرشان هم فکرهای بد بودند. می دانید دیگر! زن شرقی، با فکر بد عجین شده است! بگذریم که پیامهای مثبت و کتابها و اصول مثبت گرایی، این روزها دارند اصلاحمان می کنند، اما تهِ وجود اکثرمان، یک مادر، یک زن، یک همسر نگران شرقی نشسته است و بین نود و نه اتفاق خوب، فکر می کند آن آخری، یعنی صدمین اتفاق بد، ممکن است نصیبش شود و زندگی اش را یک شبه کن فیکون کند (من اسم این تفکر را، تفکر خاورمیانه ای گذاشته ام).

🔴شب قبل از آمدن، خداحافظی جانسوزی در ذهنم با همسر و پسرم کردم! می گفتم اصلا اگر به احتمال یک درصد به هوش نیایم، چه! اگر عمل خوب پیش نرود، چه! اگر پسرم بی تابی کند و پیش پدرش نماند چه؟ اگر آلرژی اش عود کند چه؟… هزار و یک اما و اگر که مثل موریانه به ذهنم حمله کرده بودند و من هم یکی پس از دیگری آنها را دفع می کردم!

🔴اما تمام شد! مثل خیلی از اتفاقات دیگر زندگی که تمام می شوند؛ خوب هم تمام می شوند و ما فراموش شان می کنیم!

🔸️اما امشب را نوشتم که فراموش نکنم؛ که سلامتی ام، راحت به هوش آمدنم، خوب پیش رفتن عملم، بدخیم نبودن غده موجود در پیشانی ام (درحد نظر دکتر، هنوز نتیجه پاتولوژی به دستم نرسیده) ، به هم نریختن ظاهر صورتم، راحتی اتاقم، غلبه بر وسواس آبم، سلامتی پسرم، همکاری شوهرم، در آمدن موهای سرم، راحت از شیر گرفتن پسرم، همه از آرزوهایی بود که به خاطرشان شبها نمی خوابیدم و هزار و یک فکر مزخرف را در سرم بالا و پائین می کردم.

🔴آدمیزاد در این قسمت زندگی کمی بی معرفت است! وقتی همه چیز خوب پیش رفت، فکرهای قبلش را، آرزوها و کاشکی گفتن های از تهِ دلش را فراموش می کند و زود، خیلی زود همه چیز برایش عادی می شود. این را نوشتم که به خودم بگویم:

تابان! روزهای خاکستری و بد رنگِ زندگی
کم نیستند! تو لا اقل با عادی کردنِ سریع روزهای خوبِ زندگی، عمرِ اتفاقات خوب زندگی ات را کوتاه نکن

🔴پی نوشت: از جمله اتفاقات بسیار شیرین این پنج روز، آشنا شدن با دوستان نازنینی هم در اینستاگرام و هم در تلگرام بود که علیرغم فاصله جغرافیایی شان با من، گرما و شور زیادی را به قلبم هدیه کردند. محبت شان به اعماق دلم نشست. با کلمه هایم رابطه برقرار کردند، برایم نوشتند، دلم را گرم کردند. من با تمام وجود قدردان تان هستم و از حضورتان در این کلبه کوچکم بی اندازه خوشحالم. حضور و پیام های شما، احساس من و کلماتم را دوچندان می کند.

🏠از فردا در خانه خواهم بود!
تابان به خانه اش می رسد اما قصه هایش به سر نخواهند آمد.

تابان منتظر

مرداد ماه 99- آگوست 2020

خوشحالم می کنید اگر نظرتان را در مورد این پست برایم بنویسید. نظر شما قطعا شور، شادی و انگیزه برای نوشتن ادامه مطلب در من ایجاد می کند!

این پندنامه قرار است به صدپند شخصی تابان ختم شود.

اگر این مطلب را دوست داشتید، پند شماره یک را هم بخوانید!

 

برای آگاهی از بارگذاری پست های جدید در وبسایت، کانال تلگرامی اندیشه های زنان را دنبال کنید.

 

 

برای خواندن سایر پندنامه های شخصی تابان، اینجا را بخوانید. در پندنامه ها، در قالب جستارهای شخصی، از تجربه هایم نوشته ام.

 

 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

3 پاسخ

  1. درودبرتابان بانو. از خودباوریت،از جمع وجور کردنت؛از باورها واحساسات خوب ومثبتی که درخودت نهادینه کردی وداری ازشون بهره مندمیشی؛خوشحالم.این خصیصه وذات آدمیه، که معمولاً بیشترروی اتفاقات منفی بوجوداومده توزندگیش، مانور میده،یا باخودش کلنجارمیره وغرمیزنه توفکرش،یا بادردودل کردن با دیگران،همینجور این مشکلو باخودش حمل میکنه.ولی دوران خوبی وخوشی بخاطر لذتش،بخاطر شعف وشوری که باهاشه،برامون به چشم برهم زدنی میگذره، جالب اینکه حاضریم بارهاوبارها خاطرات تلخ گذشته رو مرور کنیم،ولی یادآوری لحظات خوب گذشته؛فقط به یه لبخندساده وگفتن:یادش بخیر،میگذره…. حضّ کافی ووافی بردم از”پندت” ازته دل؛برات سلامتی؛ سلامتی وبازم سلامتی و دلِ شاد آرزومندم. درپناه خدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط